زندگی پیامبر (ص) قبل از بعثت

از تاریخ‌نما
پرش به: ناوبری، جستجو

از دانشجو انتظار می رود پس از پایان جلسه بتواند:

  1. حوادث دوران تولد پیامبر (ص) را نام ببرد.
  2. حوادث دوران کودکی پیامبر (ص) را نام ببرد.
  3. ارهاص و معجزه در زندگی پیامبر (ص) را تحلیل کند.
  4. موارد مهم در زندگی پیامبر (ص) در دوران نوجوانی و جوانی ایشان را نام ببرد.
  5. خصوصیات اخلاقی پیامبر (ص) را توصیف کند.
  6. درباره دین پیامبر (ص) قبل از بعثت توضیحات نسبتاً کاملی ارائه دهد.

تولد پیامبر (ص)[ویرایش]

عموم سیره نویسان معتقدند که تولد پیامبراکرم(ص) در «عام الفیل» (یعنی سالی که ابرهه برای خرابی خانه کعبه آمده بود) در سال 570 م. بوده است، ‌زیرا آن حضرت بطور قطع در سال 632م. در گذشته است و سن مبارک او 62 تا 63 سال بوده است. بنابراین ولادت آن حضرت در حدود 570م. خواهد بود. اکثریت قریب بالاتفاق محدثان و مورخان بر این قول معتقدند که تولد پیامبر(ص) در ماه ربیع‎الاول بوده ولی در روز تولد او اختلاف دارند. تشیع تولد وی را در هفدهم ربیع‎الاول روز جمعه و اهل تسنن دوازدهم ربیع‎الاول روز دوشنبه می‎دانند.هنگام تولد‌، ‌مادرش "آمنه"، ‌کسی را نزد "عبدالمطلب" جد بزرگوار او فرستاد، ‌که خداوند به تو پسری داده است. عبدالمطلب با شنیدن این مژده و حوادثی که هنگام تولد محمد، نوه‌اش به چشم دیده بود، ‌بی‎نهایت خوشحال شده و آن کودک را در دست گرفت و به داخل «کعبه» برد و مراسم شکرگزاری به جای آورد.

مراسم نامگذاری پیامبر(ص)[ویرایش]

عبدالمطلب برای عرض تشکر به پیشگاه خداوند جلیل، گوسفندی کشت و عده‌ای را دعوت نمود و در آن جشن با شکوه که از عموم قریش دعوت شده بود‌ند، نام فرزند خود را "محمد" گذارد. هنگامی که از او پرسیدند: «چرا نام فرزند خود را محمد(ستوده) انتخاب کردید، در صورتی که این نام در میان اعراب کم سابقه است؟ گفت: خواستم که در آسمان و زمین ستوده باشد.» ‌ تا آن روز فقط شانزده نفر به این اسم نامگذاری شده بودند. قرآن مجید نیز از ایشان بنام‎های محمد و احمد یاد می‎کند در سوره‌های «آل‎عمران و محمد و فتح و احزاب» او را به نام محمد و در سوره «صف » بنام احمد خوانده است. و منشأ اختلاف این است که مادر رسول خدا، پیش از جدش نام او را احمد گزارده بود چنانکه در تاریخ منعکس است. بنابراین قرآن،‌او را به هر دو اسم محمد و احمد معرفی نموده است.

حوادث زمان تولد پیامبر (ص)[ویرایش]

همزمان با تولد رسول خدا‌(ص) زمین لرزه‎ای بوقوع پیوست که آثار آن به همه نقاط جهان رسید، ‌تا آنجا که کلیساها و صومعه‌ها و بت‌هایی که مورد پرستش بت‌پرستان بودند، ویران گشتند و کار جادوگران و پیشگویان نابسامان شد. ستارگانی در آسمان پیدا شدند که پیش از این زمان، دیده نمی‌شد و ایوان کسری در ایران به لرزه درآمد و سیزده یا چهارده ستون آن فرو ریخت و آتش آتشکده فارس خاموش شد، این در حالی بود که از هزاران سال پیش، خاموش نشده بود.

دوران کودکی[ویرایش]

دوره زندگی پیامبر(ص) در بادیه[ویرایش]

نخستین دایه پیامبر(ص) کنیزی بود بنام "ثویبه" که چهار ماه آن حضرت را شیر داد. بعد از ثویبه، زنی به نام "حلیمه" که با زنان «بنی‎سعد» به شهر مکه آمده بود تا هر کدام، کودکی از قریش گرفته و آن را شیر دهند و بزرگ نمایند به این وسیله خود را از تنگنا نجات دهند. شبی را که در راه مکه بودند، از بس که کودک گرسنه‎شان گریه کرده بود‌، خواب نرفتند. در پستان حلیمه و شتر شیری نبود. تنها امیدشان به آینده بود و بهر ترتیبی خود را به مکه رساندند و به دنبال بچه‌های شیر خواره رفتند. آن زنان وقتی می‌فهمیدند که رسول خدا کودکی یتیم است، از پذیرش و نگهداری وی امتناع می‌نمودند. البته این داستان افسانه‌ای بیش نیست زیرا که خاندان بنی‎هاشم و شخصیت مردی مانند عبدالمطلب که جود و احسان، نیکوکاری و دستگیری او از افتادگان، زبانزد خاص و عام بود، ‌سبب می‌شد که نه تنها دایگان سرباز نزنند بلکه مایه سر و دست شکستن دایگان دربارة او می‌گردید. وقتی حلیمه ملاحظه کرد که زنان بنی‎سعد، قصد مراجعه دارند،‌ رفت و همان بچه یتیم را گرفت و با خود آورد.

برکت پیامبر(ص) زمانی که در دامان حلیمه پرورش یافته بود، چنان زندگی حلیمه را متحول نمود، ‌که شوهر حلیمه از چنین رویداد بزرگی متعجب گشت و رشد و نمو این کودک چنان فوق-العاده بود که در کودکی از سایر کودکان متفاوت بود، ‌تاجایی که آثار درشت اندامی در وجود او نمایان بود. مدت 5 سال تمام رسول خدا در میان قبیله بنی‎سعد بود و رشد و نمو کافی نمود و در ضمن این مدت دو یا سه بار حلیمه، او را پیش مادرش برد و آخرین بار او را به مادرش تحویل داد.

وفات آمنه مادر پیامبر(ص)[ویرایش]

حلیمه سعدیه، ‌رسول خدا(ص) را نزد مادرش آمنه آورد و به او سپرد. از آن به بعد، ‌محمد(ص) در کنار مادر و جد خویش عبدالمطلب زندگی می‌کرد تا اینکه 6 سال از عمر شریفش گذشت. در آن هنگام، مادرش آمنه‌، او را برای دیدار دائی‎های پدری که آن حضرت در مدینه از قبیله «بنی‎النجار» داشت، ‌با خود برداشته و به مدینه آورد و آمنه در مراجعت به سوی مکه، ‌در منزلی به نام «ابواء» بیمار شده و همان جا از دنیا رفت.

کفالت و سرپرستی عبدالمطلب از پیامبر(ص)[ویرایش]

پس از مرگ آمنه، رسول خدا(ص) در تحت تکفل و سرپرستی جدش عبدالمطلب قرار گرفت و رسم آن زمان چنان بود که هر روز، ‌در کنار کعبه، ‌برای عبدالمطلب فرش پهن می‎کردند و فرزندانش در اطراف آن فرش، روی زمین می‌نشستند تا عبدالمطلب می‌آمد و روی آن فرش می‌نشست و فرزندان همراه او روی فرش می‌نشستند. رسول خدا گاهی روی آن فرش می‌رفت و عموهای آن حضرت،‌ مانع کار او می‌شدند ولی عبدالمطلب به آنها می‌گفت که فرزندم را رها کنید که به خدا قسم، ‌صاحب مقام بزرگی خواهد شد. سپس او را می‌گرفت و در کنار خود، روی فرش می‌نشاند و دستش را بر پشت پیامبر می‌کشید و رفتار آن حضرت موجب خوشحالی عبدالمطلب می‌گردید.

مرگ عبدالمطلب و کفالت ابوطالب[ویرایش]

هشت سال از زندگی شریف پیامبر(ص) گذشته بود، ‌که جد بزرگوارش، ‌رحلت کرد. عبدالمطلب از میان پسرانش، ابوطالب برای سرپرستی محمد(ص) انتخاب کرد و وصیت کرد که همواره از او نگهداری کند. عبدالمطلب می‌دانست که شفقت ابوطالب بر محمد(ص) افزون است. ابوطالب، ‌محمد(ص) را بر بالین خود، فرا می‌خواند و بی‌نهایت او را دوست می‌داشت و پیوسته مراقب او بود و شب و روز یک لحظه او را تنها نمی‌گذاشت و او را از چشم بیگانه محفوظ می‌داشت.

شبانی پیامبر‌(ص)[ویرایش]

گزارش شبانی پیامبر(ص) برای خویشاوندان خود و تمام مکیان، از خود آن حضرت نقل شده است. پیامبر اسلام ابتدا در "اجیاد" برای خویشاوندان خود و سپس در "قراریط" در ازای گرفتن چند قیراط برای مکیان شبانی می‌کرد. عمر بن عمر بن فارس از زهری،‌از جابر بن عبدالله نقل می‌کند: «که از پیامبر(ص) پرسیدم، شما هم گوسفند چرانی کرده‌اید، ‌فرمود: آری و هیچ پیامبری نیست، مگر آنکه گوسفند چرانی کرده است.»

بحیرای راهب[ویرایش]

گزارش نخستین سفر پیامبر(ص) به شام و ملاقات آن حضرت با بحیرای راهب،‌ از جمله اخبار مشکوک و قصه‎گونه ‌ایست که مورد بهره‎برداری وسیع دشمنان پیامبر(ص) قرار گرفته است. معاندین قدیم و جدید پیامبر(ص) که رسالت آسمانی او را انکار می‌کنند، ‌همواره کوشیده‌اند تا برای وی معلم یا معلمانی معرفی کنند و سپس مدعی شوند که رسول خدا(ص)، ‌قرآن و تعالیم خویش را از این معلمان فرا گرفته است. » ابوطالب با کاروان قریش برای تجارت به سوی شام می‌رفت و چون آماده حرکت شد، پیامبر(ص) با اشتیاق، ‌خواستار همراهی با او شد. ابوطالب گفت: «به خدا او را همراه می‌برم و هرگز از او جدا نمی‌شوم.» ابوطالب، پیامبر(ص) را با خود برد تا کاروان به «بصری» شام رسید و "بحیرا راهب نصرانی"، صومعه‌ای داشت که در آن به سر می‌برد. چون کاروان به نزدیک صومعه آمد، ‌بحیرا غذای زیادی برای آنها آماده کرد. بحیرا وقتی پیامبر(ص) را دید، مشاهده کرد که ابری بر سر پیامبر(ص) سایه افکنده، از پیامبر(ص) سؤالاتی از احوال خواب و بیداری وی پرسید و پیامبر(ص) به او پاسخ داد و همه را موافق صفاتی یافت که از وی خوانده بود. آنگاه میان دو کتف وی را نگاه کرد و خاتم نبوت را دید. پس از آنکه بحیرا از ابوطالب پرسید که این پسر با تو چه نسبتی دارد، ابوطالب در جوابش فرمود که این پسر من است، بحیرا پاسخ داد که پدر این پسر زنده نیست و ابوطالب جواب داد که برادرزاده من است و پدرش، در حالی که مادرش باردار بود، ‌درگذشت‌. بحیرا گفت: راست گفتی، او را به دیار خویش ببر و از یهودیان بر او بیمناک باش که به خدا اگر او را ببینند و آنچه از او می‌دانم، بدانند به او آسیب می‌رسانند که سرنوشت بزرگی دارد، ابوطالب او را با شتاب به مکه باز گرداند.» نقل شده که پیامبر(ص) 12سال داشت که به این سفر رفت.

بعضی از سیره نویسان داستان سفر اول پیامبر(ص) به شام و ملاقات با بحیرای راهب بنا بر شواهد و دلایل زیر بی‎اساس می‎دانند:

  1. در نام و نشان آئین بحیرا اختلاف وجود دارد. برخی او را مسیحی و برخی یهودی دانسته‌اند.
  2. وقوع آن همه معجزات برای محمد(ص) در سفر شام، چرا باید بر همراهان او حتی ابوطالب پنهان بماند و تنها بحیرای راهب بتواند ابر آسمانی را بر سر محمد(ص) مشاهده کند؟
  3. داستان ملاقات محمد(ص) با راهب مسیحی یا یهودی، ‌توسط هیچکدام از معاندین محمد(ص) در مکه و مدینه‌، مورد استفاده قرار نگرفته است. مکیان که همواره در جستجوی یافتن معلمی برای پیامبر(ص) بودند، ‌اگر به این داستان وفوق داشتند، بر آن استناد می‌کردند.
  4. راویان داستان و سیره نویسان، ‌به کلیت و اجزای داستان اعتماد و وثوق جدی نداشته‌اند. به همین دلیل هم، برخی آنرا با قید «اِنْ صح» و برخی با عبارت «فیما یزعمون» نقل کردند.

ماجرای شق صدر[ویرایش]

صفحات تاریخ گواهی می‏دهد، دوران زندگی رهبر مسلمانان جهان از آغاز کودکی تا روزی که به پیامبری و رسالت مبعوث شد و تا زمانی که دعوت حق را لبیک گفته و به سرای باقی شتافت، پر از حوادث شگفت‏انگیز می‏باشد. این حوادث بیانگر این واقعیت است، که حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یک زندگی عادی نبوده و حکایت از عظمت‏شخصیت او می‏کند.

دانشمندان مادی و تاریخ نویسانی که جهان‏بینی آنان تنها از دریچه‏ی مادی‏گری شکل می‏گیرد، وقوع حوادث غیر عادی در زندگانی انبیای الهی را زایده‏ی پندار ویا ساخته و پرداخته حب و علاقه زیاد پیروان ادیان می‏دانند. این دانشمندان، حداکثر، انبیای الهی را انسانهای فوق بشری که با افکار نورانی خود سیر زندگانی بشریت را روشن نموده، معرفی کرده‏اند.)

دانشمندان مسلمان با قبول عالم ماده و روابطی که بر آن حاکم است، بر این عقیده‏اند: تمام پدیده‏های عالم به اراده‏ی الهی می‏باشد و امور جهان تحت قدرت خداوند تدبیر می‏شود، و خداوند در جهت هدایت انسانها، بنا به مصالحی که خود آگاه است، از باب لطف و رحمت‏بر بندگان، حوادث شگفت‏انگیزی را در مورد بعضی از انسانها تحقق می‏بخشد، تا آنها مشعلهای ایت‏بشریت‏شوند.

متاسفانه در بین نقل این ارهاصات و کرامات که نشانه‏های عظمت‏شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و سبب فخر و مباهات مسلمانان می‏باشد، عده‏ای ناآگاه یا مغرض، خلاف واقعها ومطالب ناروایی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داده‏اند، که اگر بپذیریم با سوء نیت همراه نبوده، حاصلی جز وهن شخصیت پیامبر بزرگ اسلام و خدشه به عظمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بر ندارد.

از جمله این اسراییلیات داستان «غرانیق و شق صدر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم‏» را می‏توان ذکر کرد که در کتابهای حدیث و تاریخ غیر امامیه روایاتی جعلی در مورد شکافتن سینه پیامبر در کودکی نقل شده و این واقعه را در شما ر فضایل و کرامات حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم برشمرده‏اند.

طرح و تبیین موضوع «شق صدر النبی‏»[ویرایش]

جمعی از اهل حدیث (اهل سنت از حلیمه سعدیه نقل کرده‏اند: پس از آن که محمد صلی الله علیه و آله و سلم را برای شیر دادن به میان قبیله خود بردم، هنوز چند ماهی از این ماجرا نگذشته بود که (طبق معمول روزهای سابق) محمد صلی الله علیه و آله و سلم با فرزندان دیگر برای بازی به پشت چادرها رفتند، ناگهان برادر رضاعی او سراسیمه و شتابان به نزد ما آمده، گفت: برادر قریشی ما را دریابید که دو مرد سفید پوش او را گرفته خواباندند، سینه‏اش را شکافتند و چیزی از سینه او بیرون آوردند. حلیمه گوید: من و شوهرم به جانب او روان شدیم، بچه را با رنگی پریده، مضطرب و وحشت‏زده در نقطه‏ای از بیابان مشاهده کردیم، بی‏اختیار در آغوشش کشیده، بدو گفتم: پسرجان چه اتفاقی برایت افتاده، او گفت: دو مرد سفید پوش پیش من آمدند و مرا خوابانده سینه‏ام را شکافتند، قلب مرا در آوردند و غده‏ای سیاه از آن بیرون کشیدند و آن را در طشت طلایی شستشو دادند و دوباره در جایش قرار دادند.

مطلب بالا خلاصه داستانی است‏به نام «شق صدر النبی صلی الله علیه و آله و سلم‏» که در کتابهای روایی و تاریخی اهل سنت آمده است. و به عنوان کرامت و فضیلتی برای پیامبر نقل شده است. ناقلان این داستان می‏گویند: این عمل در مدت عمر پیامبر پنج مرتبه تکرار شده است: زمان طفولیت‏حضرت، قبل از پنج‏سالگی، در ده سالگی، در بیست‏سالگی و در شب معراج و تکرار این حادثه را سبب ازدیاد شرافت و مقام حضرت دانسته‏اند.

فرضیه‏های مطرح در مورد قصه «شق الصدر»[ویرایش]

در رابطه با موضوع «شق الصدر» دو نظریه مختلف از دانشمندان مسلمان بیان شده است:

  1. برخی دانشمندان بعد از نقل این داستان، آن را پذیرفته و از کمالات حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بر شمرده‏اند و یا لااقل آن را تلقی به قبول کرده و در مخالفت‏با مفاد داستان حرفی نزده‏اند
  2. گروهی دیگر از دانشمندان این داستان را جعلی و از اسراییلیات می‏دانند; مانند: طبرسی در «مجمع البیان‏»....

پیشینه‏ی روایی وتاریخی قصه «شق الصدر»[ویرایش]

ریشه‏های روایی خبر «شق الصدر» را در در کتاب هایی مانند صحیح بخاری و مسلم می توان یافت. بخاری در صحیح خود از ابی‏هریره نقل می‏کند که : هر کدام از فرزندان آدم علیه السلام به دنیا می‏آید، شیطان، انگشتی به پهلویش می‏زند غیر از، عیسی بن مریم که چون خواست‏به او انگشت‏بزند حجاب بر او زده شد و انگشت (شیطان) به حجاب اصابت کرد. و در روایتی دیگر آورده است که: «مولودی از فرزندان آدم به دنیا نمی‏آید، مگر این که شیطان به هنگام تولد اورا لمس نماید، مگر مریم و فررندش‏» و در صحیح مسلم آمده که: مولودی از فرزندان آدم به دنیا نمی‏آید مگر این که به خاطر نیش زدن شیطان، گریه می‏کند «الا یستهل من نخسة الشیطان...».

نقل چنین احادیثی در کتب روایی اهل سنت، دادن حربه به دست مسیحیان متعصب بر ضرر مسلمانان است. آنها به استناد این احادیث قایل شده‏اند که هیچ بشری حتی پیامبران معصوم نبوده و در معرض خطا و لغزش هستند، مگر عیسی بن مریم، او از لمس شیطان مصون ماند و همین امر مافوق بشری بودن او را تایید کرده و نشان می‏دهد که او موجودی لاهوتی است.

ابو ریة به صورت شکواییه از ناقلان این احادیث می‏گوید: اگر مسلمانان به برادران مسیحی بگویند: چرا خداوند خطای آدم علیه السلام و ذریه او را به غیر این طریق مشکل نبخشید تا لازم نباشد روح پاک و سالم عیسی علیه السلام را که بدون گناه و پاک بود (این‏گونه به سوی خود) ببرد [منظور به دار آویختن حضرت عیسی علیه السلام ].

در جواب، مسیحیان می‏گویند: چرا خداوند پیامبر را که برگزیده‏اش بود، بدون عمل جراحی قلب همانند دیگر برادرانش، از انبیا و رسولان منزه از خون سیاه و نصیب شیطان نیافرید تا دیگر نیازی به عمل جراحی، آن هم چندین مرتبه که سینه‏اش پاره پاره شد، نباشد.) علامه جعفر مرتضی در این باره می‏گوید: «حقیقت این است که این روایت ماخوذ از (داستان های) زمان جاهلیت است. در کتاب «اغانی‏» افسانه‏ای آمده که مفادش چنین است:

«امیة بن ابی صلت‏» در خواب دید، دو پرنده آمدند، یکی در باب خانه نشست و دیگری داخل شد، قلب امیه را شکافت و سپس آن را برگرداند. پرنده دیگر به آن (پرنده) گفت: آیا دریافت کردی؟ گفت: آری، گفت: آیا تزکیه شد؟ گفت: قبول نکرد. سپس قلب را به محلش باز گرداند. آنگاه عمل شکافتن سینه چهار بار برای او (امیه) تکرار شد».

به نظر می‏رسد وجود خرافات و افسانه‏هایی، مانند داستان «امیة بن ابی الصلت‏» و روایات جعلی مانند روایت «مس شیطان‏» زمینه‏ها را برای نقل روایاتی در مورد «شق صدر النبی صلی الله علیه و آله و سلم‏» و ساختن چنین داستانی فراهم کرده است.

بررسی داستان[ویرایش]

نقد و نظر در مورد قصه «شق الصدر» زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پر از حوادث واقعی می‏باشد که نمونه‏ای از یک انسان کامل را در آن می‏توان یافت و شخصیت او دارای چنین جاذبه روحی و معنوی بوده است که در طول تاریخ تمدن اسلامی تمام انسانهای آشنا به تاریخ اسلام حتی آنان که با او مخالف بوده‏اند را تحت تاثیر قرار داده است. با وجود چنین حوادث شگفت‏انگیز و وجود شخصیت‏بزرگی که همگی حکایت از الهی بودن او می‏کند، ضرورتی ندارد برای نشان دادن عظمت وکمال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نقل حوادثی دروغین وخلاف واقع پیرامون شخصیت او پرداخت. بیان این قبیل وقایع نه تنها موجبات رفعت و بلندی مقام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فراهم نمی‏کند، بلکه سبب وهن و توهین به ساحت عصمت او می‏شود. علاوه بر مطالب مذکور، نکات ذیل در بطلان نظریه «شق الصدر» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قابل توجه می‏باشد:

  1. پذیرش وقوع «شق‏الصدر» در مورد پیامبر به آن بیانی که در کتابهای روایی اهل سنت نقل شده است، با عصمت پیامبر (حتی در کودکی) که از آیه‏ی تطهیر ومانند آن استفاده می‏شود، منافات دارد.
  2. شکافتن سینه وجسم حضرت وشستشوی قلب مادی او موجبات پاکی از گناه و بدی را فراهم نمی‏آورد; زیرا گناه یک فعل روحی و غیر مادی می‏باشد که با شستشوی عضوی مادی برطرف شدن اثر آن ممکن نیست. کانون گناه، روح و روان انسان است نه قلبی که در قفسه سینه قرار دارد و اگر در لسان قرآن و روایات کانون گناه و ثواب قلب معرفی می‏شود، غالبا همان روح و نفس انسانی مراد است، نه قلب مادی که در قفسه سینه قرار دارد.
  3. آیات اول سوره مبارکه «انشراح‏» ارتباطی به «شق صدر النبی صلی الله علیه و آله و سلم‏» ندارد (که بعضی آن را به عنوان مؤیدی برای این داستان آورده‏اند) زیرا شرح صدری که در این سوره مراد است، همان مساله سعه صدر است، که معنای صبر، استقامت و تحمل مصایب و مشکلات را دارد و ربطی به شکافتن سینه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد.
  4. اگر داستنان «شق الصدر» را بپذیریم، معنایش این است که پاکی حضرت از گناه جبری و خارج از اختیار او بوده و به او تحمیل شده است، و این را به عنوان فضیلتی برای حضرتش نمی‏توان ذکر کرد. به علاوه اگر اراده‏ی خداوند بر این تعلق گرفته بود، تا پیامبرش را از گناه پاک کند، چه نیازی به انجام این امور مشکل داشت، بلکه خداوند با یک اراده‏ی تکوینی «کن فیکون‏» بدون عمل جراحی قلب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از لخته خون سیاه و غده‏ی بد پاک می‏کرد تا حضرت صلی الله علیه و آله و سلم به گناه آلوده نشود.

دوران نوجوانی و جوانی[ویرایش]

رسول خدا در کوه حراء[ویرایش]

رسول خدا هر سال مدّتی را کوه (حراء) به عزلت و تنهایی می گذراند و این به گفته (ابن اسحاق ) در هر سال یک ماه و بر حسب بعضی از روایات، ماه رمضان بود و چون اعتکافش به پایان می رسید، به مکه باز می گشت و پیش از آن که به خانه اش بازگردد هفت بار یا هر چه می خواست گرد کعبه طواف می کرد و آنگاه به خانه اش می رفت

پیمان جوانمردان یا ( حلف الفضول)[ویرایش]

در گذشته بین برخی از قبیله ها پیمانی به نام " حلف الفضول " بود که پایه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بیچارگان بود و پایه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان " فضل " یا از ریشه " فضل " بود. پیمانی که بعدا عده ای از قریش بستند هدفی جز این نداشت. یکی از ویژگیهای این پیمان، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی. اما اگر کسی غیر از مردم مکه و هم پیمانهای آنها در آن شهر زندگی می کرد و ظلمی بر او وارد می شد، کسی به دادش نمی رسید. اتفاقا روزی مردی از قبیله بنی اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد. مردی از طایفه بن سهم کالای او را خرید ولی قیمتش را به او نپرداخت. آن مرد مظلوم از قریش کمک خواست، کسی به دادش نرسید. ناچار بر کوه ابو قبیس که در کنار خانه کعبه است، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قریش را به یاری طلبید. دادخواهی او عده ای از جوانان قریش را تحت تأثیر قرار داد. ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند. در همان خانه که حضرت محمد ( (ص) ) هم بود پیمان بستند که نگذارند به هیچکس ستمی شود، قیمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پیامبر اکرم ( (ص) ) از این پیمان، به نیکی یاد می کرد. از جمله فرمود : " در خانه عبد الله جدعان شاهد پیمانی شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پیامبری - مرا به آن پیمان دعوت کنند قبول می کنم یعنی حالا نیز به عهد و پیمان خود وفادارم ".

محمد ( (ص) ) در سن بیست سالگی به این پیمان پیوست، اما پیش از آن - همچنان که بعد از آن نیز - به اشخاص فقیر و بینوا و کودکان یتیم و زنانی که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند، محبت بسیار می کرد و هر چه می توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمی نمود. پیوستن وی نیز به این پیمان چیزی جز علاقه به دستگیری بینوایان و رفع ستم از مظلومان نبود.

نصب حجر الاسود توسط پیغمبر(ص)[ویرایش]

در زمانی که پیغمبر آینده اسلام سی و پنج‏ساله بود، خانه کعبه به وسیله سیل مهیبی که از کوه‏های مجاور مکه سرازیر شده بود، ویران شد. رؤسای قریش اجتماع کردند و دیوار کعبه را بار دیگر بالا آوردند. چون در آن روزها یک کشتی مصری در نزدیکی مکه به ساحل برخورد کرده و درهم شکسته بود، بزرگان قریش چوبهای آن را خریدند و کار ساختمان سقف کعبه را به وسیله یک نجار مصری که ساکن شهر مکه بود با آن چوبها به انجام رساندند.

نوبت به آن رسید که «حجرالاسود» را در جای خود کار گذارند. افراد سرشناس قبیله «عبدالدار» و «عدی‏» در صدد برآمدند که نگذارند این افتخارنصیب دیگران شود. بدین گونه میان بؤسای قریش بر سر کار گذاشتن «حجرالاسود» اختلاف افتاد، و موجب تعصیل کار شد. بیم آن می‏رفت که بر سر آن موضوع نزاع سختی درگیرد. در آن میان «ابوامیة بن مغیره مخزومی‏» که پیری سالخورده و محترم بود، پیشنهاد کرد به منظور رفع غائله همگی توافق کنند نخستین کسی که از در مسجدالحرام از سمت کوه صفا وارد شود، او را به حکمیت بپذیرند. همه حاضران این رای را پذیرفتند، و چشم به دری که از سمت صفا باز می‏شد دوختند. لحظه‏ای نگذشت که «محمد امین‏» نمودار گردید، و قریش شاد شدند، و گفتند: محمد امین است، به حکمیت او رضا می‌‏دهیم!

وقتی موضوع را به حضرت اطلاع دادند، دستور داد، گلیمی آوردند و با دست‏خود «حجر الاسود» را برداشت و به نمایندگی از طرف قبائل عرب و مردم قریش در آن نهاد، سپس دستور داد، سران قبائل اطراف پارچه را بگیرند و ببرند به محل نصب آن نزدیک رکن یمانی. همین که نزدیک آوردند، «محمد» آنرا گرفت و در جای خود کار گذاشت و بدین گونه غائله در میان هلهله و شادی عموم خاتمه یافت. در حقیقت محمد امین رؤسای بقیه قبائل را نیز در کار گذاشتن حجرالاسود شرکت داد.! در آن ایام این کار را یکی از دلائل عقل و تدبیر و هوش و فراست محمد امین جوانمرد محبوب قریش به شمار می‏آورند

جنگ های فجار[ویرایش]

اعراب دوران جاهلیت بیشتر ماه‌های سال را به جنگ و درگیری می‌گذراندند و تنها در چهار ماه (رجب، ذی قعده، ذی حجه، محرم) به پیروی از دستورات حضرت ابراهیم علیه السلام (بنا بر آیه 36 سوره توبه) یا برای تجارت و کسب و کار دست از جنگ و خونریزی می کشیدند. این قانون و سنت اعراب، در چهار مورد نقض شد و چون منجر به عصیان عمومی و درگیری قبیله ای شد از آن به نبردهای فجار (گناه) یاد می کنند.

درباره عامل جنگ فجار چهارم (که پیامبر اسلام نیز در آن حضور داشت) نوشته‌اند: نعمان بن منذر هر سال کاروانی تجاری را به سرپرستی یکی از بزرگان عرب به بازار عُکاظ می‌فرستاد تا پس از فروش کالاهای خود، چرم‌های طائفی بخرند و به حیره باز گردند.

در سالی که عروةالرحال، مردی از قبیله قبیله هوازن، سرپرستی کاروان تجاری نعمان را به عهده داشت، شخصی به نام براض از طایفه کنانه بر نعمان خرده گرفت و گفت:«چرا یک نفر هوازنی را رییس ما کرده‌ای؟»

اما نعمان بن منذر به اعتراض او اعتنایی نکرد.

براض کینه عروه را به دل گرفت و در صدد قتل او برآمد تا اینکه در محلی به نام تیمن ذی طلال، عروة الرحال هوازنی را به قتل رساند.

قریشیان که در بازار عکاظ مشغول تجارت بودند از این ماجرا آگاه شدند و چون با قبیله کنانه هم‌پیمان بودند، با عجله بازگشتند تا خود را به حرم (اطراف مکه که جنگ در آنجا حرام و ممنوع است) برسانند و از درگیری درامان باشند، ولی مردان قبیله هوازن آنها را تعقیب کردند و پیش از آنکه قریشیان به حرم برسند با آنان درگیر شدند. قریش و کنانه در تاریکی شب به سوی حرم فرار کردند و خود را به حرم رساندند. از آن روز به بعد درگیری های پراکنده‌ای بین قریش و هوازنان رخ می‌داد، تا اینکه در پایان، قریش با پرداخت خون‌بهای کشتگان هوازن که بیش از کشتگان قریش بود، جنگ را پایان داد. حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در فاصله‌ی 14 تا 20 سالگی همراه عموهای خود زبیر، ابوطالب، حمزه، عباس ) در بعضی از روزهای این نبرد (که گویا جنبه دفاعی داشته است) شرکت می‌کرد و به عموهای خود تیر می‌داد تا آنان به سوی دشمن پرتاب کنند.

البته در تاریخ یعقوبی چنین آمده است که :«ابوطالب در این نبرد شرکت نکرد و اجازه نداد که از ال هاشم کسی در آن شرکت کند.»

ازدواج خدیجه با پیامبر اسلام[ویرایش]

برنامه ازدواج پیامبر با خدیجه در دعوت خدیجه از حضرت محمد برای سر پرستی و مدیریت کاروان تجاری و بازرگانی پی ریزی شد. پیامبر نیز چون دیگران با سرمایه اندک خود به تجارت می پرداخت و در ضمن به امانت داری و پاک دامنی شهرت یافته بود. تخصص در امر تجارت و تعهد شخصیت والای محمد امین خدیجه را وا داشت تا برای مدیریت گروه بازرگانی خود از وی سود جوید به همین خاطر از محمد امین دعوت به همکاری نمود.

خدیجه دختر خویلد پانزده سال پیش از واقعه فیل تولد یافت. مادرش فاطمه دختر زائدة بن اصم بود.

خدیجه زنی تجارت پیشه و ثروتمند و شرافتمند بود.

مردان را برای امور بازرگانی اجیر می کرد و حقی را به انها می داد. همچنانکه گفتیم امانتداری و تخصص محمد امین را شنیده بود به سراغ او فرستاد و از او تقاضا کرد که همراه غلام او ” میسرة ” برای تجارت از مکه رهسپار شام شود. پیامبر پیشنهاد خدیجه را پذیرفت و به شام رفت.

مدیر کاروان خدیجه در این زمان بیست و پنج ساله بود. وقتی کاروان تجاری محمد امین به بصری رسید نسطور راهب پیامبر را دید و میسرة را به پیامبری او مژده داد. میسرة نیز در سفر کراماتی را از پیامبر دیده بود که در بازگشت همه وقایع را برای خدیجه بازگو کرد و خدیجه در ازدواج با رسول خدا رغبت نمود.

در اینجا بود که علاقه مندی خود را به ازدواج با محمد امین اظهار نمود. پیامبر نیز با عموی خود نزد بزرگ خدیجه رفت و خدیجه را خواستگاری کرد.

تاریخ ازدواج دو ماه و بیست و پنج روز پس از بازگشت از سفر شام بود. مهریه جدیجه بیست شتر جوان و خطبه عقد را ابوطالب عمی پیامبر ایراد کرد

خدیجه زنی بازرگان و دارا بود که به اِمرأةالقریش (یعنی شاهزاده خانم قریش) شهرت داشت. طبق برخی نقلها خدیجه پیش از محمد (ص)، دوبار ازدواج کرده بود(ابی هاله هند بن زراره تمیمی و عتیق بن عائد مخزومی). اما تعدادی از محققین از جمله جعفر مرتضی عاملی بر این عقیده‌اند که خدیجه قبلاً با کسی ازدواج نکرده بود و اولین و تنها ازدواج او، ازدواج با محمد (ص) بود.

داستان ازدواج او با پیامبر چنین است که محمد(ص) ابتدا در کاروان‌های تجاری او کار می‌کرد و او از امانتداری و کاردانی پیامبر خوشش آمده بود. و گفته می‌شود این خدیجه بوده‌است که از محمد(ص) خواستگاری کرده‌است.

و در برخی روایات آمده است که مراسم خواستگاری با حضور عموی محمد(ص)، ابوطالب و ورقة بن نوفل پسر عموی خدیجه که مردی دانشمند و گریزان از پرستش بت ها بود، انجام شد. پس از خواندن خطبه عقد توسط ابوطالب، محمد (ص) از جای برخاست و آماده رفتن شد. در این هنگام حضرت خدیجه به ایشان عرض کرد: ' إلی بیتک فبیتی بیتک و أنا جاریتک ' به سوی خانه خود بیایید که خانه من خانه شما و خودم خدمتکار شمایم. به گفته محمد(ص)هیچ کدام اززنان او به اندازه خدیجه نزد او گرامی نبوده اند.او تا زمان حیات خدیجه با زن دیگری ازدواج نکرد. محمد(ص) در ۲۵ سالگی با خدیجهٔ ازدواج کرد. گفته می‌شود که خدیجه در آن موقع ۴۰ سال داشت ولی با توجه به حمل فاطمه و ولادت او که در سال پنجم بعثت می باشد این قول نمی‌تواند درست باشد و اقوال دیگر همچون ۲۵ یا ۲۸ سال که در برخی کتابها ذکر شده قابل قبول تر است.

خدیجه پس از ازدواج با پیامبر تمام ثروتش را برای دین اسلام خرج کرد. سه پسر برای پیامبر آورد، قاسم و عبدالله و طاهر که همگی در کودکی مردند. چهار دختر هم داشت به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه زهرا.

در مورد ازدواج محمد(ص) با خدیجه گفته شده‌است که محمد(ص) پیش از ازدواج با خدیجه برای خدیجه کار می‌کرد و خدیجه از زنان ثروتمند قریش بوده‌است.

خصوصیات اخلاقی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم):[ویرایش]

با جستجو در زندگی بزرگان و دقت و تأمل در حالات روحی آنها می‌توان به کمالات و خصال برجسته آنها پی برده و آنها را بیشتر شناخت. از این بالاتر با نگاهی به مراحل مختلف زندگی پیامبر بزرگ اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) علاوه بر اینکه با خصوصیات اخلاقی ایشان آشنا می‌شویم؛ از ایشان به عنوان یک نمونه برتر و یک انسان کامل سرمشق و الگو می‌گیریم.

خلاصه زندگی چهل ساله پیش از بعثت ایشان را عفت و پاکدامنی، امانت و صداقت، راستی و درستی، احسان و نیکی به بینوایان و زیردستان، تنفر از پلیدیهای اخلاقی حاکم بر روزگار و بتان و بت‌پرستان تشکیل می‌دهد.

اخلاق پسندیده و رفتار جوانمردانه و نیکویی که در پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) دیده می‌شد و همگان را به ستایش و احترام وامی‌داشت، سبب گردید تا خداوند در قرآن ایشان را ستایش کرده و ایشان را صاحب خلق عظیم بداند.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از همان ابتدای جوانی در میان مردم به لقب «امین» مشهور گشته و مردم اموال خویش را نزد ایشان به امانت می‌گذاشتند.

حتی هنگامی که حضرتش تصمیم به مهاجرت از مکه به مدینه گرفتند، با اینکه جو دشمنی با ایشان، بر مردم شهر حکومت داشت، هیچکس در امانتداری و جوانمردی ایشان تردید نداشته و همگان، باز چون دوران قبل از بعثت اموال و اشیاء گرانبهای خویش را نزد ایشان به ودیعه می‌نهادند، لذا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت علی (علیه السلام) را جهت پرداخت بدهی‌ها و تحویل اماناتی که از مردم نزد ایشان بود، تعیین فرمودند.

محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند. در این دوران که برای افراد عادی، سن ستیزه جویی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است، برای محمد جوان، سنی بود همراه با پاکی، راستی و درستی، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال در راستی و درستی و امانت بی مانند بود. صدق لهجه، راستی کردار، ملایمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود. از آلودگیهای محیط آلوده مکه بر کنار، دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکیزه بود بحدی که موجب شگفتی همگان شده بود، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امین " مشهور گردید. " امین "یعنی درست کار و امانتدار.

در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی آثار وقار و قدرت و شجاعت و نیرومندی آشکار بود.

عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود. افراد یا قبیله ها بتهایی از چوب و سنگ یا خرما می ساختند و آنها را می پرستیدند. محیط زندگی محمد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستیز آلوده بود، با این همه آلودگی محیط، محمد هرگز به هیچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند. روزی ابو طالب به عباس که جوانترین عموهایش بود گفت :" هیچ وقت نشنیده ام محمد ( (ص) ) دروغی بگوید و هرگز ندیده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند ".

از شگفتی‌های جهان بشریت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن دیار که حتی به کارهای زشت خود افتخار می کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بیرق نصب می نمودند، محمد ( (ص) ) آنچنان پاک و پاکیزه زیستکه هیچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترین خرده ای بر او بگیرند.

دین حضرت محمد (ص) قبل از بعثت[ویرایش]

بنابراین نظر صحیح که بیشتر مسلمین از شیعه و اهل سنت بر آن اتفاق دارند همان است که پیامبر تابع هیچ یک از شرایع گذشته بر اسلام نبوده, بلکه او به تکلیف خود عمل می کرده و پیوسته خط توحید را ادامه می داده و به اصول اخلاقی و عبادت الهی مقید و پای بند بوده است.