رویکردهای خلیفه دوم در زمان خلافت

از تاریخ‌نما
پرش به: ناوبری، جستجو

از دانشجو انتظار می رود پس از مطالعه این فصل بتواند:

  1. رویکردهای اقتصادی خلیفه دوم را بشمارد.
  2. رویکردهای اجتماعی خلیفه دوم را تحلیل کند.
  3. رویکردهای دینی خلیفه دوم را بیان دارد.
  4. پیامدهای رویکردهای مختلف عمر بن خطاب در زمان خلافتش را بیان دارد.
  5. رویکردهای خلیفه دوم را با روح اسلام و عادات و سنن عرب مقایسه کند.

نحوۀ حکومت داری عمر[ویرایش]

منبع: ویکی پدیا همه انتصاب‌ها از طریق نوشته ابلاغ می‌شد. و همراه حکم انتصاب شیوه و راهنمای حکومت داری نیز برای والیان ابلاغ می‌شد که آنها ملزم بودند آن را در مسجد هنگام تحویل گرفتن مقام خود برای مردم بخوانند.

از کارهای دیگر عمر می‌توان به تاسیس دستگاه قضایی، تاسیس تقویم جدید اسلامی (مبدا تاریخ هجرت محمد) و کارهای مذهبی و مدنی دیگری در زمینه‌هایی مانند نماز، حج، روزه، مجازات کیفری و تقریبا تمامی زمینه‌ها، می‌توان نام برد. البته نمی‌توان درستی قطعی اینها را از لحاظ تاریخی، تعیین نمود، ولی چیزی که مشخص است این است که عمر، در تمامی این کارها نقش اصلی داشته‌است. دربارهٔ نقش وی در جمع آوری قرآن، بحث است، اما می‌توان گفت که وی نقش مهمی در این زمینه داشته‌است. عمر همچنین دستور داد که تمامی مسیحیان و یهودیان مناطق نجران و خیبر از آنجا خارج شوند و به غیر مسلمانان ۳ روز ملهت داد که به حجاز بروند و آنجا مقیم گردند.

مقام خلافت که در زمان ابوبکر، تنها به معنی جانشینی محمد تلقی می گردید، در دوران عمر، رنگ قاطعیت و اعتبار نیز به خود گرفت و عمر عنوان امیر المومنین را برای اولین بار در مقام خلافت به کار برد. منابع حاکی از آن هستند که عمر، به خلافت به دیدی فراتر از آنچه که در مفهوم اسلامی اش تعریف شده می نگریست. می توان دوران حکومت وی را به قدرتی کمتر از پولس و قدرتی بیشتر از یحیی تشبیه نمود. دانشنامه اسلام بر این باور است که عمر معتقد به اختیاراتی در مقام خلافت بود که تهدیدی برای جایگاه واحد و دست نیافتنی محمد در اسلام بود و از حد اختیارات محمد تجاوز می کرد. احتمالا این مهم از حدیثی ناشی می شود که محمد در آن گفته است اگر پیامیری بعد از من نازل می شد، آن شخص عمر بود. لقب فاروق که به عمر نسبت داده شده به معنای جدا کننده حق از باطل است.

مردم می توانستند با عمر بدون واسطه صحبت کنند و وی در این زمینه خود را با مردم برابر می دانست. با این وجود وی دوست داشت که اعتبار خود به عنوان خلیفه را داشته باشد و مردم از وی حساب ببرند و حرمت وی را نگهدارند. وی سخت گیر و انعطاف ناپذیر بود و در خیلی روایات، با شلاق خاطیان را تنبیه می نمود. وی هنگامی که به جابیه رفته بود، وقتی دید که فرماندهان مسلمانان برای وی پارچه ابریشمی پیشکش کرده اند، به سوی آنان سنگ پرتاب کرد. سخت گیری و خشونت وی به حدی بود که علی و دیگر صحابه به مخالفت وی پرداختند و روش آرامتری از وی داشتند.

دانشنامه اسلام می نویسد عمر را می توان خلیفه ای نامید که سهم بسیار موثری در تشکیل یک قالب اجتماعی و سیاسی به امت اسلام داشته است. اما گسترش ناگهانی قلمرو اسلام، خطراتی را نیز برای آن به دنبال داشت. مسائل مختلف و چالشهای متعددی، جامعه اسلامی را تهدید می کرد مانند رابطه بین انصار و مهاجرین، آرزوهای اشراف مکه، بروز حس حسادت بین فاتحین سرزمینهای جدید، مهاجرت اعراب به این سرزمینها و اینکه آیا این اعراب که در میان این سرزمینهای وسیع پراکنده شده اند، از دولت مرکزی مدینه تمکین می کنند یا نه.

به طور کلی اقدامات عمر را می توان در قالب یک فهرست به صورت زیر عنوان نمود:

  1. ابلاغ منصوبات به شکل مکتوب
  2. تأسیس دستگاه قضایی
  3. تأسیس تقویم جدید اسلامی (قمری)
  4. فتوحات و کشورگشایی های فراوان
  5. جلوگیری از خروج اصحاب پیامبر (ص) از مدینه
  6. منع ازدواج موقت زنان
  7. ممنوعیت نوشتن احادیث
  8. جمع آوری قرآن
  9. بازسازی مسجد الحرام و مسجد النبی (ص)

10. برتری جویی نژاد عرب 11. منع حج تمتع 12. تحریف در اذان صبح 13. منع از گریه کردن بر سر اموات 14. قرار دادن دیوان دفتری برای مالیات و بیت المال 15. ایجاد پایگاه نظامی 16. تسخیر سراسر جزیرة العرب 17. بیرون آوردن شام و مصر ازچنگ امپراتور روم 18. فتح ایران 19. ایجاد حکومت قریشی 20. منع قصاص عرب توسط غیر عرب 21. ممنوعیت ازدواج مردان عرب با زنان غیر عرب ( عکس آن امکان پذیر بود!) 22. تعیین مقرری سالیانه برای هر کس از بیت المال

اقدامات عمر بن خطاب در زمان خلافتش[ویرایش]

منبع: کتاب سیره خلفاء حجت الاسلام جعفریان

دیوان:[ویرایش]

  1. سال تاسیس

همه منابع متفق‏اند که عمر، خلیفه دوم، اول کسی بود که در دولت اسلامی "دیوان" را بنیان نهادپیش از این اموالی که به بیت المال می‏رسید، بی آن که دیوانی در کار باشد، میان مسلمانان پخش می‏شد ابن سعد بلاذری، یعقوبی ؛ ابن خیاط و ابن خلدون تاریخ پایه‏گذاری دیوان را از سوی عمر، محرم سال 20 هجری ذکر کرده‏اند.

طبری در حوادث سال 20هجری (دوم، 366) از قول واقدی نقل می‏کند که عمر دیوانها را در این سال تدوین کرد، اما در حوادث سال 15هجری (دوم،307) فصل کوتاهی درباره تعیین مقرری و تدوین دیوان دارد که نشانگر ترجیح سال 15بر سال 20 از سوی اوست. از طرف دیگر اکثر منابع برآنند که دیوان در پی یکی از دو واقعه زیر تدوین شده است: یکی آوردن اموال فراوانی از بحرین به مدینه از سوی ابوهریره، و دیگری پیشنهاد هرمزان (یا فیروزان) به عمر درباره ثبت آمار جنگجویان و نوشتن مقرری آنان در دفتری ویژه.

تأسیس دیوان از سوی خلیفه دوم را می‏توان نخستین سنگ بنای دیوانسالاری در تشکیلات اداری و مالی اسلام و نشانه بارز اخذ عناصر تمدن سرزمین‏های مغلوب از سوی فاتحان مسلمان دانست. این امر همچنین تمهیدی بود برای شکل‏گیری دیوانها و سازمانهای دیگر همچون دیوان خاتم، دیوان حسبه و دیوان برید که غالبا بر گرفته از دو تمدن ایران و روم شرقی بود. از تأثیرات مهم پایگذاری دیوان عطا و اقدامات و رویه‏های معمول در آن، بویژه می‏توان به فراهم شدن زمینه برای تشکیل دیوان جیش (بعدها دیوان الجیش و الرواتب) و شکل‏گیری نظام پرداخت حقوق و مواجب در دیوانسالاری اسلامی اشاره کرد. ناگفته نماند که نخستین سرشماری رسمی نیز معطوف به تأسیس این دیوان بوده و بعدها نیز به ضرورت انجام می‏گرفت و حتی جابجایی و نقل و انتقال قبایل نیز به نوعی تحت نظارت دیوان عطا بود

  1. وظایف اصلی دیوان

کار کرد این نهاد یا دیوان عمر که از این پس جا دارد دیوان عطا بنامیم،دو چیز بود: 1. ثبت اسامی مسلمانان به تفکیک قبایل برای پرداخت عطای سالانه و ارزاق ماهانه از محل درآمدهای فی‏ء عمر پس از آن که، در پی مشورت با اصحاب،تصمیم به تدوین دیوان گرفت سه تن از نسب شناسان عرب:عقیل‏ابن‏ابی‏طالب،مخرمة‏بن نوفل و جبیربن مطعم را فرا خواند تا نام و نسب مسلمانان رابه تفکیک قبایل و بر حسب مراتبشان بنویسند

شیوه تقسیم بیت المال:[ویرایش]

مقدار عطا به سوابق حضور مسلمانان در جنگهای صدر اسلام (از بدر به بعد) بستگی داشت نه به خویشاوندی با پیامبر(ص) و بنی هاشم و نه به سبقت در اسلام . منابع به این مساله که آیا سبقت در اسلام در فزونی عطا موثر بوده یا نه، پاسخ روشنی نمی‏دهند و اما آنچه مسلم است و از بررسی مجموع روایتها مستفاد می‏شود این است که بیشترین مقدار عطا به بدریون -بدون توجه به تقدم یا تأخرشان در قبول اسلام -اختصاص یافته بود و بنابرقول زریاب (ص 116): «عمردرحین فرض حقوق برای مسلمانان مسأله سبقت در اسلام را پیش کشید، ولی این پیشنهاد به دلیل مبهم بودن و نا مسلم بودن و شاید هم کثرت مدعیان در سبقت به اسلام قبول نشد و به همین جهت است که شرکت در جنگ بدر که مسلمیت داشت معیار قرارگرفت».

این فرمان عمر به سه نسب شناس که «[مشخصات] مردم را بر حسب مراتب و درجه وابستگی‏شان به خاندان پیامبر بنویسید»فقط امتیازی بود در مقدم داشتن نام آنان در دفاتر و نیز در مقدم داشتن آنان در زمان اخذ عطا از دیوان نه فزونی عطا.

دو روایت زیر مؤید نظر مذکور است:

  1. در یکی از روایت‏های ابوعبید (ص 285، ش 548) عبارتی ازعمر نقل شده که گفت: «هر کس در هجرت شتاب کرده‏بود عطا نیز باید زودتر به او رسد، و هرکس که در هجرت کندی کرده بود، دیرتر». مفهوم عبارت مذکور این است که سبقت یا عدم سبقت در اسلام فقط در تقدیم یا تاخیر پرداخت عطا که خود مستلزم تقدیم یا تأخیر ثبت اسامی در دیوانها بود مؤثر بود نه در مقدار عطا.
  2. در آغاز تدوین دیوان از عمر خواستند که ثبت نام را اول از قوم خود (بنی عدی) آغاز کند، اما عمر گفت ما را همان جایی بنویسید که خداوند قرار داده است (یعنی به نسبت قرابت با آل رسول)؛ پس بنی عدی گفتند: ای امیر مؤمنان کاش از ما آغاز می‏کردند! عمر در جواب گفت صبر کنید تا نوبت شما برسد، حتی اگر "دفتر" با نام شما بسته شود روایت مذکور نیز دلالت ضمنی دارد که قرابت با رسول خدا در مقدار عطا بی تأثیر بود و فقط در تقدیم ثبت اسامی طوایف مؤثر بوده است. بلاذری نیز اشاره می‏کند که در ترتیب ثبت اسامی اقوام، ملاک اولیه قرابت با پیامبر(ص)بود و اگر گروهی در قرابت یکسان بودند، سبقت در اسلام ملاک قرار می‏گرفت البته برای عده‏ای انگشت شمار به سبب نزدیکی با پیامبر(ص) و یا به سبب شخصیت برجسته آنان عطای فوق‏العاده مقرر شد

در طبقه بندی مردم، از خاندان بنی هاشم آغاز کردند و سپس هرکه را به آن خاندان نزدیکتر بود بترتیب نوشتند.

چنین به نظر می‏رسد که خارج از طبقات جند و برخی از افراد خاص، برای شماری از مردم بنابر دلایل گوناگون عطایایی مقرر می‏شد. مطابق برخی از روایتها عطای این دسته از مسلمانان بر حسب قرآن‏دانی آنان تعیین می‏شد، اما ظاهرا عمر فرمان داد که دیگر کسی را به جهت قرآن‏دانی‏اش عطا ندهند و امتیازهای دیگری همچون شجاعت و مروت در نظر گرفته شود نوزادان نیز مشمول عطا بودند. در آغاز مقرر شده بود که برای هر کودکی که شیرخوارگی او سرآمده باشد صد درهم بنویسند. مدتی بعد به عمر خبر رسید که برخی از مادران به این منظور زودتر از معمول کودکان خود را ازشیر می‏گیرند. عمر گفت تا ندا دهند زین پس برای هر کودکی از بدو تولد عطا مقرر می‏شود به نظر می‏رسد که در آغاز کار دیوان، همه مسلمانان در جای جای قلمرو اسلامی خصوصا اعراب بادیه نشین مشمول دیوان (عطا) نمی‏شدند و جز اهل مدینه، مسلمانان شهرهای نظامی یعنی کوفه، بصره، دمشق، حمص، و نیز فلسطین و مصر عطا می‏گرفتند (نک: طبری، دوم، 453)، اما عمر در اواخر حیات خود تصمیم گرفت که در مقررات دیوان تجدید نظر اساسی کند: اول آنکه همه مسلمانان اعم از زن و مرد، عرب و عجم و بنده و آزاد در همه قلمرو حکومت اسلامی و به تعبیر خود عمر "حتی آن چوپانی که در کوههای صنعا گوسفند می‏چراند "از مال فی‏ء حقی دارند. اگر چه ابو عبید عبارت عمر را چنین تفسیر می‏کند که "همه مسلمانان شهر نشین در این مال حقی‏دارند نه بادیه نشین" اما از مثالی که عمرمی زند (چوپانهای کوههای یمن) چنین بر می‏آید که توجیه ابو عبید بی اساس است. تجدید نظر دوم عمر این بود که عطای همگان باید یکسان (دو هزار،سه هزار و چهارهزار درهم به اختلاف روایات برای هر خانواده) باشد و در این امر نباید کسی را بر کسی برتری داد مانع از آن شد تا سیاست تجدید نظر شده وی جامه عمل بپوشد و حتی برخی از نویسندگان قتل وی را گویابه تحریک برخی از اشراف قریش با تجدید نظر او در سیاست مالی بی ارتباط نمی‏دانند علاوه بر عطای سالانه، جیره ماهانه نیز برای مسلمانان مقرر شده بود این جیره ماهانه که شامل دو جریب گندم (حدود چهل و پنج کیلو گرم) بود به خلاف عطا یکسان بین همه مسلمانان اعم از زن و مرد و آزاد و مملوک تقسیم می‏شد آنجا که مقدار دو جریب گندم را جیره ماهانه هر خانواده (مرد و عیالش) ذکر می‏کند نه برای هر کس، و این درست‏تر به نظر می‏رسد). برخی روایت‏ها مقدار این جیره ماهانه را دو مُد گندم و دو قسط روغن و دو قسط سرکه نیز ذکر کرده‏.

عمر همچنین عطایی ویژه ماه رمضان مقرر کرد: روزانه یک درهم برای همه مردم و دو درهم برای همسران حضرت پیامبر (ص) اگر شخص مشمول عطا پیش از دریافت آن از دنیا می‏رفت، عطای همان سال او به ورثه‏اش می‏رسید از روایتی که بلاذری و ابو عبید نقل کرده‏اند، چنین بر می‏آید که عمر عطای متوفی رابه نسبت ماههایی که در سال عطا حیات داشته است می‏پرداخت، مثلا بنابر همان گزارش‏ها کسی که هشت ماه پس از دریافت آخرین عطای سالانه از دنیا رفته بود دو سوم عطا به ورثه‏اش پرداخت شد.

نحوه پرداخت عطایای جنگجویان که در شهرها و اردوگاههای نظامی به سر می‏بردند با نحوه پرداخت عطایای مسلمانان در مرکز خلافت متفاوت بود. در آغاز، آنان را به ده گروه و سپس به هفت گروه مرتب کردند

برخورد با ثروت حاکمان شهر:[ویرایش]

حاکم حق ندارد در مقابل کار خود حقوق بگیرد، مگر موقعی که نیازمند باشد، و گرنه باید رایگان کار کند و خدمت نماید! (إن استغنیت استعففت، وإن افتقرت أکلت بالمعروف) «اگر بی نیاز شدم از آن دست می‌کشم، و اگر نیازمند گردیدم به اندازة نیاز از آن استفاده می‌کنم».

من حق ندارم که از اموال عمومی استفاده کنم مگر به اندازة نیازم و اگر از اموال شخصی بی نیاز شدم حق ندارم در بیت المال دست دراز کنم.

کارمند دولت از رئیس دولت تا پائین فقط به اندازه نیازشان به آنها داده شود و معنی (بالمعروف) یعنی آن اندازه که برای مصرف مناسب باشد و اگر کارمندی از اموال شخصی درآمد داشته باشد نباید از دولت چیزی بگیرد.

شاید کسی سؤال کند مگر می‌شود و کسی یافت می‌شود که بدون حقوق و تنخواه کار کند؟ و جواب این است که اگر بی نیاز باشد و خواسته باشد کار کند باید مجانی کار کند و گر نه با این شرایط کار را به کسانی دیگر واگذارد معنایش این است که یا باید کارمندان ثروتمند مجانی برای دولت کار کنند و یا اینکه کار را ترک کرده، تا اینکه دولت افراد اخراجی و بیکار را سرکار آورد..

هنگامی که عمر زمام خلافت را به دست گرفت، به فکر محدود کردن دایره‌ی اختیارات والیان مناطق افتاد. چرا که ایشان معتقد بود که خلیفه باید بر عملکرد والیان خود نظارت کامل داشته و در امورشان دخالت بیشتری داشته باشد. چنان که در نخستین روزهای خلافت خود خطاب به مردم گفت: خداوند شما را به وسیله من و مرا به وسیله شما در بوته‌ی آزمایش قرار داده و مرا بعد از آن دو رفیقم زنده گذاشته است. به خدا سوگند در هر کاری که بتوانم شخصاً انجام دهم آن‌را به کسی دیگر واگذار نمی‌کنم و در کاری که نتوانم شخصاً انجام دهم در انجام آن کاری خواهم کرد که امانتداری و انصاف از دست نرود. اگر کارگزاران دولت من کارشان را به نحو شایسته انجام دهند من نیز با آنان رفتاری نیکو و عادلانه خواهم داشت و در غیر این صورت کاری خواهم کرد که آنان مایه‌ی عبرت برای دیگران قرار گیرند.[5] همچنین به مردم می‌گفت: آیا به نظر شما وقتی کسی را که بهتر از دیگران تشخیص دادم و او را به رعایت عدل و انصاف امر نمودم و بر شما گماردم، به مسئولیت خود در قبال شما عمل کرده‌ام؟ آن‌ها گفتند: بلی! ایشان می‌گفت: خیر! تا زمانی که از عملکرد او کاملاً مطمئن نشوم که حسب دستور من رفتار می‌نماید یا خیر.[6] بنابراین وقتی زمام امور مسلمین را به دست گرفت، سعی کرد تا والیان زمان ابوبکر را حسب سلیقه و سیاست خود در آورد. چنان که برخی از آن‌ها پذیرفتند و همچنان در مقام خود تثبیت شدند و عده‌ای اعتراض نمودند و سرانجام از کار برکنار گردیدند. از جمله خالد بن ولید.[7] ر این باره مالک بن انس می‌گوید: هنگامی که عمربن خطاب روی کار آمد به خالد نوشت: از این به بعد حق نداری یک رأس گوسفند و یا شتر بدون دستور من به کسی بدهی. خالد در جواب نوشت: یا بگذار من کار خود را انجام دهم یا این تو و این کاری که به من سپرده ای. عمر رضی الله عنه با شنیدن این پاسخ خالد، گفت: کاری را که به ابوبکر پیشنهاد داده بودم، بهتر است خودم آن را عملی سازم. آن‌گاه خالد را از کار برکنار کرد.[8] سپس هرگاه عمر می‌خواست او را برای انجام مسئولیتی تعیین کند، خالد می‌گفت: آن‌را به‌ شرطی انجام می‌دهم که‌ بتوانم آزادانه‌ دستورات خود را انجام دهم. [9] پس برکناری خالد از مقام فرماندهی کل، مشمول سیاست و تدابیر عمیق کشور داری و جزو مسئولیتها و وظایف طبیعی حاکم به شمار می‌رود. و در آن هیچ گونه اتفاق غریب و دور از انتظاری به چشم نمی‌خورد که نیاز به بیان اسباب و روایات آن چنانی و دور از واقعیت داشته باشد. عمربن خطاب در زمانی خلیفه‌ی مسلمانان بود که هنوز حال و هوای عصر پیامبر صلی الله علیه وسلم در میان مردم احساس می‌شد. و از حقوق اولیه‌ی ایشان، انتخاب کارگزارانی بود که با سیاست و خط مشی حکومت داری ایشان موافق و هماهنگ بودند و قرار نبود که هیچ فرمانده و کارگزاری برای همیشه بر مسند قدرت تکیه بزند، به ویژه زمانی که در میان آن‌ها و خلیفه اختلاف نظر پیرامون دایره‌ی اختیارات و دیگر شئون دولتی وجود داشته باشد. و تاریخ نیز گواه بر این مطلب است که عمربن خطاب در انتخاب و عزل و نصب کارگزاران خود بسیار موفق بوده است.

1]- أباطیل یجب أن تمحی من التاریخ، إبراهیم شعوط ص123.

[2]- خالد بن الولید، صادق عرجون ص321-331.

[3]- البدایة والنهایة (7/115).

[4]- التاریخ الإسلامی (11/146).

[5]- خالد بن الولید، صادق عرجون ص331.

[6]- همان: ص332.

[7]- نفس المصدر ص332.

[8]- البدایه والنهایه (7/115) [9]- خالد بن الولید صادق عرجون ص332.

ممنوعیت ورود عجم ها به مدینه:[ویرایش]

معبرین خواب اینگونه تعبیر کرده بودند که تو را به زودی مردی از عجم با سه ضربه شمشیر به قتل می رساند عمر منع کرده بود که غیر عرب ساکن نشود. تنها به دو نفر اجازه ماندن در مدینه را داده بود: یکی هرمزان پادشان سابق شوش و شوشتر (تستر) که مسلمان شده بود و برای عمر نقشه های جنگی در فتح شهرهای ایران میکشید. (1) و دیگری ابولولو که غلام مغیره بن شعبه بود. مغیره به او نوشت:من غلامی دارم که نقاش، آهنگر و نجار بوده و به کار مردم مدینه می آید اگر اجازه دهی او را نزد تو بفرستم و به وی اجازه داد و ابو لؤلؤ به مدینه آمد مغیره برای هر روز دو درهم از او می گرفت زمانی ابو لؤلؤ نزد عمر آمده و از زیادی خراج خود شکایت کرد. عمر گفت چه کاری انجام می دهی ابو لؤلؤ کارهای نقاشی و نجاری و آهنگری خود را شرح داد. عمر گفت با توجه به کارهایی که انجام می دهی خراج تو زیاد نیست پس از چندی عمر از وی خواست تا یک آسیاب بادی بسازد او گفت برای وی آسیابی خواهد ساخت که تمام از آن سخن بگویند. عمر از این سخن بوی تهدید شنید اما به چیزی نگرفت. پس از آن بود که عمر را صبح گاهان در یکی از زوایای مسجد به قتل رساند او دوازده نفر دیگر را نیز مجروح کرد که شش تن آنها مردند بعد از آن خود را با خنجر به قتل رساند.

در پایتخت اسلام کسی از غیر عرب اجازه ماندن نداشت.

البته سلمان و بلال هم بودند که از زمان پیامبر علیه السلام در مدینه ساکن بودند و جزو اصحاب پیامبر به شمار میرفتند).

منع ازدواج عرب و عجم:[ویرایش]

. عمر بن خطاب دستور داد که عجم ها حق ندارند از عرب ها زن و دختر بگیرند؛ ولی عرب می تواند از عرب و عجم دختر بگیرد.(52) او حتّی در عصر پیامبر(ص) نیز دارای گرایش نژاد پرستانه بود ولی سعی در پنهان کردن آن داشت. با این حال، با ردّ خواستگاری سلمان فارسی از دخترش نتوانست این حسّ درونی را مخفی کند، و فقط بخاطر عجم بودن او خواستگاری را نپذیرفت. در سخنی؛ سلمان فارسی هدف از طرح خواستگاری را امتحان کردن عمر بن خطّاب به حسّ جاهلانه نژادپرستی بیان می کند.

قضاوت:[ویرایش]

از ابن عباس روایت شده که گفت: زن دیوانه‏ای را آوردند پیش عمر گنان کبیره کرده بود پس درباره آن با چند نفر مشورت کرد و دستور سنگسار کردن آنرا داد.

پس علی که رضوان خدا بر او باد گذر به آن زن نمود فرمود: کار این زن بیچاره چیست؟ گفتند: این زن دیوانه فلان قبیله است که زنا داده و عمر فرمان داده که سنگسار شود.

پس گفت او را برگردانید سپس آمدند پیش عمر و گفتند: ای پیشوای مسلمین آیا ندانستی آیا یاد نداری که پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: قلم تکلیف از سه طایفه برداشته شده:

  1. از طفل تا بالغ شود
  2. از خواب تا بیدار گردد
  3. از دیوانه تا عاقل شود

و این دیوانه فلان قبیله است شاید این زنائی که مرتکب شده در حال دیوانگی بوده پس او را آزاد گذارد و عمر شروع کرد به اللّه اکبر گفتن ز قتاده روایت شده که زنی برده و غلام خود را بهمسری اختیار کرد و گفت من تاویل کردم آیه‏ای از کتاب خدا: « أَوْ ما مَلَکتْ أَیمانُهُمْ‏؛ یا آنچه را که دستهای شما مالک شود».

پس او را نزد عمر بن خطاب آوردند و بعضی از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باو گفتند که‏ تاویل کرده آیه‏ای از کتاب خدای عزّ و جل را بر غیر صورت آن عمر بن خطاب آن غلام و برده را زد و سرش را تراشید و به آنزن گفت: تو بعد از غلامت بر هر مسلمانی حرام هستی.

زنی را آوردند نزد عمر که آبستن بود و اقرار کرد بزنا پس عمر فرمان داد که او را سنگسار کنند پس علی علیه السلام برخورد کرد باو و فرمود: این زن را چه میشود؟ گفتند عمر دستور داده او را سنگسار کنند.

پس علی علیه السلام او را برگردانید و فرمود: این تسلّط و حکومت تو است بر او و امّا حکومت و سلطه‏ای نیست برای تو بر طفیلی که در شکم دارد. و شاید تو او را شکنجه دادی یا ترسانیدی ؟ عمرگفت: آری شکنجه‏اش دادم!!!!!!! فرمود: آیا نشنیدی که پیغمبر خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: حدّی نیست برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند ؟؟؟؟؟؟ پس عمر او را آزاد ساخت.

زنی را آوردند نزد عمر که در عدّه‏اش شوهر کرده بود پس بین آنها جدائی انداخت و مهریه او را گرفت و در بیت المال قرار داد و گفت هرگز بین این دو نفر جمع نشود پس بگوش علی علیه السلام رسید فرمود: اگر از روی جهل و نادانی بوده پس مهر مال اوست برای آنچه که از آمیزش او لذّت برده و آنرا حلال دانسته و میان آنها جدائی انداخت پس هرگاه عدّه او منقضی شد پس آن مرد خواستگاری از خواستگاران آنزن است.

از حسن روایت شده گفت: عمر بن خطاب عقب زن آوازه خوانی فرستاد که بر عمرداخل شود.

آن زن قبول نکرد دوباره فرستاد پی او و باو گفتند: اجابت کن عمر را، زن گفت: وای بر من مرا بعمر چکار؟! پس در بین راه که او را می آوردند ترسید و درد زایمان او را گرفت و داخل خانه‏ای شد و بچّه‏ای را انداخت پس بچه دو فریاد زد و مرد.

عمر با اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مشورت کرد.

بعضی از ایشان باو گفتند چیزی بر تو نیست جز این نیست که تو رهبر و ادب کننده‏ای و علی علیه السلام سکوت کرد.

پس عمر رو کرد بر علی علیه السلام و گفت: تو چه میگوئی؟ حضرت فرمود: اگر اینها برای خودشان گفتند که مسلّما خطا و اشتباه کردند، و اگر در هوا و میل تو گفتند: پس خیر و صلاح تو را نخواستند من می بینم که دیه آن بچّه بر تو است چونکه تو او را ترسانیدی تا سقط جنین کرد و در راه تو بچّه انداخت.

از محمد بن عبد الله بن ابی رافع از پدرش گفت: جوانی از انصار با مادرش نزاع کرد نزد عمر بن خطاب... پس مادرش او را انکار کرد وگفت این پسر من نیست.

عمر گواه خواست پس نزد او(جوان) شاهدی نبود که گواهی دهد و زن چند نفر شاهد آورد و گواهی دادند که او بکر است دختر است و هنوز شوهر نکرده است و جوان افتراء و تهمت زده بآنزن.

عمر دستور داد که آن جوان را بزنند.

پس علی علیه السلام را دید و سئوال کرد از کار آنها پس آنحضرت آنها را طلبید. سپس در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نشست و از زن پرسید پس زن دوباره او را انکار کرد علی به جوان گفت: تو این زن را انکار کن چنانچه او تو را انکار کرد جوان گفت ای پسر عموی پیامبر خدا این زن مادر من است.

حضرت فرمود: باو انکار کن او را و من پدر تو و حسن و حسین برادران تواند جوان گفت من او را انکار کردم پس علی علیه السلام بصاحبان زن فرمود: حکم من درباره این زن جاری و نافذ است؟ گفتند: آری و درباره ما هم جاریست.

پس علی علیه السلام فرمود: کسانیکه اینجا حاضر هستند گواهی دهند که من تزویج کردم این جوان را از این زن بیگانه از او، قنبر برو کیسه‏ایکه در آن پولست بیاور پس آورد پس شمردند چهارصد و هشتاد درهم بود پس انداختند در دامن زن بعنوان مهریه او و بجوان فرمودند بگیر دست زنت را و برو و نیا پیش ما مگر اینکه بر تو اثر عروسی باشد.

پس چون آن جوان برگشت زن فریاد زد: ای ابو الحسن «اللّه اللّه» خدا خدا که این آتش است بخدا قسم که این پسر منست.

فرمود چگونه او را انکار کردی؟ گفت: پدرش زنگی بود و برادران من مرا باو تزویج کردند پس باین جوان آبستن شدم و آنمرد رفت بجنگ و کشته شد و من این را فرستادم به فلان قبیله پس در میان آنها بزرگ شد و من انکار کردم که او پسر من باشد.

پس علی علیه السلام فرمود: من ابو الحسنم و آن جوان را ملحق به مادرش کرد و نسبش ثابت شد.

ابن قیم جوزی آنرا در (الطرق الحکمیه) (ص) 45 یاد کرده.

عبدالرحمن ؛ پسر عمر - که به او ابوشحمه می گفتند - در عصر حکومت عمرو عاص در مصر، در آن مملکت شراب خورد و موضوع علنی شد. عمرو عاص که والی بود، دستور داد سر او را تراشیدند و حد شرعی (هشتاد تازیانه ) در حضور برادرش عبداللّه به وی زدند.

وقتی خبر به عمر رسید به عمرو عاص نوشت که عبایی به عبدالرحمن بپوشاند و او را سوار شتر برهنه ای نموده و هر چه زودتر روانه مدینه کند! ضمناً در نامه، عمرو عاص را به درشتی یاد کرده بود.

عمرو عاص هم عبدالرحمن را به همان وضعی که عمر دستور داده بود روانه مدینه کرد، و به عمر نوشت: من حد شرعی را بر وی جاری ساختم، سرش را تراشیدم و در حیاط خانه تازیانه زدم، به خدایی که بالاتر از او کسی نیست تا به او قسم بخورند، مصر، جایی است که حدود شرعی را بر مسلمانان و غیر مسلمانان، جاری می کنند. نامه را هم به وسیله عبداللّه عمر، برای او ارسال داشت.

عبداللّه با نامه و با برادرش عبدالرحمن در مدینه بر پدرشان وارد شدند در حالی که او در حال بیماری بود و خود را در عبایی پیچیده و نمی توانست راه برود. عمر با درشتی عبدالرحمن را مخاطب ساخت و گفت: ای عبدالرحمن ! انجام دادی و انجام دادی ! سپس فریاد زد: تازیانه ! تازیانه ! عبدالرحمن بن عوف از وی شفاعت کرد و گفت: حد را که بر وی جاری ساخته اند. عبداللّه هم گواهی داد که حد را بر او جاری ساخته اند، ولی عمر توجه نکرد و شلاق را به دست گرفت و او را زیر ضربات خود گرفت.

عمر در آن حال فریاد می زد و می گفت: من مریض هستم و به خدا تو قاتل من خواهی بود. چندان او را زد که صدای فریادش در فضا پیچید. سپس گفت: او را به زندان ببرید. و او یک ماه در زندان ماند و سپس جان باخت !

جلوگیری از کتابت حدیث:[ویرایش]

خلیفه دوم برای جلوگیری از نوشتن احادیث پیامبر (ص) طی بخشنامه‏ای به تمام مناطق اسلامی نوشت: «هر کس حدیثی از پیامبر (ص) نوشته، باید آن را از بین ببرد».وی تنها به صدور این بخشنامه اکتفا نکرد، بلکه به تمام یاران پیامبر (ص) و حافظان حدیث اکیداً هشدار داد که از نقل و کتابت حدیث خودداری کنند! «قرظه بن کعب»، یکی از یاران مشهور پیامبر، می‏گوید: هنگامی که عمر ما را به سوی عراق روانه می‏کرد، خود مقداری با ما راه آمد و گفت: آیا می‏دانید چرا شما را بدرقه کردم؟ گفتیم: لابد خلیفه برای احترام ما که یاران پیامبریم، قدم رنجه کرده‏اند! گفت: گذشته از احترام شما، برای این جهت شما را بدرقه نمودم که مطلبی را به شما توصیه کنم تا به پاس پیاده روی و بدرقه‏ام آن را انجام دهید/ آنگاه افزود: شما به منطقه‏ای می‏روید که مردم آنجا، با زمزمه تلاوت قرآن، فضای مسجد و محفل خود را پر کرده‏اند، توصیه من به شما این است که آن‏ها را به حال خود واگذارید و مردم را با احادیث، مشغول نسازید و با نقل حدیث، از خواندن قرآن باز ندارید، قرآن را پیراسته از هر سخن و حدیثی برای مردم بخوانید و از پیامبر (ص) کمتر حدیث به میان آورید، من نیز در این کار با شما همکاری خواهم کرد! وقتی که «قرظه» به محل ماموریت خود وارد شد، به او گفتند: برای ما حدیث نقل کن. وی جواب داد: خلیفه ما را از نقل حدیث باز داشته است. (31) عمر در دوران خلافتش یک بار تصمیم گرفت که احادیث پیامبر را بنویسد، و پس از یک ماه اندیشیدن، به مردم اعلام کرد: «امتهای گذشته را به یاد آوردم که با نوشتن بعضی کتابها و توجه زیاد به آنها از کتاب آسمانی خود باز ماندند، لذا من هرگز کتاب خدا (قران) را با چیزی درهم نمی‏آمیزم»(32) خلیفه در این باره تنها به سفارش و تاکید اکتفا نمی‏کرد، بلکه هر کس که اقدام به نقل حدیثی می‏نمود. مجازات می‏شد33)

نسخ برخی از احکام اسلام:[ویرایش]

حافظان حدیث و تاریخ نگاران اسلامی نامه ای درباره دستور العمل حکومتی و قضائی از عمر به ابوموسی اشعری نقل کرده اند که بیان گر پیش قدمی عمر در مطرح نمودن قیاس است. و اینکه او قیاس را به عنوان یک قاعده فقهی و یک قانون اسلامی در جهت استنباط احکام شرعی پایه گذاری کرد. این نامه هنگامی نوشته شد که نامبرده از طرف عمر والی حکومت عراق بود و مشتمل بر این فراز است: الفهم الفهم فیما تلجلج فی صدرک مما لیس فی کتاب الله و لا سنه. ثم اعرف الاشباه و الامثال و قس الامور عند ذلک.

ترجمه: هر آنچه به خاطرت خطور می کند و خبری از آن در کتاب و سنت نیست پیرامون آن فهمت را به کار انداز. آنگاه شبیه ها و همانندهای آن را شناسائی کن و آنها را به یکدیگر قیاس نما. یعنی حکم آنچه را که مورد نص کتاب و سنت است بر آنچه در کتاب و سنت مطرح نشده جاری کن...

اوّلین جدّی که در اسلام وارث شد عمر بود که مالش را گرفت. پس علی علیه السلام و زید نزد او آمده و گفتند: این مال تو نیست و تو مانند یکی از برادرانی.

و در لفظ بیهقی آمده: بدرستی که اوّلین جدّی که در اسلام وارث شد عمر بن خطاب...بود پسر فلانی بن عمر مرد پس عمر خواست که میراث و مال او را به‏ تنهائی بگیرد و به برادران آن مرده چیزی ندهد.

علی علیه السلام و زید باو گفتند این کار برای تو نیست.

عمر گفت: اگر رای شما یکی نبود نمی دیدم که او پسر من باشد و نه من پدر او باشم.[ دست به سینه ایستادن در نماز را واجب کرد. و بسم الله را از آن حذف کرد. و آمین را بر آن اضافه کرد. و در تشهد اول نماز یک سلام گفلاتن را واجب کرد.( الصراط المستقیم نباطی متوفای 800 هلا چاپ کتابخانه مرتضویه) اولین کسی که مالیات عُشر را در اسلام وضع کرد عمر بلاود.

کسی که اقدام به اضافه کردن و اوللاین الصَّلوةُ خَیْرٌ مِنَ النَّوْمِ" در اذان کرد. (سنن ترمذی ج 2 (ص) 59) « اولین کسی که گریه بر مرده را حرام کرد. (9 عمدة القاری ج 9 (ص) 80 الاستیعاب ابن عبدالبر شرح حال حمزه و شرح حال زید شرح نهج البلاغه ج 3 (ص) 380 سلانن -) ارث را احداث کرد. (5 المیراث عند الجعفریه شیخ ابو زهره مصری روضه شهید ثانی تلخیص ذهبی المستدرک ج 9ص 392 کتاب الفرائض -) اولین کسی که زکات اسب را واجب کرد. (صحیح بخاری ابواب زکات ) اولین کسی که روزه گرفتن ماه رجب را منع کرد.! (کنزالعمال ج 9 (ص) 392 مجمع الزواید هیثمی ج 3 (ص) 232) اولین کسی که اقدام به محدود کردن مهر زنان نمود. (به نقل از صاحبان سنن و ابن حبّان و حاکم و احمد و دارمی و ابن ابی شیبة و طبرانی همگی از طری محمد بن سیرین از - ابی العجفاء نقل کرده اند) اولین کسی که متعه را حرام کرد. (-22 تاریخ خلفاء سیوطی (ص) 230 تاریخ طبری ج 9 (ص) 225) اولین کسی که شارب خمر را هشتاد ضربه شلاق زد. ( السنن الکبری بیهقی ج 0 (ص) 325 الدرالمنثور ج 2 (ص) 203)

تضاد طبقاتی:[ویرایش]

در زمان خلیفه دوم گسترش اسلام سبب شد که خلیفه وقت دفتری برای حقوق کارمندان و سپاهیان اسلام تنظیم کند. ولی متأسفانه در تعیین پایه حقوق به جای اینکه تقوی و آگاهیهای نظامی و سیاسی و سوابق خدمت ملاک عمل قرار گیرد یا لااقل چیز جز اسلام ملاک عمل نباشد، نژاد و نسب ملاک عمل قرار گرفت.

خلیفه با این عمل، تبعیض نژادی را که از جانب قرآن و پیامبر(ص) محکوم شده بود، بار دیگر احیا نمود و جامعه اسلامی را دچار اختلاف طبقاتی ناصحیح کرد. چیزی نگذشت که در جامعه اسلامی شکاف هولناکی بروز کرد و زراندوزان و دنیاپرستان، در تحت حمایت خلیفه، به گردآوری سیم و زر پرداختند و استثمار کارگران و زحمتکشان آغاز شد.

و سرانجام ایجاد اختلاف طبقاتی و تبعیض نژادی باعث کشته شدن عمر شد پاسخ سنی:عمر به اهل به شرگت کنندگان در جنگ بدر 5000 درهم میداد و میگفت این برای افضل بودن آنها بر بقیه است اولا کار عمر با خطبه حج اکبر در تضاد نیست زیرا اهل بدر بهترین افراد زمانه بودند خداوند گناهان آنها را بخشیده و آنها از اهل بهشتند و خود رسول الله نیز یکی از بدریان را که بر خلاف دستورش خبر حمله مومنان را به خانواده خود در مکه رسانیده بود مجازات نکرد و بین او و بقیه فرق گذاشت و فقط به این خاطر این گناه بزرگش را بخشید که او از اهل بدر بود.

دوما خود رسول الله نیز گاهی غنیمت را بنا بر مصالحی تقسیم میکرد و دیدم که اهل مکه تازه مسلمان شده را بر مهاجران و انصار برتری داد تا آنجا که صدای انصار در آمد و توضیح خواستند و بعد از توضیح راضی شدند، و بلاخره این مردم فداکار در زمان عمر رضی الله عنه که اسلام تثبیت شد مزد ایثارهای خود را گرفتند پس این حرص و جوش خوردن شما برای چیست؟ سوما: حضرت علی هم در بین کسانی بود که 5000 درهم سهم میگرفت، در جایی نخواندم که حضرت به این نحو تقسیم عمر رضی الله عنه اعتراض کرده باشد، یا بعد از رسیدن به خلافت آنرا تغییر داده باشد یا این پول( از نظر شما حرام) را نگرفته باشد.

حضرت عمار و بلال هم در جنگ بدر بودند آنها هم 5000 میگرفتند آنها هم اعتراضی نداشتند!

تحقیر ایرانیان:[ویرایش]

چنانکه گفتیم به نوشته مورخان، عمر خلیفه دوم از ورود عجمان به مدینه - در ظاهر به دلیل عدم آمیختگی آنان با عربها و نفوذ ایرانیان در مرکز اسلام - جلوگیری می کرد.(3) این مسئله می توانست نوعی حقارت برای ایرانیان به حساب آید. همچنین نقل شده است که بنابر سنتی که خلیفه دوم نهاده بود، عربها اجازه داشتند که از عجم زن بگیرند، اما به آنان زن نمی دادند.(4) این نوع تبعیضها و برتری دادن عرب بر موالی، توسط عمال عمر، همچون ابوموسی اشعری نیز اعمال می شد - اعراب موالی را به کنیه صدا نمی کردند و موالی را از داشتن کنیه منع می ساختند ( تاریخ تمدن اسلام ؛ (ص) ۲۲۸) در حالیکه یکی از رسوم و افتخارات اعراب خواندن یکدیگر به کنیه بود.

- عربان با موالی هرگز در یک ردیف راه نمی رفتند و انان را علوج یعنی خدانشناس ها و نادانان می خواندند. ( همان ؛ ص۲۲۸ ) - اگر کسی از اعراب می مرد موالی را اجازه نمی دادند تا به همراه دیگران بر ان میت نماز گذارند. ( همان ؛ ص۶۶۹) - حجاج بن یوسف حاکم عراق به روزگار امویان بر دستان موالی داغ می نهاد و نشان می گذاشت تا از سایر طبقات شناخته شوند. ( نهضت شعوبیه ؛ ص۱۴۹) - حجاج پس از شکست دادن ابن اشعث ؛ ان دسته از موالی را که در معیت او بودند دستگیر نمود و برای انکه انان را پراکنده سازد و از اجتماع مجددشان جلوگیری نماید دستور داد تا به دست هریک از انان نام سرزمینی را که بدانجا تبعید می شوند خالکوبی نموده و داغ زنند. ( تاریخ تمدن اسلام ؛ ص۲۲۸) - اعراب به هنگامیکه چیزی می خریدند و به خانه بازمیگشتند اگر در میان راه با یکی از موالی روبرو می گشتند او را مکلف می کردند تا وسایل را به مقصد رساند ( نهضت شعوبیه ؛ (ص) ۱۵۲) - اگر عربی پیاده بود و فردی ازموالی را سواره می دید مولی را وادار می ساخت تا مرکب خویش را در اختیار او قرار دهد. (همان ؛ ص۱۵۲) می دانستند - اعراب زن دادن به غیر عرب را نوعی بردگی و بندگی وننگ ؛ انان حاضر بودند حتی دختران خویش را به افرادی از پست ترین قبایل عرب شوهر دهند اما به هیچ وجه رضا به ازدواج انان با فردی از عجم نمی دادند. ( تاریختمدن اسلام ؛ (ص) ۷۰۰ ) باید دانست لفظ «عجم» با «فارس» متفاوت است. عجم در لغت به معنای گنگ، بدون نطق و فهم است. متأسفانه کسانی که به اختلافات دامن می زنند، «فارس» ها را عجم نامیدند و با تحقیر و توهین برخورد کردند. البته گاهی به خاطر کثرت استعمال، لفظ عجم بر ایرانیان و فارس نامیده می شد که در بسیاری از روایات از فضایل عجم در برابر عرب گفته شده است.

مگر حضرت عمر حضرت سلمان را حاکم مداین نکرد؟ پس سلمان حاکم بر عربهای ساکن در آن منطقه هم بود، پس چگونه میتوان گفت که عمر، عجم را مساوی با غلامان عرب میدانست؟!این دستور عمر (که عجمی از عربی ارث نمیبرد مگر اینکه در ارض عرب متولد شده باشد ) یک دستور حکومتی بود و مطابق نیاز و ضرورت زمان صادر شد.

عصبیت:[ویرایش]

تبعیضات قبیله ای روح تعصب و نژادپرستی را احیا کرد و سبب شد هر کس خود را به قبیله ای منتسب کند که سهم بیشتری داشت و بدین ترتیب تفکر قومیت و افتخار به آباء و اجداد مجددا نضج گرفت و دوباره بذر کینه، در قبایل عرب و بین عرب و عجم پاشیده شد و ثمره زحمات مشقت بار رسول خدا (ص) را که تنها ملاک برتری را تقوی می دانست در معرض خطر قرار داد.

می توان ادعا کرد پایه ایجاد جامعه ای دو قطبی بر مبنای ثروت اندوزی توسط عده ای و فقیر نگه داشته شدن سایر مردم که از وجهه و شهرت خاصی برخوردار نبودند، نخستین بار در زمان عمر بن خطاب نهاده شد. عمر بن خطاب از سلف خود در قلع و قمع عصبیت و نزاعهای قبیله‏ای سخت‏گیرتر بود.او هرگز به رؤسای‏ قبایل اجازه نمی‏داد تا قدرت خویش را تثبیت کرده و بر آن بیفزایند و به اشراف و ثروتمندان اجازه نمی‏داد ثروت و دارایی و املاک خویش را افزون کنند.وی حتی‏ به صحابه اجازه نمی‏داد از مدینه خارج شوند زیرا معتقد بود اگر آنان به جهاد بروند پس از تصرف زمینها، به زمینداری و ثروت‏اندوزی پرداخته و برای خود قدرت‏ و مقامی کسب خواهند کرد.بسیار ساده لوحی است‏ اگر بپذیریم قتل عمر بن خطاب،این خلیفه سخت‏گیر نسبت به بنی امیه و اشراف القبایل صرفا تراوش یافته‏ از عقل و فکر فردی مجهول الهویه و ایرانی به نام ابولؤلؤ بوده است بلکه باید در قتل او ردپای اشراف اموی از جمله مغیرة بن شعبه را که عمر نسبت به آنان شدت‏ عمل به خرج می‏داد پی جست.می‏بینیم که سرانجام‏ این مانع بزرگ از سر راه آنان برداشته شد و در حقیقت‏ زمینه برای به قدرت رسیدن یکی از همان اشراف یعنی‏ عثمان بن عفان فراهم گردید.عثمان،اشراف و رؤسای‏ قبایل را دوباره قدرت بخشید و در کالبد نظام قبیله‏ای‏ و جاهلی روح تازه‏ای دمید و در تمام ارکان خلافت، اشراف و رؤسا و بزرگان قبیله‏ها را دخالت داد.به‏ گونه‏ای که عملکرد سوء آنان دامنگیر خودش شد و مردم عاصی و جان به لب آمده به قتل او مصمم شدند.

رویکرد اقتصادی عمر[ویرایش]

عمر با تقسیم بیت المال در جامعه اسلامی نظام طبقاتی ایجاد نمود زیرا مسلمانان ان عصر را نام نویسی کرده وگروهی را سالیانه پنج هزار درهم و گروه دیگر را چهار هزار درهم وگروه دیگر راسه هزار درهم هزارو پانصد درهم تادویست درهم در سال حقوق داد وبدین سان در اسلام طبقه اشرافی وتوانگر از یک طرف وطبقه تهی دست وفقیر از سوی دیگر به وجودآمد عمر ده سال و شش ماه خلافت کرد و در این مدت به تاسیس دیوان و دفتر برای حکومت همت گماشت و مقررات حکومتی بسیاری وضع کرد. بسیاری از سرزمین‌های اسلامی (مانند عراق، فلسطین، شام، مصر و بخش‌های بسیاری از ایران ) در دوران خلافت او فتح شد.

یکی از اقدامات نادرست وی، طبقه‌‌بندی اصحاب رسول خدا جهت دریافت حقوق و مزایا بود؛ به طوری که در سال اّخر زندگی خود با مشاهده اختلاف طبقاتی شدید بین مسلمانان گفت:اگر سال دیگر زنده باشم، بیت المال را به روش پیامبر به طور مساوی بین مردم تقسیم می‌کنم.

ایجاد دیوان: یکی از مهم‏ترین اقدامات اداری در دوره خلیفه دوم، ایجاد دیوان در سال 51 بود، زمانی که غنائم و درآمدهای دولت زیاد شده و راه مصرفی برای آنها وجود نداشت، صحبت از تقسیم آنها میان مردم شد.برخی اعتراض کردند که تقسیم این پول‏ها مردم را تنبل می‏کند.اما عمر گفت چاره‏ای جز این ندارد، چون فی‏ء زیاد شده و راه مصرفی ندارد.تشکیل دیوان برای کنترل درآمدها، دخل و خرج دولت، شمارش لشکر و معین ساختن حقوق آنان از خمس غنایم و سایر درآمدهایی بود که به دولت می‏رسید.اصل دیوان از ایرانیان بود و دستگاه خلافت با استفاده از خود ایرانی‏ها و نیز خط و زبان پهلوی آن را به راه انداخت.این خط و زبان تا زمان عبد الملک بن مروان، زبان رسمی دیوان بود و پس از آن عربی شد.

در دیوان نام قبایل و افراد نوشته شده و بر حسب موقعیت قبیله‏ای حقوقی به آنها تعلق می‏گرفت.این حقوق معمولا از خمس غنایم جنگ که سهم دولت بود و سایر درآمدهای عمومی مانند جزیه و...پرداخت می‏شد.ایجاد چنین روشی برای مراقبت از مسایل مالی، به احتمال برگرفته از تجربه‏هایی بود که در ایران و شام در کار بوده است.

در این دیوان، سپاهی عرب بر سپاهی عجم، عرب قحطان بر عرب عدنان، عرب مضر برعرب ربیعه، قریش بر غیرقریش وبنی هاشم بر بنی امیه تقدم داشت وحقوق گروه اول بیش از حقوق گروه دوم بود. تاریخنویسان معروفی مانند ابن اثیر ویعقوبی وجرجی زیدان، در تاریخهای خود نمونه ای از ارقام متفاوت مقرریهای سپاهیان وکارمندان دولت اسلامی را ذکر کرده‏اند. (1) اختلاف ارقام حقوق بهت آور است.حقوق عباس بن عبد المطلب، سرمایه دار معروف، در سال 12000 درهم بود، در حالی که حقوق یک سپاهی مصری در سال از 300 درهم تجاوز نمی‏کرد. حقوق سالانه هر یک از زنان رسول خدا 6000 درهم بود، در حالی که حقوق یک سپاهی یمنی در سال به 400 درهم نمی‏رسید. حقوق سالانه معاویه وپدر او ابوسفیان در سال 5000 درهم بود، در حالی که حقوق یک فرد عادی مکی که مهاجرت نکرده بود 600 درهم بود.

خلیفه، با این عمل، تبعیض نژادی را که از جانب قرآن وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محکوم شده بود، بار دیگر احیا نمود وجامعه اسلامی را دچار اختلاف طبقاتی ناصحیح کرد.

چیزی نگذشت که در جامعه اسلامی شکاف هولناکی بروز کرد وزر اندوزان ودنیا پرستان، در تحت حمایت خلیفه، به گرد آوری سیم وزر پرداختند واستثمار کارگران وزحمتکشان آغاز شد.

با اینکه خلیفه وقت اموال گروهی از فرمانداران ودنیا پرستان، مانند سعد وقاص، عمرو عاص، ابو هریره و... را مصادره کرد وپیوسته می‏کوشید که فاصله طبقاتی بیش از حد گسترش پیدا نکند، ولی متأسفانه چون از نخست نظرات واقدامات اقتصادی او غلط وبر اساس برتریهای بی وجه استوار بود، مصادره اموال سودی نبخشید وکاری از پیش نبرد وکار را برای زمامدار آینده، که روحا نژادپرست بود، سهلتر کرد ودست او را در تبعیض بیشتر باز گذاشت.

زراندوزان جامعه آن روز، بر اثر بالا رفتن قدرت خرید، بردگان را می‏خریدند، وآنان را به کار وا می‏داشتند ومجبور می‏کردند که هم زندگی خود را اداره کنند وهم روزانه یا ماهانه مبلغی به اربابان خود بپردازند.وبیچاره برده، از بام تا شام می‏دوید وجانش به لب می‏آمد تا مقرری مالک خود را بپردازد.

ثبت نام افراد در دیوان بر دو پایه بود: یکی نسب قبیله‏ای افراد، و دیگر پیشینه آنان در زمان اسلام آوردن و شرکت در جنگ‏های صدر اسلام.بدین ترتیب نوعی تفاوت و گاه تبعیض میان مردم اعمال می‏شد.سیاست مزبور تا پایان دوره خلافت خلیفه سوم اجرا می‏شد.اما در دوره خلافت امام علی (ع) اموال مزبور به طور مساوی میان افراد تمامی قبایل بدون ملاحظه سوابق، نوع قبیله و حتی عرب و غیر عرب تقسیم شد.گفته‏اند که خلیفه دوم نیز در لحظه‏های پایانی زندگی گفته بود، اگر زنده بماند، سیاست تساوی را پیشه خواهد گرفت.پیش از او ابوبکر نیز اموال مزبور را به صورت مساوی تقسیم می‏کرد.

رویکردهای اجتماعی و سیاسی عمر[ویرایش]

برتری جویی نژاد عرب تقسیم بیت المال با در نظر گرفتن پیشتاز بودن افراد در پذیرش اسلام جلوگیری از بیان و نگاشتن حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله نسپردن مناصب دولتی و اجتماعی به بنی هاشم و هواخواهان ایشان.

از سیاست برتری جویی نژاد عرب، که در عصر عمر بن خطاب همانند قوانین امروز دولتی به اجرا در می آمد، نمونه هایی را می توان بر شمرد: الف ) مرد غیر عرب از عرب دختر نگیرد و مرد عرب غیر قریشی از قریش دختر نگیرد. (632) شهادت غیر عرب را نپذیرید. آنها پیشنماز نشوند و حق اظهار نظر در امور عرب را ندارند. (633) ب ) فرزندی که مادرش عرب نیست از پدر ارث نبرد، مگر آن که در سرزمین عرب به دنیا آمده باشد. (634) ج ) از مسیحیان عرب مانند مسیحیان عجم مالیات به نام جزیه نگیرند،بلکه مانند مسلمانان از آنها زکات بگیرند. (635) د) غیر عرب در شهر مدینه منزل نکند، جز آنها که از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه سکونت داشتند. مانند سلمان و بلال پس از وفات پیامبر(ص), به خصوص از دوران خلافت خلیفه دوم , برتری جویی قریش بر همه طوایف مسلمان دیگر وبرتری جویی عرب بر غیر عرب آغاز شد.قرشیان خود را اصیل ترین قبیله عرب دانستند وبرای خود امتیازاتی قائل شدند که از جمله این امتیازات همان بود که گفتند: خلیفه مسلمانان باید برای همیشه الزاما از قبیله قریش بوده باشد, ودر این زمینه به روایتی از پیامبر(ص)استدلال نمودند که آن حضرت فرموده است: ان الائمةمن قریش. این برتری جویی در تمام دوران خلافت عمر وعثمان , بلکه تا پایان دوران بنی امیه به صورت جدی مطرح بود و براثر همین تصور واهی , امتیازات فراوانی در درجه اول برای قرشیان ودر نهایت برای اعراب در نظر گرفته می شد وپیدایش خوارج وجنگ های خونباری که آنان در تاریخ اسلام به وجود آوردند, نشان دادن واکنش در برابر این قبیل برتری جویی ها بود. از کلمات و سخنان معروف و مشهوری که از او در راستای ترجیح و تفضیل عرب ثبت شده، این جملات است که می‌گفت: الف) «عرب به ملکیت کسی درنمی‌آید.»[237] ب) «برای عرب زشت است که بعضی از آنان بعضی دیگر را در مالکیت خود داشته باشند....» ج) «در وصیت او آمده است: تمامی اعراب از مال خدا آزاد شوند د) «هرگاه کارگزاران خود را به جایی می‌فرستاد با آنان شرط می‌کرد که: اعراب را نزنید که در نزد دیگران خوار می‌شوند. آنان را در جنگها زیاد نگه ندارید که موجب انحراف آنان خواهد شد. بالای سرشان نباشید که موجب محرومیّت آنان می‌شود.» «از سوی دیگر، وی در سیاستها، موضعگیریها و قانونگذاریهای خود و شرایط و اوضاع و احوال مختلف، سعی داشت از حقوق افراد غیر عرب بکاهد و حیثیّت آنان را درهم‌ کوبد و شخصیّتشان را خرد نماید] «سیاست او در قبال غیر عرب سرشار از خشونت و قساوت و ستم بود و چیزی که توصیف او را به عدل و انصاف تصحیح نماید، از آن دیده نمی‌شود.

او پایه‌گذار سیاستی است که پس از او، امویان جزء به جزء آن را پیاده کردند.» در این جا به ذکر برخی از شواهد تاریخی که نحوه به کارگیری سیاست تبعیض نژادی از جانب خلیفه دوم را به روشنی ترسیم می‌نماید، می‌پردازیم: 1 تحریم ورود غیر عرب به مدینه «عمر اجازه نمی‌داد احدی از مردمان عجم به مدینه وارد شوند...»] 2 منع قصاص عرب توسّط غیرعرب «عُبادة‌بن صامت از یک نفر نبطی خواست که چهارپایش را برایش نگهدارد. او نپذیرفت. عُبادَه او را کتک زد و سرش را شکست. عمر خواست به نفع مرد نبطی، عُبادَه را قصاص کند.

زیدبن ثابت به او گفت: آیا می‌خواهی به نفع برده‌ات، برادرت را قصاص کنی؟ در نتیجه عمر او را قصاص نکرد و به دیه حکم نمود.» جلوگیری از ازدواج مردان غیرعرب با بانوان عرب «عمر نهی کرد که مردان عجم با دختران عرب ازدواج کنند و گفت: تحقیقاً ازدواج زنان عرب را با غیر از هم شأنان آنها، بازخواهم داشت.

عمر گفت: با افراد هم شأن خود ازدواج کنید. [و بدین ترتیب] آنان به جدایی بین زنان عرب و موالی پرداختند.

سیاست اقتصادی غلط خلیفه و برقراری تبعیض نژادی و اختلاف طبقاتی:[ویرایش]

در زمان خلیفه ی اول و حضرت علی (ع) خصوص همه ی مسلمانان حتی خود خلیفه با دیگران یکسان بود اما در زمان عمر وضع عوض شد (عثمان هم بیشترین حقوق را به بنی امیه می داد) خلیفه دوم با امتیاز بندی نا استوار باعث پیدایش اختلاف طبقاتی شدید در جهان اسلام شد و شکاف هولناکی در اسلام بوجود آمد،در زمان عمر غنائم زیادی به دست مسلمانان افتاد بعضی معتقد بودند به سنت پیامبر(ص) مال رسیده باید بین مردم تقسیم شود اما قرار شد که برای مسلمانان مقرری تعیین شود که منطقی بود اما آینده نگری نشده بود.

صورت جامعی از مسلمانان به ترتیب قبائل نوشته و امتیاز بندی شد.

سبقت در اسلام،نژاد،قبیله،شرکت در جنگ های مهم بدر واحد..تا صلم حدیبیه از امتیاز بالایی برخوردار بود که این عامل باعث شد عده ای در خانه نشستند و به خاطر امتیازهایشان ماه به ماه پول زیادی به حساب آنان ریخته می شد.درکوتاه مدت صاحب سرمایه های کلانی شدند.از طرف دیگر گروه نیرومند و اشراف منش عرب تا مسلمان شدند مانند دیگر مسلمانان در فتوحات ایران و روم شرکت نمودند و طبق مقررات فقه اسلام از غنیمت جنگی بهره گشتند و هر روز بر ثروتشان افزوده می گشت،عمر برای رشد سرمایه داری،اموال عده ای را مصادره کرد و اجازه نداد از شهر خارج شوند حتی به قصد جهاد ولی این روش ها فایده نداشت و جامعه کاملا طبقاتی شد و خود عموجان خودش را در این ماجرا از دست داد.