مفاهیم وابسته نفس

از تاریخ‌نما
نسخهٔ تاریخ ‏۸ فوریهٔ ۲۰۲۰، ساعت ۱۹:۵۵ توسط Hasaninasab (بحث | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «در بررسی دیدگاه های گوناگون از قرآن و احادیث معتبر و اهل صوفیه و فلاسفه و غیر...» ایجاد کرد)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

در بررسی دیدگاه های گوناگون از قرآن و احادیث معتبر و اهل صوفیه و فلاسفه و غیر آنها استفاده می شود که چهار لفظ هستند که معانی آنها با معنای نفس مترادف و یا حداقل رابطه نزدیکی با آن دارند و آن چهار لفظ عبارتند از:

«نفس; قلب; عقل و روح » .

این الفاظ در قرآن و احادیث و کلمات فلاسفه و اهل صوفیه وروانشناسان بکار برده می شوند. چنانکه ابو حامد محمد بن غزالی (1) در کتاب «معارج القدس فی مدارج معرفه النفس » ، ص 39 چنین می نویسد:

«... فی معانی الالفاظ المترافه علی النفس و هی اربعه:

النفس و القلب و الروح و العقل » . «معانی الفاظی که با معنای نفس مترادف هستند، چهار لفظ می باشند: نفس، قلب و روح و عقل » .

سپس می نویسد: (2) «نفس » بر دو معنا اطلاق گردیده است:

معنای اول این که مراد از نفس، معنای جامع صفات زشت انسانی وآن، همان مبدا قوای حیوانی است که با قوای عقلانی در تضادمی باشد و این معنی همان است که اهل صوفیه از آن اراده کرده اندچنانکه گفته می شود:

«فیقال من افضل الجهاد ان تجاهد نفسک » .

«بالاترین جهاد یک انسان این است که با صفات زشت و مذموم خوددر مبارزه باشد، یعنی نفس به معنای مبدا جامع صفات زشت انسانی نام برده شده است » .

چنانکه در روایات و احادیث از رسول خدا(ص)چنین نقل شده است:

«اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک » .

«دشمن ترین دشمن تو همان نفس تو است که در وجود تو قراردارد» .

معنای دوم این که نفس در حقیقت انسان و ذات او بکار برده می شود زیرا نفس هر شیی، حقیقت آن شیی است و آن جوهری است که محل معقولات بوده، از عالم ملکوت و از عالم امر پیدا شده است (3) .

آری اسمای آن حقیقت جوهری با ملاحظه اختلاف احوال عارض بر آن،مختلف است مثلا از جهت داشتن حالت طمانینه و داشتن فیض الهی برآن، «نفس مطمئنه » (4) نامیده می شود و از جهت این که در حال نزاع و جدال با قوای نفسانی که همواره انسان ها را به گناه دعوت می کند، «نفس لوامه » نامیده شده (5) . و از جهت این که نفس دراثر امیال نفسانی انسانها را به سوی گناه و تمرد دعوت می کند،به نام «نفس اماره » (6) نامیده شده است.

اما قلب در قرآن در دو معنی بکار رفته است:

معنای اول عضوی از اعضای بدن که همان عضو گلابی شکل در باطن جسم انسان در طرف چپ داخل سینه انسانها قرار دارد چنانکه درعلم تشریح اعضای بدن انسان تحقیق و بررسی شده است و آن عضو،عضو بسیار حساس و ظریفی است که با از بین رفتن آن، تمام حواس انسانها از بین می رود.

متن غزالی در کتاب: «معارج القدس فی مدارج معرفه النفس » ص 40 چنین است:

«اما القلب فیطلق ایضا بمعنیین احدهما اللحم الصنوبری الشکل المودع فی جوف الانسان من جانب الیسار، و قد عرف ذلک بالتشریح...» .

«اما قلب نیز در اصطلاح قرآن در دو معنا بکار برده می شود یکی از آن دو همان عضو گلابی شکل موجود در بدن انسان در طرف چپ داخل سینه انسانها...» .

معنای دوم قلب همان معنای روح انسانی است که همان امانت الهی در داخل جسم انسانها که در آن فطرت انسانی نهفته است، فطرتی که انسان را به خداشناسی دعوت می کند و آن اصل آدمی و نهایت موجودات و جهان آفرینش در عالم معاد است. قال الله تعالی:(قل الروح من امر ربی) «ای پیامبر بگو روح، یعنی نفس انسانی ازعالم امر به پروردگار است » (7) . (الا بذکر الله تطمئن القلوب) (8) «ای انسانها آگاه باشید که دلها یعنی روح ها و نفس ها با یادخداوند آرامش پیدا می کند» .

رسول خدا(ص)فرمود: «ان قلوب بنی آدم کلها بین اصبعین من اصابع الرحمن » . «دلهای انسانها، مخلوقاتی هستند که بین دوانگشت از انگشتان خدای رحمان قرار دارند» .

یعنی جزئی از مخلوقات بی کران الهی محسوب می شوند نه به معنای این که نعوذ بالله خداوند جسم بوده، دارای انگشتان باشد. پس مواردی وجود دارد که در شرع اسلام از قلب اسم برده شده و مراداز آن همان حقیقت انسان و روح و روان آدمها می باشد و قلب موجوددر سینه انسانها به عنوان یک جسم گلابی شکل، مظهر و متکای اصلی نفس انسانی بشمار می رود چنانکه در روایتی از رسول خدا(ص)چنین وارد شده است: «ان فی جوف ابن آدم لمضغه اذا صلحت صلح بهاسایر الجسد و اذا فسد فسدت بها الجسد الا و هی القلب » (9) .

«در باطن فرزندان آدم پاره گوشتی است که اگر انسان از آن جهت، سلامت و صلاح را داشته باشد، جسد انسان نیز سالم است و اگرفاسد باشد، جسد انسان نیز رو به فساد می گذارد» .

نظیر این عبارت مقداری طولانی تر نیز از امام علی(ع)درنهج البلاغه، ج 3، ص 244 باب حکم، شماره 108 در توجیه قلب و آثاروجودی او در بدن و رابطه آن با روح را جالب بیان کرده است:

«قال علی(ع): لقد علق بنیاط هذا الانسان بضعه هی اعجب ما فیه و ذلک القلب و ذلک ان له مواد من الحکمه و اضدادا من خلافها فان سنح له الرجاء اذله الطمع و ان هاج به الطمع اهلکه الحرص و ان ملکه الیاس قتله الاسف، ان عرض له الغضب اشتد به الغیظ و ان اسعده الرضی نسی التحفظ، و ان غاله الخوف شغله الحذر، و ان تسع له الامر استلبته الغره، و ان افاد مالا اطفاه الغنی، و ان اصابته مصیبه فضحه الجزع، و ان عضته الفاقه شغله البلاء، و ان جهده الجوع فعد به الضعف، و ان افرط به الشبع کظته البطنه، فکل تقصیر به مضر و کل افراط له مفسد» .

«در درون سینه انسان قطعه گوشتی آویخته است که عجیب ترین اعضای وجود او است و آن قلب او است و این شگرفی به خاطر آن است که انگیزه هائی از حکمت و ضد آن در آن جمع است. هرگاه آرزوها درآن ظاهر شود طمع او را ذلیل خواهد کرد. و هنگامی که طمع در اوبه هیجان درآید حرص او را هلاک می کند و هنگامی که یاس بر اومسلط شود، تاسف او را از پای درآورد و هرگاه غضب بر او مستولی شود، خشمش فزونی می گیرد و هرگاه از چیزی راضی شود، جانب احتیاطرا از دست می دهد و اگر ترس بر او غلبه کند، حالت احتیاط او رابه خود مشغول می دارد و زمانی که کار او آسان گردد، در حالت غفلت و بی خبری فرو رود و اگر مالی به دست آورد، بی نیازی او رابه طغیان وامی دارد و اگر مصیبتی بر او برسد، بی تابی او را رسواسازد و اگر فقر و بی چیزی دامنش را فرا گیرد، گرفتاریها او رابه خود مشغول می سازد و اگر گرسنگی داشته باشد، ضعف و ناتوانی او را زمین گیر سازد و اگر پرخوری کند، راه نفس را بر او می بنددو به طور کلی هرگونه کمبود به او زیان می رساند و هرگونه زیادی او را فاسد می سازد» .

چنانکه خوانندگان گرامی ملاحظه می فرمایند، صفات متعددی ازویژگی های نفس انسانی از قبیل حکمت، طمع، حرص و غضب و رضا و ترس و افراطکاری و غیر اینها به قلب نسبت داده شده و دلیل بر این که رابطه نزدیکی بین نفس و انسان و قلب او وجود دارد، و درقرآن مجید نیز آیاتی وارد شده است که مراد از قلب در این آیات همان نفس انسانی می باشد چنانکه مرحوم استاد علامه طباطبائی(ره)

در تفسیر آیه زیر چنین می نویسد:

(لا یواخذکم الله باللغو فی ایمانکم و لکن یواخذکم بما کسبت قلوبکم و الله غفور رحیم) (10) .

«خداوند شما را به یاوه گوئی هایتان بازخواست نمی کند ولی بدانچه دلهایتان(یعنی نفس هایتان)کسب کرده، بازخواستتان خواهدکرد» .

چنانچه خوانندگان توجه دارند، منظور از کلمه قلب در آیه فوق و در آیات دیگر که با همین مفهوم در قرآن بکار رفته، مانندآیه(فانه آثم قلبه) «همانا دلش گناهکار است » (11) . و آیه شریفه: (و جاء بقلب منیب) (12) . «و با دلی بازگشت کننده آمده است » ، همانا جان و روان آدمی است.

به این ترتیب روان انسان از چنان موقعیت ممتاز و شاخصی برخوردار است که به عنوان برگزیده خداوند تلقی می گردد که برتمام موجودات زنده که دارای روان می باشند، فضیلت یافته (13) . وخداوند پیدایش آن را ناشی از قدرت خود معرفی کرده، و به صورت اختصاصی به خویش منصوب می نماید چنانچه در روایتی از محمد بن مسلم وارد است:

«قال سالت ابا جعفر(ع)عن قول الله عزوجل(و نفخت فیه من روحی)قال: روح اختاره و اصطفاه و خلقه و اضافه الی نفسه و فضله علی جمیع الارواح فامر فنفخ منه فی آدم » .

«از امام باقر(ع)در مورد کلام خدا که می فرماید:(و نفخت فیه من روحی)سوال کردم، گفت روحی بود که خداوند آن را برگزید وانتخاب نمود و خلق کرد و به خود نسبت داد و بر جمیع ارواح برتری و فضیلت داد و به امر خدا در آدم دمیده شد» (14) .

و باز در روایتی از ابوبصیر از امام باقر(ع)چنین وارد شده است:

«عن ابی بصیر عن ابی جعفر(ع)فی قول الله عزوجل:(و نفخت فیه من روحی)قال من قدرتی » .

«ابو بصیر از امام باقر(ع)در مورد آیه «و نفخت فیه من روحی » سوال کردند، ایشان فرمودند: آدم در اثر قدرت من ایجادگردید و از قدرت خود، آدم را آفریدم » (15) .

عقیده ارسطو و جمعی از فلاسفه عقیده جمعی از محققین از اصحاب مکاشکات به نقل «جالینوس »این است که قلب گرچه عضوی از اعضای رئیسه بدن انسان بشمارمی رود، و لکن با نفس رابطه نزدیکی دارد و نفس در ابتداء متعلق به قلب بوده و از طریق قلب با سایر اعضاء رابطه پیدا می کند واین عقیده ارسطو و پیروان وی و جمعی از حکماء نیز می باشد.

و لکن جمعی دیگر از اطباء و پزشکان قدیم مثل «جالینوس » وپیروان وی معتقدند که انسان عبارت است از مجموع سه نفس:

1 - نفس شهوانی و این نفس در بدن انسان ابتداء رابطه نزدیکی با کبد دارد.

2 - نفس غضبی و این نفس در ابتداء رابطه نزدیکی با قلب دارد.

3 - نفس ناطقه که تشخیص مصلحت و مفسدت با این نفس است و درمجموع اعضاء بدن در ابتداء رابطه نزدیکی با مغز و دماغ دارد.

امام فخرالدین محمد بن عمر الرازی معروف به امام فخر رازی (16) در کتاب «النفس و الروح و شرح قواهما» ، ص 51 بعد از نقل دوقول بالا، دلائلی از قرآن و اخبار و احادیث و دلیل عقلی برای اثبات قول ارسطو و پیروانش از حکماء چنین ذکر می کند:

دلائل قرآن به چند وجه است وجه اول آیه مبارکه: (قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبک) (17) . به اذن الله «آنها می گویند چون فرشته ای که وحی را برتو نازل می کند جبرئیل است و ما با جبرئیل دشمن هستیم به توایمان نمی آوریم بگو کسی که دشمن جبرئیل باشد، (درحقیقت دشمن خداست)چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل کرده است.. .» .

و آیه(و انه لتنزیل من رب العالمین نزل به الروح الامین علی قلبک لیکون من المنذرین) (18) .

هر آینه قرآن از طرف پروردگار عالمیان نازل شده است و روح الامین آن را نازل کرده است بر قلب تو تا از انذار کنندگان باشی » .

مطابق صراحت این دو آیه نزول قرآن و وحی مستقیما بر قلب می باشد و این، ایجاب می کند که مخاطب و معاقب، همان قلب باشد.

وجه دوم آیه مبارکه(ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید) (19) .

«در این، تذکری است برای آن کس که دل دارد یا گوش دل فرادهد درحالی که حاضر باشد» .

این آیه صراحت دارد که محل یاد خدا و فهم و ادراک، همان قلب می باشد.

این آیه خالی از لطف نیست زیرا حصول یادآوری و تنبه درانسانها نیاز به مجموع دو امر دارد: اولی قلب و دل. و دومی گوش شنوائی. زیرا قلب عبارت از محل ادراک حقایق است و گوش شنوائی عبارت است از جدیت و کوشش در تحصیل این ادراکات و معارف وحقایق. علاوه بر این، نکره آوردن کلمه «قلب » در آیه بالا، دلیل دیگری است بر عظمت و شان فوق العاده قلب در میان اعضاء بدن انسانی.

وجه سوم آیاتی است که دلالت دارند بر این که جزاء و پاداش اعمال انسان منوط و وابسته است به سعی و طلب و کوششی که بندگان در مقابل خداوند دارند چنانکه در قرآن مجید سوره بقره آیه 225چنین وارد شده است.

(لا یواخذکم الله باللغو فی ایمانکم و لکن یواخذکم بما کسبت قلوبکم).

خداوند شما را به خاطر سوگندهائی که بدون توجه یاد می کنید،موآخذه نخواهد کرد اما به آنچه لهای شما کسب کرده(سوگندهائی که از روی اراده و اختیار یاد می کنی) مواخذه می کند» .

و آیه(لن ینال الله لحومهما و لا دماءها و لکن یناله التقوی منکم) (20) .

«نه گوشتها و نه خونهای آنها هرگز به خدای نمی رسد آنچه به او می رسد، تقوا و پرهیزگاری شما است » .

در این آیه محل تقوی و پرهیزگاری توضیح داده نشده است و لکن در آیه دیگر موضع تقوی را قلب، معرفی می کند: (اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی) (21) .

«آنها که صدای خود را نزد رسول خدا(ص)کوتاه می کنند، همان کسانی هستند که خداوند دلهایشان را برای تقوا خالص نموده است »و آیه مبارکه: (...و حصل ما فی الصدور) (22) .

«آیا نمی داند در آن روز که تمام کسانی که در قبرها هستند،برانگیخته می شوند و آنچه در درون سینه ها است، آشکار می گردد» .

وجه چهارم در برخی از آیات چنین وارد است که محل عقل، قلب است و در چنین وضعیتی، مامور و منهی و معاقب و مثاب نیز همان قلب است.

دلیل این گفتار آیات مبارکه زیر است:

(افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها) (23) .

«آیا آنان در زمین سیر نکردند تا دلهایی داشته باشند که حقیقت را با آن درک کنند» ؟.

و قوله تعالی:(ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب)ای عقل (24) .

«در این تذکری است، برای آن کس که عقل دارد یا گوش فرادهددر حالی که حاضر باشد» .

و آیه مبارکه:(و لهم قلوب لا یفقهون بها) (25) .

«آنان، دلها(یعنی عقلها)ئی دارند که با آن اندیشه نمی کنند ونمی فهمند» .

علاوه بر این آیات، آیات دیگری است که در آنها برخی از صفات ضد علم به قلب، نسبت داده شده است.

از قبیل(فی قلوبهم مرض) (26) «در دلهای آنان بیماری است » .

و آیه(و ختم الله علی قلوبهم » (27) . «بر دلهای آنان مهرنهاده شده است » .

و آیه مبارکه:(و قالوا قلوبنا غلف) (28) . «آنها از روی استهزاءگفتند: دلهای ما در غلاف است و ما از گفته تو ای محمد چیزی نمی فهمیم » .

و آیه مبارکه:(بل طبع الله علیها بکفرهم) (29) . «خداوند به علت کفرشان بر دلهای آنان مهر زده...» .

و آیه مبارکه:(یحذر المنافقون ان تنزل علیهم سوره تنبئهم بما فی قلوبهم) (30) .

«منافقان از آن بیم دارند که سوره ای بر ضد آنان نازل گردد وبه آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد» .

و آیه مبارکه:(کلا بل ران علی قلوبهم) (31) . «چنین نیست که آنان می پندارند، بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته است ».

و آیه مبارکه:(افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها) (32) .

«آیا آنها در قرآن تدبر نمی کنند یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است » .

و آیه مبارکه:(فانها لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور) (33) .

«آیا آنان در زمین سیر نکردند تا دلهائی داشته باشند که حقیقت را با آن درک کنند یا گوشهای شنوائی که با آن ندای حق رابشنوند چرا که چشم های ظاهر نابینا نمی شود، بلکه دلهائی که درسینه ها است، کور می شود» .

این آیات و نظیر این آیات در قرآن دلیل است بر این که موضع عقل و فهم و جهل و غفلت همان قلب است.

وجه پنجم: آیاتی است که در آنها از صفات و حالاتی یاد شده که همه با رابطه با قلب و محل ادراک و فهم قابل توجیه است از قبیل آیات زیر:

(ان السمع والبصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسوولا) (34) .

«از آنچه به آن آگاهی نداری پیروی مکن چرا که گوش و چشم ودل همه مسوولند» .

(یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور) (35) .

«او چشم هائی را که به خیانت می گردد و آنچه را که سینه هاپنهان می دارند، می داند» .

(وجعل لکم السمع و الابصار و الافئده قلیلا ما تشکرون) (36) .

«برای شما گوش و چشم ها و دلها قرار داد اما کمتر شکرنعمتهای او را بجا می آورید» .

(و لقد مکناهم فیما ان مکناکم فیه و جعلنا لهم سمعا وابصارا و افئده) (37) .

«ما به قوم عاد قدرتی دادیم که به شما ندادیم و برای آنان گوش و چشم و دل قرار دادیم...» .

(فما اغنی عنهم سمعهم و لا ابصارهم و لا افئدتهم من شیی) (38) .

«به هنگام نزول عذاب به قوم ثمود نه گوشها و چشم ها و نه عقل هایشان برای آنان هیچ سودی نداشت » .

(ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه) (39) .

«خدا بر دلها و گوشهای آنان مهر نهاده و بر چشم هایشان پرده ای افکنده است » .

(فهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها) (40) .

«آنها دلها(و عقلهائی)دارند که با آن اندیشه نمی کنند ونمی فهمند و چشمانی که با آن نمی بینند و...» .

در مجموعه این آیات صفات و حالاتی از افعال جسمی و روحی انسانها اسم برده شده که رابطه نزدیکی با قلب دارد و قلب برای این صفات موضوع بوده، مرجع این صفات و حالات می باشد.

وجه ششم آیاتی است که ایمان در آنها اسم برده شده و به قلب نسبت داده شده است از قبیل:

(قالوا آمنا بافواههم و لم تومن قلوبهم) (41) .

«با زبان می گویند ایمان آوردیم و قلب آنها ایمان نیاورده است » .

(الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان) (42) .

«کسانی که بعد از ایمان کافر شوند، به جز آنها که تحت فشارواقع شده اند، درحالی که قلبشان آرام و با ایمان است » .

(و لما یدخل الایمان فی قلوبکم) (43) .

«هنوز ایمان وارد قلب شما(اعراب بادیه نشین)نشده است » .

(و اولئک کتب فی قلوبهم الایمان) (44) .

«آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته است » .

از این آیات و نظیر اینها که در قرآن فراوان وارد شده است،معلوم می گردد که محل معارف همان قلب است و در نتیجه، قلب محل اراده های انسانی است زیرا اراده، مشروط به علم است، و حال که قلب محل علم و اراده است پس فاعل آن دو نیز قلب می باشد درنتیجه مخاطب و مورد ثواب و عقاب همان قلب و افعال مربوط به آن می باشد که رابطه نزدیکی با نفس انسانی پیدا می کند غیر از آیات بالا، اخبار و ادعیه زیاد معتبری وجود دارد که از اهمیت قلب درمیان اعضاء و جوارح انسانی و رابطه نزدیک ایمان و عقیده انسانها با قلب و چگونگی آنها گفتگو به میان آورده است چنانکه در ادعیه منقول از رسول خدا چنین می خوانیم:

«یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک » (45) .

«ای خداوند تبارک و تعالی ای منقلب کننده دلها، دل و قلب مرا بر دین خودت ثابت نگه دار» .

پی نوشت:

1) متولد سال 415 ه مطابق 1058م در طابران یکی از قراء طوس خراسان و متوفای سال 505ه مطابق سال 1111م در سن 58 سالگی.

2) مدرک بالا، ص 39.

3) عبارت ایشان در کتاب معارج القدس فی مدارج معرفه النفس ص 39 در این مورد اینگونه است:الثانی ان یطلق النفس و یراد حقیقه الادمی و ذاته فان نفس کل شیی حقیقته و هو الجوهر الذی هو محل المعقولات و هو من عالم الملکوت و من عالم الامر..

4) فجر: 27 و 28.

5) سوره یوسف: 31.

6) یوسف: 53.

7) اسراء: 85.

8) رعد: 28.

9) کتاب معارج القدس فی مدارج معرفه النفس، ص 41.

10) بقره: 225 ترجمه تفسیر المیزان، ج 4، ص 5.

11) بقره: 283.

12) ق: 33.

13) بررسی مقدماتی اصول روانشناسی جلد اول، ص 29 - 30 تالیف دکتر سید ابوالقاسم حسینی چاپ اول، سال 1364، ناشر: آستان قدس رضوی.

14) تفسیر برهان، ص 558.

15) تفسیر برهان، ص 558.

16) متوفای سال 606ه ش چاپ تهران سال 1406ه ق مطابق با1364ه ش.

17) بقره: 97.

18) شعراء: 194.

19) ق: 37.

20) حج: 37.

21) حجرات: 3.

22) حج: 46.

23) عادیات: 10.

24) ق: 37.

25) اعراف: 179.

26) بقره: 10.

27) بقره: 7.

28) بقره: 88.

29) نساء: 155.

30) مطففین: 14.

31) مطففین: 14.

32) محمد: 24.

33) حج: 46.

34) اسراء: 36.

35) غافر: 14.

36) سجده: 9.

37) احقاف: 26.

38) احقاف: 26.

39) بقره: 7.

40) اعراف: 179.

41) مائده: 41.

42) نحل: 106.

43) حجرات: 14.

44) مجادله: 22.

45) کتاب «النفس و الروح و شرح قواهما» تالیف امام فخررازی متوفای 606هجری، چاپ تهران، سال 1344، تحقیق دکتر محمدصغیر حسن معصومی، ص 57.