غزوه تبوک

از تاریخ‌نما
پرش به: ناوبری، جستجو

از دانشجو انتظار می رود پس از مطالعه این فصل بتواند:

  1. علت شروع این غزوه را بیان کند.
  2. علل غیبت برخی مسلمانان در این جنگ را نام ببرد.
  3. حدیث منزلت را تبیین کند.
  4. دستاوردهای جنگ را نام ببرد.

سال نهم هجرت، ماه رجب بود که به پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) خبر رسید ارتش روم مرکب از چهل هزار سواره نظام با ساز و برگ کامل رزمی در نوار مرزی "تبوک" (سوریه کنونی ) مستقر شده اند و این نقل و انتقالات، حکایت از خطر حمله و تجاوز می کند.

پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) بی درنگ به تدارک سرباز و جمع آوری اسلحه پرداخت و خطبه های آتشین خواند و دستورهایی داد و خودش همراه سی هزار نفر به سوی سرزمین تبوک حرکت کردند، برای این جنگ پیامبر از ثروتمندان مسلمان دعوت کرد تا به هر اندازه می‏توانند برای تجهیز سپاه و تهیه آذوقه کمک کنند.چنانکه مورخین گفته‏اند:گروه زیادی چون عثمان،طلحه،عباس بن عبد المطلب،زبیر و عبد الرحمن بن عوف کمکهای مالی شایانی برای تجهیز سپاه کردند و برخی از منافقین نیز برای خود نمایی مبالغی پرداختند.

با توجّه به اینکه فاصله تبوک با مدینه 610 کیلومتر است، سپاه روم ناگهان خود را در برابر قدرت عظیم اسلام دید، و از مرزها عقب نشینی نمود و وانمود کرد که قصد تجاوز ندارد، پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) پس از مشورت با یاران و پس از ده یا بیست روز اقامت، برای تجدید قوا به مدینه بازگشت.

خطابه پیغمبر برای لشکریان[ویرایش]

هنگامی که می‏خواست لشکر به سوی تبوک حرکت کند پیغمبر اسلام خطبه زیر را که علی بن ابراهیم (ره)در تفسیر خود نقل کرد ایراد فرمود: "ایها الناس ان اصدق الحدیث کتاب الله،و اولی القول کلمة التقوی،و خیر الملل ملة ابراهیم،و خیر السنة سنن محمد،و اشرف الحدیث ذکر الله،و احسن القصص هذا القرآن،و خیر الامور عزائمها،و شر الامور محدثاتها،و احسن الهدی هدی الانبیاء،و اشرف القتل قتل الشهداء،و اعمی الضلالة الضلالة بعد الهدی،و خیر الاعمال ما نفع،و خیر الهدی ما اتبع و شر العمی عمی القلب،و الید العلیا خیر من الید السفلی،و ما قل و کفی خیر مما کثر وألهی،و شر المعذرة حین یحضر الموت،و شر الندامة یوم القیامة،و من اعظم الخطایا اللسان الکذب،و خیر الغنی غنی النفس،و خیر الزاد التقوی،و رأس الحکمة مخافة الله،و خیر ما القی فی القلب الیقین،و الارتیاب من الکفر،و التباعد من عمل الجاهلیة،و الغلول من جمر جهنم،و السکر جمر النار،و الشعر من ابلیس،و الخمر جماع الاثم،و النساء حبائل ابلیس،و الشباب شعبة من الجنون،و شر المکاسب کسب الربا،و شر المآکل اکل مال الیتیم،و السعید من وعظ بغیره،و الشقی فی بطن امه،و انما یصیر احدکم الی موضع اربعة اذرع و الامر الی آخره،و ملاک العمل خواتیمه،و أربی الربا الکذب،و کل ماهو آت قریب،و شنان المؤمن فسق،و قتال المؤمن کفر،و أکل لحمه من معصیة الله،و حرمة ماله کحرمة دمه،و من توکل علی الله کفاه،و من صبر ظفر،و من یعف یعف الله عنه،و من کظم الغیظ یأجره الله،و من یصبر علی الرزیة یعوضه الله،و من یتبع السمعة یسمع الله به،و من یصم یضاعف الله له،و من یعص الله یعذبه،اللهم اغفر لی و لامتی،اللهم اغفر لی و لامتی،استغفر الله لی و لکم." "ای گروه مردم براستی که راست‏ترین داستانها کتاب خداست و برترین گفتارها کلمه تقوی و پرهیزکاری است و بهترین ملتها(و آیینها)ملت(و آیین)ابراهیم است،و بهترین سنتها(و روشها)سنت (و روش)محمد(ص)است،و شریفترین سخنان ذکر خدای یکتاست،و بهترین سرگذشتها همین قرآن است،و بهترین کارها واجبات آنهاست،و بدترین کارها بدعتهای آنهاست و بهترین راهنماییها راهنمایی پیغمبران الهی است،و شریفترین کشته شدنها کشته شدن شهیدان است،و تاریکترین گمراهی و ضلالت،گمراهی پس از هدایت است،و بهترین عملها آن عملی است که سود بخشد،و بهترین هدایتها آن است که پیروی شود،و بدترین کوریها کوری دل است،و دست بالا(یعنی دهنده)بهتر از دست پایین(یعنی گیرنده و درخواست کننده)است.

چیز اندک و به مقدار کفایت بهتر از چیز بسیاری است که غفلت آورد،بدترین عذرخواهیها عذر خواهی هنگام مرگ است و بدترین پشیمانی‏ها پشیمانی روز قیامت است،و از بزرگترین گناهان زبان دروغ گفتن است،و بهترین بی‏نیازیها بی‏نیازی جان است (7) و بهترین توشه‏ها پرهیزکاری است،و اساس و اصل حکمت(و فرزانگی)ترس از خداست،و بهتر چیزی که در دل افتد یقین است،و شک و تردید شعبه‏ای ازکفر است،و خیانت از آتشهای افروخته جهنم،و مستی از آتش دوزخ است،و شعر از شیطان است،شراب مجموعه بدیها است،و زنان دامهای ابلیس،و جوانی شعبه‏ای از دیوانگی است،و بدترین کسبها(و درآمدها)کسب ربا است،و بدترین خوردنیها خوردن مال یتیم(از روی ستم و ظلم)است.

خوشبخت آن است که از سرگذشت غیر خود پند گیرد،و بدبخت آن است که در شکم مادر بدبخت،هر یک از شما به چهار ذراع جا می‏رود،و(خوبی و بدی هر)کار به پایان آن است،و ملاک هر عملی خاتمه(و سرانجام)آن است،و دروغ بیش از هر گناهی رشد و نمو دارد،و هر چه آمدنی است نزدیک است،دشمنی و عداوت نسبت به مؤمن فسق و گناه است و جنگ با او کفر است،و خوردن گوشت وی (از راه غیبت)گناه و نافرمانی خداست،و حرمت(و احترام)مال او چون حرمت خون اوست.

هر کس بر خدا توکل کند خدا کفایتش کند،هر کس صبر کند پیروز گردد،و کسی که دیگری را ببخشد خدا او را عفو کند،و هر کس خشم خود را فرو برد خداوند پاداشش دهد،و هر کس در برابر مصیبتهای سخت صبر کند خدا عوضش دهد،و هر کس کاری را برای خودنمایی و نشان دادن به دیگران انجام دهد خدای تعالی کارهای بد او را مشهور سازد،و هر کس که روزه بگیرد خداوند چند برابر پاداشش دهد،و هر کس نافرمانی خدا کند پروردگارش عذاب کند.

بار خدایا مرا و امتم را بیامرز! بار خدایا مرا و امتم را بیامرز،من از خدا برای خود و شما آمرزش خواهم."

سختی کار[ویرایش]

فاصله تبوک تا مدینه حدود یک صد فرسخ راه است و از دورترین سفرهای جنگی بود که پیغمبر خدا و مسلمانان می‏بایستی راه آن را طی کنند و دشمن نیز سپاه روم بود که از نظر افراد و لوازم جنگی تفوق کاملی بر مسلمانان داشت و به همین جهت نیز پیغمبر(ص)مقصد را اعلام کرد تا مسلمانان با آمادگی و تهیه بیشتری قدم در این راه نهند و آذوقه و لوازم بیشتری با خود بردارند.

اتفاقا آن ایام مصادف با اواخر تابستان و فصل گرمای کشنده حجاز و برداشت محصول خرمای مدینه و از نظر خشکسالی و کم آبی نیز سالی استثنایی بود و راستی برای مسلمانان مسافرت دشوار و سختی بود و گرد آوردن سپاهی که بتواند در برابر سپاه مجهز و فراوان روم مقابله و برابری کند کاری بسیار مشکل و دشوار،اما عزم راسخ و ایمان کامل پیغمبر اسلام به کمک الهی و تعقیب هدف نهایی خود همه این مشکلات را حل کرد و روزی که لشکر اسلام از مدینه حرکت می‏کرد سی هزار سرباز که مرکب از ده هزار سواره و بیست هزار پیاده بود همراه داشت.

رسول خدا(ص)برای تجهیز این سپاه گران که تا به آن روز در اسلام سابقه نداشت‏از همه قبایل اطراف کمک گرفت و حتی نامه‏ای به مکه نوشت و«عتاب بن اسید»فرماندار خود را که در مکه منصوب کرده بود مأمور کرد تا قبایل اطراف را برای حرکت بسیج کند و برای هر قبیله‏ای پرچمی جدا و امیری مستقل تعیین کرد و مخارج عظیم آن را نیز از راه زکات و کمک مالی ثروتمندان تأمین نمود.

حرکت«جیش العسره»به سوی تبوک[ویرایش]

پیش از این اشاره شد که سفر تبوک سخت‏ترین و طولانی‏ترین سفرهایی بود که پیغمبر و سپاهیان اسلام بدان اقدام کرده و می‏رفتند،و با توجه به گرمای هوا و خشکسالی و فصلی که این سفر با آن مصادف شده بود کار را بسیار سخت و دشوار می‏کرد و از این رو در روایات و تواریخ نام این سپاه را«جیش العسره»یعنی سپاه سختیگذارده‏اند و در قرآن کریم نیز در سیاق آیات مربوط به جنگ تبوک در سوره توبه بدان اشاره شده است.

با این همه احوال، روزی که سپاه، از لشکرگاه مدینه که جایی به نام«ثنیة الوداع»بود، حرکت کرد در مقدمه لشکر ده‏هزار سرباز و سپاهی بود که راه خطرناک و مخوف و بیابانهای بی سروته شمال حجاز را می‏شکافت و پیش می‏رفت و به دنبال آن پیغمبر اسلام با بیست هزار نفر به صورت صفوف منظم دیگر سپاه حرکت نمود.

سر راه به منزل«حجر»و ویرانه‏های قوم ثمود که آثاری از خانه‏های آنها در آنجا بود رسیدند و در کنار آن فرود آمدند و سر چاهی که در آنجا بود رفته مقداری آب از چاه کشیدند ولی شب که شد پیغمبر اسلام دستور داد کسی از آب آن چاه نخورد و وضو هم نگیرند و اگر آردی هم با آن آب خمیر کرده‏اند به شتران بدهند.

چون از بادهای تند و سوزان آن سرزمین که گاهی توده‏های شن را به صورت دریای مواج به حرکت در می‏آورد آگاهی داشت،دستور داد در آن شب کسی تنها از خیمه خود بیرون نیاید و دو نفر که با دستور آن حضرت مخالفت کرده و شب هنگام از خیمه خود خارج شدند به هلاکت رسیدند،یکی را باد برد و دیگری زیر توده‏های شن مدفون گردید.

و در سیره ابن هشام است که یکی از آنها به مرض خناق مبتلا شد و دیگری را باد به کوههای قبیله طی انداخت و چون پیغمبر از ماجرا مطلع شد فرمود:مگر من نگفته بودم کسی تنها از خیمه بیرون نیاید و سپس درباره آن کس که به خناق دچار شده بود دعا کرد و او شفا یافت و آن دیگری را نیز قبیله طی پس از بازگشت لشکر به مدینه به نزد پیغمبر اسلام آوردند.

و به هر صورت چون طبق دستور پیغمبر(ص)آبهایی را که از چاه برداشته بودند بر زمین ریختند پس از پیمودن مقداری راه دچار بی آبی و تشنگی شدند باز هم به مدد دعا و کمک الهی قطعه ابری آمد و به مقداری که مردم برای آشامیدن و ذخیره احتیاج داشتند باران بارید و از این نگرانی هم بیرون آمده و نجات یافتند.

ورود به تبوک[ویرایش]

سرانجام سپاهیان اسلام در رکاب رهبر بزرگوار و پیامبر الهی خود پس از تحمل دشواریها و سختیهای بسیار و پیمودن بیابانهای مخوف و راههای ناهموار به تبوک رسیدند،اما متوجه شدند که دشمنیعنی لشکر روماز ترس مقابله با لشکر اسلام فرار کرده و به داخل مرزهای خود عقب نشینی کرده است،و احیانا با این عمل خود،می‏خواستند اساس این خبر راکه بر ضد مسلمانان اجتماع کرده‏اند، تکذیب نمایند.

گرچه خود همین فرار دشمن و عقب‏نشینی آنها،از نظر سیاسی پیروزی بزرگی برای مسلمانان به شمار می‏رفت و به آنها و همه دشمنان نیرومند و مجاور مرزهای کشور اسلامی آن روز نشان می‏داد که مسلمانان آماده‏اند تا هر تجاوزی را در هر کجا، به هر اندازه هم که راهش دور و پیمودن آن سخت و دشوار باشد، پاسخ دهند و به دفع آن اقدام نمایند، اما رسول خدا(ص)می‏خواست تا بهره زیادتری از این سفر برده باشد و از این رو برای ادامه پیشروی در داخل خاک دشمن یا بازگشت به مدینه، روی دستور خدای تعالی با سران سپاه به مشورت پرداخت و پس از مذاکره‏ای که انجام شد پیشروی در خاک دشمن را مصلحت ندیدند و از این رو پیغمبر اسلام مدت ده روزو به گفته برخی بیست روزدر همان تبوک توقف کرد و در این مدت با مرزداران آن نواحی که همگی مسیحی و عمال سیاست روم بودند قراردادها و پیمانهایی به عنوان عدم تعرض منعقد کرد تا از ناحیه آنها خیالش آسوده شود و دولت روم نتواند از وجود آنها به نفع خود استفاده کند و فکر حمله مجددی را به سرزمین حجاز طرح نماید.

و از آن جمله با فرمانروای«أذرح»،«جرباء»و«ایله»پیمانهایی منعقد کرد که متن قرار داد کتبی آن حضرت را با فرمانروای«ایله»که نامش یحنة بن رؤبه بود مورخین بدین شرح ضبط کرده‏اند: بسم الله الرحمن الرحیم این امانی است از خدا و محمد پیامبر او برای یحنة بن رؤبة و مردم ایله که کشتی‏های آنها و کاروانهاشان در دریا و صحرا در امان باشد،آنها و هر که با ایشان است از مردم شام و یمن و مردم دریا در پناه خدا و رسول او هستند و کسی حق ندارد ایشان را از استفاده کردن از دریا و صحرا جلوگیری کند،و هر یک‏از آنها که مرتکب جرمی شود دارایی و ثروت او مانع و حایل مجازات او نخواهد بود و در این صورت مال او بهره کسی است که آن را به دست آورد...

حاکم«ایله»گذشته از امضا کردن این پیمان حاضر شد سالیانه مبلغ سیصد دینار طلا به عنوان جزیه بپردازد و هر مسلمانی هم که از آن ناحیه عبور می‏کند از او پذیرایی به عمل آورد و هنگام ورود به تبوک نیز استر سفیدی به عنوان هدیه برای رسول خدا آورد.

با سایر فرمانروایان آن حدود نیز پیمانهایی مشابه پیمان فوق امضا کرد و برای تسلیم شدن برخی از فرمانروایان دیگر نیز که فاصله زیادی با تبوک داشتند گروههایی از سپاهیان را اعزام فرمود و خود آماده مراجعت به مدینه گردید و از آن جمله ابو عبیده جراح را با گروهی به سوی قبیله«جذام»گسیل داشت،که با مقداری غنیمت و اسیر بازگشت و نیز سعد بن عباده را با جمعی مأمور سرکوبی بنی سلیم نمود که چون سعد بن عباده به نزدیک سرزمین آنها رسید گریختند و از آن جمله گفته‏اند:خالد بن ولید را نیز مأمور رفتن به سوی دومة الجندل کرد.

دومة الجندل یکی از قلعه‏های محکم مرزی و مناطق سرسبز و خوش آب و هوای حدود شام و سوریه بود که حاکمی مسیحی به نام اکیدر بر آنجا حکومت می‏کرد.

گفته‏اند:رسول خدا(ص)خالد بن ولید را مأمور کرد تا با جمعی از سپاهیانکه طبق برخی از تواریخ پانصد نفر بودندبرای جنگ با او به دومة الجندل برود و خود با همراهان به سوی مدینه حرکت کرد.

خالد به دنبال مأموریت خود به دومة الجندل آمد و شب هنگام بدان ناحیه رسیده و اکیدر را که با چند تن از نزدیکان خود برای شکار از قلعه خارج شده بود دستگیر ساختند و همراهان او به داخل قلعه فرار کردند.

خالد بدو گفت:اگر مردم دومة الجندل درهای قلعه را باز کنند و اسلحه خود را تحویل دهند،از کشته شدن و اسارت مصون خواهند ماند و گرنه خونشان را خواهد ریخت،مردم دومة الجندل که از گفتار فرمانده سپاه مسلمانان مطلع شدند تسلیم شدند تا در ضمن اکیدر را نیز از خطر کشته شدن به دست سپاهیان اسلام برهانند وبدین ترتیب درهای قلعه گشوده شد و اسلحه خود را که عبارت از 400 زره و 500 شمشیر و 400 نیزه بود تحویل دادند و خالد آنها را به ضمیمه مقداری گندم و شتر و گوسفند برداشته با اکیدر روانه مدینه شد.

و دنباله ماجرا را مورخین این گونه نوشته‏اند که چون به مدینه آمد پیمانی را امضا کرد که بر ضد مسلمانان اقدامی نکند و سالیانه مبلغی به عنوان جزیه بپردازد و بدین ترتیب منظور رسول خدا(ص)عملی شد و او را آزاد کرده به دومة الجندل بازگشت.

کارشکنی‏ها[ویرایش]

ناگفته پیداست که در چنین شرایطی یک عده منفی باف و مخالف هم هستند که به واسطه علاقه مفرط به دنیا و نداشتن ایمان و نبودن روح فداکاری در آنان،برای خود بهانه‏ها می‏تراشند تا از زیر بار وظیفه دینی شانه خالی کنند و بلکه برای افراد دیگر نیز وظیفه تعیین کرده و دست به کار شکنی و مخالفت می‏زنند و تا جایی که بتوانند مانع پیشرفت کارها می‏شوند،بخصوص که در دل هم نفاق و عداوت و دشمنی با اصل هدف و مرام داشته باشند.

محیط مدینه هم که از نخستین روز ورود پیغمبر اسلام آلوده به چنین افراد منافقی بود و در فرصتهای مختلف از کارشکنی و مشوب ساختن اذهان عمومی نسبت به رهبر عالی‏قدر اسلام و اهداف عالیه او خودداری نمی‏کردند وقتی از ماجرا مطلع شدند به اقتضای طبیعت آلوده و ناپاک خود با تبلیغات مسموم و نیش زدن از شرکت افراد در این جهاد مقدس با هر وسیله و امکان،جلوگیری می‏نمودند و کم کم پا را فراتر نهاده به صورت گروهی و دسته جمعی به فعالیتهای مخفی و پنهانی علیه پیغمبر اسلام و منع از بسیج لشکر دست زدند.

از آن جمله شخصی است به نام جد بن قیس که وقتی پیغمبر اسلام به او پیشنهاد شرکت در جنگ با رومیان را داد برای تراشیدن بهانه و عذر و یا به صورت استهزا و تمسخر،در پاسخ آن حضرت گفت:من به زنان علاقه زیادی دارم و می‏ترسم وقتی زنان زیبای روم را ببینم نتوانم خودداری کنم و به فتنه دچار شوم! این بهانه به قدری زننده و شرم‏آور بود که خدای تعالی گفتار او را در ضمن آیه‏ای در قرآن بیان فرموده و خود عهده‏دار پاسخ آن گردید که فرماید: «و منهم من یقول اذن لی و لا تفتنی ألا فی الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحیطة بالکافرین» "و برخی از آنها گویند به ما اجازه بده (تا در شهر بمانیم) و ما را دچار فتنه مکن!آگاه باش که اینان به فتنه در افتادند و همانا دوزخ به کافران احاطه دارد." و جمعی هم بودند که گرمای هوا را بهانه کرده و از رفتن به جنگ خودداری کردند و به دیگران نیز می‏گفتند:در این گرمای سخت به این سفر نروید که آنان را نیز خدای تعالی به آتش جهنم بیم داده و در پاسخشان فرموده: «قل نار جهنم أشد حرا لو کانوا یفقهون،فلیضحکوا قلیلا و لیبکوا کثیرا جزاءا بما کانوا یکسبون» "به اینها بگو آتش جهنم گرمتر است اگر می‏فهمند،اینان باید کم بخندند و بسیار گریه کنند که به جزای سخت کردار خود خواهند رسی. " و آیات زیاد دیگری که در مذمت بهانه جویان و متخلفان از جنگ تبوک و منافقانی که مانع شرکت و حرکت دیگران نیز بودند نازل شده و ضمن پاسخهای محکمی که به آنها داده شده وعده‏گاه آنها را آتش دوزخ و عدالت الهی قرار داده است.

شدت عمل در برابر منافقان[ویرایش]

کار از ایرادهای فردی و بهانه‏جوییهای شخصی به توطئه‏های دسته جمعی و فعالیتهای گروهی کشید و پیغمبر خدا اطلاع یافت که منافقان گذشته از اینکه خودشان حاضر به شرکت در جنگ نیستند در خانه یکی از یهودیان مدینه به نام سویلم که در محله«جاسوم»قرار داشت انجمن کرده تا مردم را از شرکت در جنگ باز دارند.برای سرکوبی آنان و تنبیه توطئه‏گران و عبرت دیگران،پیغمبر اسلام طلحة بن عبید الله را با گروهی از مجاهدان مأمور کرد تا خانه مزبور را آتش زده و ویران کنند.

منافقان بی‏خبر از همه جا دست به کار طرح نقشه علیه مسلمانان و جلوگیری از حرکت قبایل و شرکت سربازان در این جنگ بودند که شعله‏های آتش از گوشه و کنار خانه بلند شد و توطئه کنندگان بسرعت خود را از میان شعله‏ها بیرون انداخته فرار کردند و یکی از آنها نیز ناچار شد تا خود را از بام پرت کند که وقتی به زمین افتاد یک پایش شکست و این جریان،درس عبرتی برای سایر کارشکنان و منفی بافان گردید و جلوی تبلیغات مسموم کننده مخالفان را گرفت و دانستند که ممکن است با عکس العمل شدید پیغمبر اسلام روبه‏رو شوند.

گریه کنندگان(بکائین)[ویرایش]

در برابر اینان افرادی هم بودند که دلباخته جانبازی در راه دین و عاشق شرکت در این جنگ بودند اما در اثر فقر و تنگدستی نتوانستند برای خود آذوقه و مرکبی تهیه کنند و به ناچار به نزد پیغمبر آمده و از آن حضرت خواستند تا مرکبی به آنها بدهد که در رکاب آن حضرت به جنگ رومیان بروند،و چون با پاسخ منفی پیغمبر رو به رو شدند و از آن بزرگوار شنیدند که فرمود:من مرکبی ندارم که در اختیار شما بگذارم از شدت غم و اندوه اشک در دیدگانشان گردش کرد و سرشکشان بر چهره جاری شد و در تاریخ اسلام به«بکائین»معروف شدند که نام یک یک آنها را نیز تاریخ نویسان در کتابهای خود ثبت کرده و نوشته‏اند. (4) خدای تعالی نیز عذر آنها را از عدم شرکت در جنگ پذیرفت و در ضمن آیه 92 از سوره توبه به اطلاع پیغمبر خویش رساند تا آنان را از شرکت در این جنگ معاف دارد.

متخلفان از جنگ[ویرایش]

یکی از سنتهای الهی در مورد مردمان دیندار و با ایمان سنت آزمایش و امتحان است که روی مصالح و حکمتهایی آنها را گاه و بی گاه به وسایط گوناگون و وسایل مختلف مورد ابتلا و آزمایش قرار می‏دهد تا مؤمنان واقعی و راستگو از منافقان و دورویان دروغگو متمایز و جدا گردند و این حقیقت را در آیاتی از قرآن کریم یادآوری کرده است.

و جنگ تبوک یکی از این صحنه‏ها بود که جمع زیادی از مردم در آن آزمایش شدند،برخی مانند همین بکایین از شدت ناراحتی و افسردگی که نمی‏توانستند در این جنگ شرکت کنند همچون ابر بهار می‏گریستند و جمعی نیز گرما و جمع‏آوری محصول خرما و غیره را بهانه کرده شانه از زیر بار این فریضه بزرگ الهی خالی می‏کردند و گروهی نیز که می‏خواستند جمع میان هر دو کار کنند و در دل نفاق و دورویی نداشتند به سرنوشت سخت و دشواری دچار گشتند.

از جمله افرادی که از رفتن به تبوک خود داری کردند این چهار نفرند:کعب بن مالک،مرارة بن ربیع،هلال بن امیة،ابو خیثمة.

ابو خیثمه پس از گذشتن یکی دو روز از حرکت سپاه اسلام که مدینه کاملا خلوت شده بود نزدیکیهای ظهر وارد باغ خود شد و دو همسر خود را مشاهده کرد که هر کدام سایبان حصیری مخصوص به خود را برای پذیرایی شوهر آب پاشیده و غذای لذیذ و آب سرد و گوارایی فراهم کرده و هر کدام برای پذیرایی بهتر از شوهر،خود را آرایش کرده‏اند.

ابو خیثمه با دیدن آن دو،ناگهان به یاد پیغمبر بزرگوار خود و رهبر اسلام افتاد که در آن گرمای سوزان در بیابانهای حجاز برای سرکوبی دشمنان دین پیش می‏رود و آن همه مرارت و رنج و سختی را بر خود هموار می‏سازد،با خود گفت:انصاف نیست که من در کنار زنان زیبای خود در زیر سایبان بیاسایم اما رسول خدا گرفتار آفتاب و بادهای سوزان و گرمای کشنده بیابان باشد! از این رو تصمیم به حرکت گرفت و به زنان خود گفت:شتر مرا حاضر کرده و توشه راه مرا مهیا سازید که من هم اکنون باید حرکت کنم.

ابو خیثمه در تبوک به پیغمبر اسلام رسید و از تأخیر خود اظهار ندامت وعذرخواهی کرد و رسول خدا نیز او را پذیرفت و همچنان با لشکر اسلام بود تا به مدینه بازگشت.

اما آن سه نفر دیگر یعنی کعب بن مالک و مراره و هلال بدون آنکه در دل نفاقی داشته باشند و از روی دشمنی با اسلام از سپاه عقب مانده باشند،بلکه روی تنبلی و گرفتاری امروز و فردا کردند و هر روز می‏گفتند فردا حرکت می‏کنیم تا یک روز هم مطلع شدند سپاه اسلام از تبوک بازگشته و نزدیکیهای مدینه است.اینان برای قبول شدن توبه خود به سرنوشت رقت بار و سختی دچار شدند و پس از محرومیتهای زیادی که کشیدندبه شرحی که در صفحات آینده می‏خوانیدتوبه‏شان پذیرفته شد و زندگی عادی خود را از سر گرفتند.

البته افراد زیاد دیگری هم بودند که در جنگ تبوک شرکت نکردند،اما چون افراد منافق و بی‏ایمانی بودند پس از مراجعت رسول خدا(ص)به مدینه به نزد آن حضرت آمده و برای تخلف خود عذرها تراشیدند و سوگندها خوردند و پیغمبر اسلام مأمور شد در ظاهر عذر آنها را بپذیرد و به همان حال نفاق و بی‏ایمانی خودشان واگذارشان نماید،اگر چه در پیشگاه خدای تعالی عذرشان مقبول نبود و توبه‏شان پذیرفته نشد.

سرنوشت سه تن متخلفان از جنگ[ویرایش]

چنانکه پیش از این اشاره شد هنگامی که لشکر اسلام به سوی تبوک حرکت می‏کرد جمعی از منافقان به بهانه‏های مختلف از رفتن به همراه لشکریان تعلل کردند و سرانجام هم نرفتند و پس از مراجعت رسول خدا(ص)نیز به نزد آن حضرت آمده و برای نرفتن خود عذرها تراشیده و قسمها خوردند و پیغمبر اسلام نیز موظف بود در ظاهر گفتار آنها را قبول کند و باطن کارشان را به خدا واگذارد،ولی گروهی هم بودند که با اجازه پیغمبر اسلام و یا بدون کسب اجازه آن حضرت حرکت خود را موکول به بعد کردند و به خاطر سر و صورت دادن به کارها و ضبط محصول خرما و یا گرفتاریهای دیگری که داشتند در مدینه ماندند تا پس از انجام کارها خود را به تبوک برسانند،اما تنبلی و ترس از گرمای هوا و غیره مجال آن را که بتوانند به تبوک بروند به آنها نداد و یک روز هم خبردار شدند که لشکر اسلام مراجعت کرده و به نزدیکیهای مدینه رسیده‏اند.

اینان روی ایمانی که داشتند هیچ گونه بهانه‏ای برای غیبت و تأخیر خود ذکر نکردند و چنانکه در دل خود را مقصر می‏دانستند از اظهار آن نیز در نزد مردم باکی نداشتند و هر جا صحبت می‏شد علنا می‏گفتند:ما از اینکه به همراه مسلمانان به جنگ نرفته‏ایم شرمنده و مقصر هستیم و عذری جز تنبلی و امروز و فردا کردن و علاقه به مال دنیا نداشته‏ایم.

و از این رو وقتی پیغمبر اسلام به مدینه آمد و علت غیبت و خودداری آنها را از رفتن به تبوک سؤال کرد بدون ترس و واهمه حقیقت را اظهار کرده و گفتند:ما هیچ گونه بهانه‏ای جز تنبلی نداشتیم و از این رو خود را مقصر و گناهکار می‏دانیم و پیغمبر اسلام نیز فرمود:راست گفتید و اینک بروید تا خدا درباره شما حکم کند.

اینان سه نفر بودند که هر سه از مردان سرشناس مدینه و افرادی بودند که به‏شایستگی و صلاح شهرت داشتند:یکی مرارة بن ربیع،دیگری کعب بن مالک و سومی هلال بن امیة واقفی بود.

پیغمبر اسلام کم کم دستور داد مردم ارتباط خود را با این سه نفر متخلف قطع کنند و حتی از تکلم و معامله با آنها خودداری نمایند.پنجاه روز بر این منوال گذشت و در روزهای آخر حتی زنان آنها نیز مأمور شدند از آمیزش با آنان خودداری کنند.و خلاصه کارشان به جایی رسید که شهر مدینه با آن همه وسعت و جمعیت بر آنها تنگ شد،چون احدی با آنها سخن نمی‏گفت و پاسخشان را نمی‏داد و از آمیزش و مخالطت با آنان خودداری می‏کردند و از این رو برخی از آنها مانند کعب بن مالک به کوه و صحرا پناهنده شد و به کنار کوه«سلع»آمده و در آنجا خیمه و چادری زده و زندگی می‏کرد،تا سرانجام پس از گذشتن پنجاه روز توبه آنها قبول شد و خدای تعالی در ضمن آیه 117 و 118 سوره توبه قبولی توبه‏شان را به وسیله پیغمبر خود به اطلاع آنان رسانید.

داستان عقبه و نقشه قتل پیغمبر اسلام[ویرایش]

حلبی در کتاب سیره خود و واقدی در کتاب مغازی و دیگر از مورخین سنی و شیعه با مختصر اختلافی از حذیفة بن یمان و دیگران روایت کرده‏اند که گروهی از منافقان توطئه کردند تا در مراجعت از تبوک پیغمبر اسلام را به قتل رسانده و به اصطلاح ترور کنند به این ترتیب که در یکی از گردنه‏هایی که سر راه است شتر آن حضرت را رم دهند تا رسول خدا(ص)را به دره افکند و در بسیاری از روایات است که آنها دوازده نفر بودند هشت تن از قریش و چهار تن از مردم مدینه (9) و به هر ترتیب تصمیم خود را برای این کار قطعی کردند و از آن سو خدای تعالی به وسیله جبرئیل جریان توطئه آنها را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانید و پیغمبر اسلام چون به گردنه نخست رسید به لشکریان دستور داد هر که می‏خواهد از وسط بیابان عبور کند چون بیابان وسیع است،ولی خود آن حضرت مسیرش را از بالای دره قرار داد و عمار بن یاسر را مأمور کرد تا مهار شتر را از جلو بکشد و به حذیفه نیز دستور داد از پشت سر شتر بیاید.

شب هنگام بود و رسول خدا(ص)تا بالای دره آمد بود، منافقانی که قبلا خود را آماده کرده تا نقشه خود را عملی سازند جلوتر خود را به اطراف آن گردنه رسانده و برای آنکه شناخته نشوند سر و صورت خود را با پارچه‏ای بسته بودند،همین که شتر به بالای گردنه رسید چند تن از آنها از عقب خود را به شتر پیغمبر رساندند،رسول‏خدا(ص)به آنها نهیبی زد و به حذیفه فرمود:

با عصایی که در دست داری به روی شتران ایشان بزن.

حذیفه پیش رفت و عصای خود را به روی شتران آنها زد و آنان که پیش خود حدس زدند پیغمبر خدا از طریق وحی از توطئه آنها با خبر شده دچار وحشت و رعب شدند و درنگ را جایز ندانسته گریختند و در نقلی است که رسول خدا(ص)بر آنها نهیب زد و آنها گریختند.

و در سیره حلبیه است که شتر آن حضرت را نیز رم دادند و شتر از جا پرید و قسمتی از بار خود را نیز انداخت،در این وقت رسول خدا خشمناک شده به حذیفه دستور داد با عصای سرکج خود که از آهن بود مرکبهای آنها را از پیش رو بزند و آنها فرار کردند و بسرعت خود را به پایین کوه رسانده و در میان لشکریان خود را گم کردند و چون حذیفه بازگشت پیغمبر(ص)از او پرسید.

آنها را شناختی؟عرض کرد: شترانشان را شناختم که یکی از آنها شتر فلانی و آن دیگر شتر فلانکس بود ولی خود آنها سر و صورتشان بسته بود و در تاریکی شب گریختند و من آنها را نشناختم!

فرمود:می‏دانی چه کار داشتند و منظورشان چه بود؟

عرض کرد:نه.

فرمود:اینها نقشه کشیده بودند تا به دنبال من به بالای گردنه بیایند و شتر مرا رم دهند و مرا به دره بیفکند!ولی خداوند مرا از توطئه آنها با خبر ساخت،حذیفه عرض کرد:ای رسول خدا!آیا دستور نمی‏دهی گردن آنها را بزنند؟

فرمود:خوش ندارم که مردم بگویند:محمد شمشیر در میان اصحاب و یاران خود نهاده است!

و طبق روایت مرحوم طبرسی(ره)در اعلام الوری پیغمبر(ص)نام یک یک آنها را برای حذیفه و عمار ذکر فرمود و سپس به آن دو دستور داد آن را مکتوم بدارند و به دیگران نگویند.

جانشینی امام علی (ع)[ویرایش]

در آغاز جنگ تبوک، خداوند به پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) وحی کرد که خودش به سوی تبوک حرکت کند و مردم را برای حرکت به سوی تبوک برانگیزد و به او آگاهی داد که نیازی به جنگ نیست و آن حضرت گرفتار جنگ نخواهد شد و امور، بدون شمشیر رو به راه خواهد شد وقتی که پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) تصمیم خروج از مدینه گرفت، امیرمؤ منان علی ( علیه السلام ) را جانشین خود در مدینه کرد تا از افراد خانواده و فرزندان و مهاجران سرپرستی کند و خطاب به علی (علیه السلام ) فرمود:

«یا عَلِی! اِنَّ الْمَدِینَةَ لا تَصْلُحُ اِلاّبِی اَوْبِک؛ ای علی ! شهر مدینه سامان نیابد، جز به وجود من یا به وجود تو.»

به این ترتیب، آن حضرت را با کمال صراحت و آشکارا جانشین خود ساخت و امامت علی (علیه السلام ) را به روشنی تصریح نمود.

در این مورد، روایات بسیار رسیده مبنی بر اینکه منافقان وقتی که از جانشینی علی (علیه السلام ) با خبر شدند به مقام شامخ او حسد بردند و این موضوع بر آنان گران و سنگین بود که علی (علیه السلام ) دارای چنین مقامی شود و دریافتند که با خروج پیامبر( صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) علی (علیه السلام ) از مدینه نگهداری می کند و دشمنان نمی توانند دست طمع بر مدینه بیفکنند (با توجّه به اینکه تقریبا مدینه از مسلمین خالی شده بود و حتی شخص پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) رفته بودواحتمال خطر هجوم دشمنان ساکن حجاز، به مدینه مرکز اسلام وجود داشت ). منافقین کوشش داشتند که به هر صورتی شده، علی (علیه السلام) را همراه پیامبر بفرستند، چرا که هدفشان این بود با دوری پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) فساد و بی نظمی در مدینه به وجود بیاورند و بانبودن مردی که مردم از او حساب می برند،بتوانند به هدف شوم خود برسند و حسادت داشتند از اینکه علی (علیه السلام ) در مدینه در رفاه و آسایش بسر برد ولی مسلمین دستخوش رنج سفر طولانی و طاقت فرسا گردند، و در این مورد، راه چاره ای می اندیشیدند، سرانجام شایع کردند که اگر پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم )، علی (علیه السلام ) را در مدینه به جای خود گذارده از روی احترام و دوستی نیست بلکه از روی بی مهری و بی اعتنایی به او، او را با خود نبرده است، اینگونه به آن حضرت تهمت زدند، همانند تهمت قریش به پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)، به اموری مانند: مجنون، ساحر، شاعر و کاهن، با اینکه خلاف این تهمتها را در مورد رسول خدا (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) می دانستند، چنانکه منافقین خلاف آنچه را شایع می کردند، در مورد امیرمؤ منان علی (علیه السلام ) می دانستند و دریافته بودند که علی (علیه السلام ) خصوصی ترین افراد در پیشگاه رسول خدا (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) است. و محبوبترین و سعادتمندترین و برترین انسانها در محضر پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) است.

وقتی که امیرمؤ منان علی (علیه السلام ) از شایعه سازی منافقین با خبر شد، تصمیم گرفت آنان را تکذیب و رسوا کند و دروغشان را فاش سازد، از مدینه خارج شد و خود را به پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) رساند و به آن حضرت عرض کرد: «منافقین می پندارند که تو از روی بی مهری و خشمی که بر من داشته ای، مرا با خود نبرده ای و مرا جانشین خود در مدینه ساخته ای.»

پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود:

«برادرم ! به جای خود به مدینه باز گرد؛ چرا که امور مدینه سامان نیابد جز به وسیله من یا به وسیله تو و تو خلیفه و جانشین من در میان خاندانم و هجرتگاهم و دودمانم هست»

«اَما تَرْضی اَنْ تَکونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِی بَعْدِی »

"آیا خشنود نیستی که مقام تو نسبت به من همچون مقام هارون نسبت به موسی ( علیه السلام ) باشد جز اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود"

و این سخن رسول خدا (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) بیانگر چند مطلب است:

  1. تصریح پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) به امامت علی (علیه السلام )
  2. انتخاب شخص خاصّ علی (علیه السلام) برای جانشینی، در میان همه مردم.
  3. تبیین فضیلتی ویژه برای علی (علیه السلام) که هیچ کس دارای آن نیست و تنها او صاحب این افتخار است.
  4. پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) با این سخن، تمام آنچه را که هارون در پیشگاه حضرت موسی ( علیه السلام ) داشت برای علی (علیه السلام ) ثابت کرد، جز در آنچه را که عرف مردم می دانند مانند برادری (تنی و پدر و مادری ) هارون با موسی و جز آنچه را که شخص پیامبر( صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) استثنا کرد که ((مقام نبوّت )) باشد.

و این امور، حاکی از امتیازات خاصّ علی (علیه السلام ) در میان مسلمین است که هیچ کس در این امتیازات، همتای او و یا همسان و نزدیک به او نیست.