مقابله مردم جاهلی با اسلام در مکه

از تاریخ‌نما
پرش به: ناوبری، جستجو

از دانشجو انتظار می رود پس از پایان این فصل بتواند:

  1. روش های برخورد اشراف قریش با پیامبر (ص) در مکه را نام ببرد.
  2. روش های برخورد اعراب با مسلمانان مکه را بشمارد.
  3. علل مقابله قریش با اسلام را بیان کند.
  4. چگونگی مقابله قریش با قرآن را توضیح دهد.

محتویات

روش های مقابله ی مردم جاهلی مکه با اسلام[ویرایش]

روش های مقابله ی مردم جاهلی مکه با اسلام به پنج دسته ی کلی تقسیم میشود: 1)سازش 2)برخورد های روانی 3)برخورد های علمی 4)برخورد های سیاسی 5) شکنجه و آزار های جسمانی

1)سازش[ویرایش]

با آغاز دعوت علنی، تلاش های همه جانبه ای از سوی قریش صورت گرفت تا پیامبر به سازش یا باطل کشیده شود و دست از تبلیغ توحید بردارد. اشراف از همه ی امکانات و لوازم موجود استفاده کردند و کوشیدند از راه فراهم کردن زندگی پر ناز و نعمت و هر آنچه پیامبر بخواهد با ایشان سازش کنند. آنها پس از مدتی با وعده های جذاب تلاش کردند تا پیامبر را از دعوت به حق بازدارند. این بار نماینده ای از قریش نزد آن حضرت رفت و گفت: در ازای دست برداشتن از دعوتت اگر خواهان مال و ثروت باشی برایت آن اندازه ثروت و مکنت فراهم آوریم که از همه ی ما توانگرترشوی و اگر خواستار ریاست و سلطنت باشی تورا به ریاست و سلطنت خود بگماریم و هیچ کاری را بدون رای و فرمان تو انجام ندهیم.

مشرکان درروند به سازش کشیدن تا به آنجا پیش رفتند که نزد ایشان رفته وپیشنهاد دادند که به نوبت خدای یکدیگر را پرستش کنند. قریش به رسول خدا گفتند که ما یکسال خدای تو را می پرستیم و شما هم یکسال خدایان ما را. در سوره ی کافرون به این مضمون اشاره شده است.

2) برخورد های روانی[ویرایش]

وارد ساختن تهمت، ترور شخصیت و زدن برچسب های ناروای متعدد یکی دیگر از شگردهای تبلیغاتی اشراف مکه با پیامبر بود. آنها می کوشیدند تا از روش تبلیغات و رسالت آن حضرت را در منظرمردم خدشه دار نموده و او را منزوی سا زند.

جنون و دیوانگی، سحر و ساحری، دروغگویی، جادوگری و کاهنی، دامن زننده به اختلافات در بین قبیله ها و خانواده ها،تعلیم یافته از غلام مسیحی از اتهامات و القاب ناروا بودند.اتهامات مزبور را در حرکتی هماهنگ در سطح شهر مکه به ویژه در ایام حج در میان مردم تکرار کرده و مردم را از اطراف رسول خدا پراکنده می ساختند.

از فعالان در این زمینه ابولهب بود زیرا به زعم اشراف وی علاوه برکینه و دشمنی با رسول خدا به لحاظ پیوند نسبی یعنی عموی حضرت سخنانش بیشتر موثر واقع میشد.ابولهب در گروه های مردم می آمد و می گفت این مرد برادر زاده ی من است. او را خوب می شناسم.مبتلا به مرض جنون است. هر چه در مداوای او تلاش کردم توفیق نیافتم. گاه به دنبال پیامبر راه می افتاد و به محض اینکه آن حضرت برای ارشاد مردم سخن آغاز می کرد، می گفت مردم سخن محمد را نشنوید و نپذیرید زیرا او کذاب است.

در قرآن کریم آمده: و کافران چون تو را بینند سخت تورا به باد استهزا گیرند و گویند آیا این شخص است که خدایان شما را به بدی یاد می کند در حالی که آنان به یاد خدا کافر هستند.

از دیگر فعالان ابوجهل بود که در مقابله با انذار پیامبر و بیان جهنم و درخت زقوم با ریشخند می گفت: ای قوم! می دانید درخت زقوم چیست؟ آن رطب پاکیزه ای است که کره بر سر آن نهاده اند و اگر من آن را بیابم چون شهد و شکر فرو برم. و در باب عذاب دوزخیان با تمسخر اظهار می داشت: محمد می پندارد که لشکریان خدا که شما را در دوزخ عذاب می نمایند نوزده نفرند، اما نیرو و تعداد شما بیشتر از آنهاست. آیا هر صد تن شما در برابر یکی از آنها ناتوان است؟ قرآن کریم در آیات 16 و 17 سوره (ص) و آیه 30 سوره ی یس به استهزا ها اشاره میکند.

3) برخورد های علمی[ویرایش]

قوم یهود در جزیره العرب قبل از اسلا م جایگاه فکری ، فرهنگی و اقتصادی قابل توجهی در مقایسه با سایر ساکنان آن دیار داشت. مخصوصا اینکه در مقایسه با مشرکان برتر و بالا تر بودند.

مشرکان و اشراف مکه از علما و دانشمندان یهود ساکن دیثرب استعانت و یاری طلبیدند. دو تن نماینده رهسپار یثرب شدند. احبار و علمای یهود پس از استماع گزارشات با مشاوره ی جمعی سوالاتی را که به زعم آنان پاسخ هایشان دشوار به نظر می رسید مطرح کردند و گفتند شما نزد او بازگردید و سه سوال از او بکنید اگر سوالات را پاسخ داد بدانید که او پیامبری مرسل است وگرنه دروغگو است و هرچه خواهید نسبت به او انجام دهید.

1-از او از سرگذشت آن دسته جوانانی که داستان شگفت انگیز دارند بپرسید.

2- از او بپرسید مردی که شرق و غرب عالم را گردش کرد چه کسی بود و سرگذشتش چه بود؟ 3-از او بپرسید روح چیست؟ نمایندگان به مکه بازگشتند و پس از طرح موضوع و مباحث با اشراف قریش با شعف و شادمانی سوالات مزبور را مطرح کردند. پیامبر فرمود فردا بیایید و پاسخ را بگیرید. به لحاظ تاخیر در نزول وحی که مدت زمان آن را تا پانزده روز گزارش کرده اند دشمنان طعن و تبلیغات خود را دامن زدند. سرانجام جبرییل پاسخ تفصیلی سوالات را عرضه کرد و در پاسخ به سوال اول آیه 26 سوره کهف، برای سوال دوم آیه 83 سوره کهف و برای سوال سوم آیه 85 سوره بنی اسراییل نازل شد.

در برابر پاسخ های اقناعی و مفصل به واقع اشرافیت منهزم گردید اما آنان با توسل به اقدامات و ترفند های دیگر مشی جاهلانه خود را ادامه دادند.

4)برخورد های سیاسی[ویرایش]

اشرافیت مکه از جایگاه منزلت شیخ قبیله در میان اعضا به خوبی واقف بود و نیک می دانست که تخلف اعضای تیره از فرمان شیخ به راحتی میسر نیست و چنان چه فردی به لحاظ عدم اطاعت از شیخ فاقد ارزش جانی و حیاتی در شبه جزیره خواهد بود. از سویی در ساختار قبیله های جزیره العرب حمایت از افراد زیرمجموعه و دفاع از حقوق و جان ومال آنان هرچند مجرم در برابر دیگران وظیفه شیخ محسوب می شد. بنابر این اشراف کوشیدند ابوطالب را از رسول خدا جدا کنند. آنان بر این موضوع نیز واقف بودند که ابوطالب علاوه بر سروری تیره ی بنی هاشم دارای نفوذ خاصی در رسول خدااست. تلاش مشرکان در دور کردن ابوطالب از نبی اکرم طی چند مرحله اتفاق افتاد. در نخستین گام جمعی از اشراف به ابوطالب مراجعه کرده و گفتند:ای ابوطالب! تو مهتر، بزرگتر و پیشوای قوم مایی و ما جملگی در تمامی احوال رضا و خشنودی تو را می طلبیم و برخلاف رضای تو عمل نمی کنیم.مدتی است برادرزاده ات مردم را از راه دین آنان جدا می سازد.خدایان ما را به دشنام گرفته و از آنان به کاستی نام می برد. خواهش جمع آن است که او را از این رفتارها منع کنی یا خود را از او جدا سازی که خود او را دفع کنیم.

ابوطالب در عمل برای منصرف ساختن رسول خدا اقدامی بازدارنده انجام نداد بنابراین اشراف بار دیگر به ابوطالب مراجعه کردند.برخی مورخان اشاره کردند که ابوطالب سخنان اشراف را به رسول خدا منتقل کرد و گفت: برادرزاده کار را بر من سخت و طاقت فرسا ننما.آن حضرت فرمود:عموجان اگر آنها قادر باشند خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند دست از دعوت خود برنمیدارم.ابوطالب نیز بی درنگ حمایت جدی خود را از آن حضرت اعلام فرمود.بعد از اینکه اشراف متوجه شدند گفت و گو پیامد مثبتی برای آنها ندارد جوانی به نام عماره بن ولیدرا که از زیبا ترین،سخنورترین و نیرومند ترین جوانان قبیله بود پیش ابوطالب آوردند و گفتند این جوان را به جای برادر زاده ات از ما بپذیر و اورا تسلیم کن تا به سزای اعمالش برسانیم.ابوطالب در پاسخ آنها گفت: چه سخنان نا بخردانه ای می گویید.چگونه فرزند شما را پذیرفته و فرزند خودم را به شما بسپارم که او را بکشید هرگز کسی تاکنون چنین معامله ای انجام نداده. هم اکنون آنچه در توان دارید انجام دهید و بدانید از این پس هر کس با محمد دشمنی ورزد من با او دشمنی خواهم داشت و هرکس مخالف دین او باشد من مخالف دین وی خواهم بود.

5) شکنجه و آزار های جسمانی[ویرایش]

مشرکان با تهدید، به القای ترس در میان مردم می پرداختند تا آنها را از اطراف پیامبر پراکنده سازند. به ویژه از آنجا که نمی توانستند مستقیما به قتل آن حضرت اقدام کنند،تلاششان را به آزار و شکنجه افرادی که به تازگی اسلام آورده بودند و از حمایت قبیله ای برخوردار نبودند متمرکز کردند. خود پیامبر هرگز شکنجه جسمانی نشدند.

ممانعت از خوردن غذا و نوشیدن آب، تازیانه زدن، کشیدن روی ریگ های داغ، سوزاندن و انواع هتک حرمت ها و فحاشی ها از اقدامات مشرکان بود.

اهمیت این اقدامات مشرکان به حدی بود که مسلمانان اجازه یافتند برای حفظ حیات خویش تقیه کنند و کلمه ی کفر بر زبان آورند.حتی شدت این عملیات به گونه ای بود که بر اساس برخی روایات تعدادی از مسلمانان مرتد شدند و بعد ها با سران قریش در جنگ بدر شرکت کرده و کشته شدند.

مسلمانان به دو گروه تقسیم می شدند یک دسته افراد معروف و سرشناس مثل حضرت علی(ع) و سعد بن ابی وقاص بودند که افراد قبیله شان سعی میکردند از راه نصیحت و ارشاد و اگر نشد از طریق شکنجه اقدام کنند.

گروه دیگر مسلمانان ناتوان و برده ها بودند که شکنجه های طاقت رسا روی این افراد اعمال میشد مخصوصا اینکه این افراد معمولا مهاجر بوده و از حمایت قبیله ای برخوردار نبودند.

علل مقابله مشرکان مکه با اسلام:[ویرایش]

شگفتی مشرکان از توحید،ترس از دست دادن سروری عرب،رقابت طوایف قریش با بنی هاشم، ترس از دست دادن ارامش در مکه، تصور نادرست از نبوت، درخواست کارهای خارق العاده، جبر گرایی مشرکان، پای بندی به سنت های قبیله ای و سرکشی در برابر حق

اقدامات مشرکان[ویرایش]

سران قریش برای وصول به دو هدف مهیا کردن زمینه انزوای پیامبر یا برخورد رویارو با آن حضرت، وارد صحنه مبارزه شدند.

شگردهای مسالمت آمیز[ویرایش]

سران گروه‌هایی که راه اندیشة صحیح را بر خود بسته بودند، می‌دانستند تا وقتی حمایت ابوطالب از پیامبر ادامه دارد، به سبب نفوذ فراوان وی، نمی‌توانند برخوردی یکپارچه و خصمانه با پیامبر داشته باشند. از این‌رو، برای پایان بخشیدن به حمایت ابوطالب از رسول خدا (ص) نزد وی شتافتند. آنها تصمیم داشتند از رئیس قبیلة بنی‌هاشم بخواهند که یا محمد را از ادامة کار باز دارد و یا او را به آنان واگذارد. تدبیر عاقلانه و سخنان نرم ابوطالب در سران قریش اثر گذاشت. بنابراین، ابواطلب را رها کردند و رفتند.

شورای مشورتی قریش برای بار دوم نزد ابوطالب شتافت، سخن تهدیدآمیز خود را از طریقه ابوطالب به پیامبر (ص) رساند و این جواب را دریافت کرد: به خدا سوگند، اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند و بخواهند من را از پی‌گیری هدفم، که همان تبلیغ آیین اسلام است، دست بردارم، هرگز چنین نخواهم کرد، تا آنکه خداوند آن را پیروز گرداند یا در این راه کشته شوم.

پس از این رویداد، ابوطالب- که برای دفاع نظامی از پیامبر آماده می‌شد – گفت: سوگند به خدا، هیچ گاه از یاری‌ات دست برنخواهم داشت. آنگاه هاشمیان و مطلبیان را گرد آورد و از آنان خواست در حمایت از رسول خدا (ص) از هیچ کوششی دریغ نورزند. همة حاضران، جز ابولهب، سخن ابوطالب را پذیرفتند.

نیرنگ‌های مردم فریب و مجمع تهمت هماهنگ[ویرایش]

پس از آنکه مشرکان از تأثیر در ابوطالب نومید شدند، طرح گفتگوی بی‌واسطه با پیامبر را تصویب کردند، آنها پیشنهاد ثروت کلان، پیشوایی قبیله و پادشاهی قوم را با پیامبر در میان نهادند. زراندوزان مکه، پس از نومیدی از این تدبیر به استهزای پیامبر (ص) روی آوردند. درخواست انجام کارهای فرابشری، پرسش‌های بی‌منطق و نامعقول، تهمت سحر و جنون و... شیوه‌های مبارزه سپاه جهل علیه شخصیت نبی‌اکرم (ص) بود.

اقدامات علیه بنیان فکری نهضت[ویرایش]

کارسازترین سلاح رسول خدا (ص) در دعوت، پیام نهفته در آیات قرآن بود. قرآن دل‌ها را تسخیر می‌کرد و مشرکان مکه را به واکنش وا می‌داشت. بخشی از اقدام‌های آنان عبارت است از:

  1. تحریم شنیدن قرآن.
  2. ایجاد هیاهو و جنجال هنگام تلاوت قرآن
  3. اسطوره، افسانه و شعر شمردن قرآن
  4. سرگرم کردن مردم به وسیلة معرکه‌گیرانی چون نضر بن حارث و نقل داستان‌های مردم‌پسند
  5. تردید در وحیانی بودن قرآن
  6. ترویج افسانه‌های منطق‌ستیزی چون افسانه غرانیق

اقدامات علیه حامیان نهضت[ویرایش]

یکی از راه‌های جلوگیری از گسترش نهضت نوین اسلام و مخالفت با گرویدن به آن، دشوارسازی شرایط زندگی اسلام‌آورندگان و آزار آنان بود. چنین شگردی، که پیش از اسلام نیز سابقه داشت دست کم دو اثر داشت: بازگشت تازه اسلام آوردگان به دامان کفر و شرک و کاهش یا از میان رفتن گرایش به پیامبر (ص) در مردم عادی.

در این موقعیت (که فشار بر حامیان و هواداران نهضت روزافزون می‌شد ) پیامبر (ص) به عنوان سکان‌دار کشتی نهضت، با پیشنهاد هجرت به حبشه موافقت کرد. مهاجرت به حبشه در سال پنجم بعثت(که در مرحلة اول یازده مرد و چهار زن در آن شرکت جستند) از یک سو می‌توانست روح امید را در مسلمانان ستمدیده تقویت کند و از سوی دیگر، راه را برای عمل به تکالیف اسلامی و استمرار تبلیغ در خارج از مکه هموار سازد.

در مهاجرت دوم (که پنهانی و بر اساس تجربه‌های مهاجران نخست و با فاصله چند ماه از هجرت نخست تحقق یافت) شمار فزون‌ترین از مسلمانان، برای حفظ ایمان و ماندن بر عقیدة توحیدی، آوارگی در سرزمین‌های ناشناخته را پذیرفتند. اقدام‌های مشرکان قریش با سخنان هوشمندانة جعفر بن ابی طالب (نمایندة پیامبر) بی‌نتیجه ماند.

جعفربن ابی طالب آیات گزینش مریم و عظمت مسیح را (که بی‌تردید زاییدة رهنمودهای حضرت رسول (ص) بود) تلاوت کرد. نجاشی با شنیدن ایات الهی دربارة عیسی، خود را به حمایت از مسلمانان متعهد دانست. به دلیل بازگشت ناموفق نمایندگان قریش از حبشه و بروز هرچه بیشتر کارکردهای اجتماعی و فرهنگی دین جدید، رهبران شرک، ترور ناجوانمردانة رسول خدا (ص) را در شمار برنامه‌های خود قرار دادند که با وجود ابوطالب، نقشة ترور ناکام ماند و دشمنان دین به طرحی دیگر روی آورد.

انزوای سیاسی و محاصره اقتصادی[ویرایش]

مبارزة منفی راهی آسان برای به زانو درآوردن اقلیت‌ها در هر جامعه است. زیرا برخلاف مبارزة عادی، به مقدمات چندانی نیاز ندارد و با بسیج عمومی اجرا شدنی است. سران قبایل و اشراف متنفذ قریش عهد‌نامه‌ای به تصویب رساندند و ضمن آویختن آن در کعبه، سوگند یاد کردند که در صورت تسلیم نشدن محمد (ص) در برابر خواسته آنان تا هنگام مرگ بدان وفادار باشند. بندهای این پیمان چنین بود:

  1. باید هرگونه خرید و فروش با هواداران محمد متوقف گردد.
  2. ارتباط، معاشرت و پیوند زناشویی با مسلمانان ممنوع است.
  3. جبهة مخالف محمد در تمام حوادث و پیشامدها باید مورد حمایت قرار گیرد.

بدین ترتیب، به ناچار و با پیشنهاد ابوطالب، بنی‌هاشم و بنی‌عبدالمطلب تمام روابط‌شان را در محدوده شعب تعریف و مترکز کردند. مسلمانان در این دوران سه ساله، سخت‌ترین فشارهای روانی و معیشتی را تحمل کردند. شدت فشار به اندازه‌ای بود که آنها گاه ناگزیر به خوردن چیزی روی می‌آوردند که ماهیت غذایی نداشت.

دربارة علت بازگشت قریش از پی‌گیری سیاست قطع مراودة اقتصادی، سیاسی و اجتماعی با مسلمانان، افزون بر پشیمانی گروهی از امضای پیمان‌نامه، می‌توان به حضور ابوطالب (ع) در انجمن قریش اشاره کرد. او گفت: برادرزاده‌ام محمد می‌گوید: موریانه پیمان‌نامه‌ای را که در کعبه آویخته‌اند خورده و تنها نام خدا باقی مانده است. ببنید اگر گفتارش راست است، محاصره را بشکنید و اگر راست نمی‌گوید، او را به شمار خواهم سپرد. چون سراغ نامه رفتند، به درستی سخن پی بردند و با توجه به زمینه‌های پدید آمده، پیمان‌نامه را نقض کردند و محاصره را شکستند. بدین ترتیب نوادگان هاشم از زندان بزرگ بی‌سقف بیرون آمدند.

فشار حوادث، گرسنگی‌های پیاپی شعب، بیداری در شب برای پاسداری از جان رسول خدا (ص) و نگرانی و اضطراب شدید روحی، زندگی ابوطالب را – که عمرش از 80 گذشته بود- تهدید می‌کرد و توانایی‌اش را از میان برده بود؛ اما او هرگز از حمایت حضرت رسول (ص) دست برنداشت، پیر روشن‌بین بنی‌هاشم، حتی در آخرین لحظات و در بستر مرگ نیز هاشمیان را به حمایت از رسول امین سفارش می‌کرد.

درهمین سال خدیجه، همسر بردبار رسول خدا (ص) نیز به سرای جاودان شتافت و پیامبر را در اندوه دوباره فرو برد؛ به گونه‌ای که سال دهم بعثت را «عام الحزن» نامید.

توفیق دعوت در مکه و زمینه‌های هجرت به مدینه[ویرایش]

پیامبر به دنبال پایگاه و محیطی مستعد بود که بتواند درونمایه‌های غنی اعتقادی جمعیت نوآیین را که در دیوارهای متعصب نظام کهن جاهلی نمی‌گنجد، از بن‌بست خارج سازد و فضای مناسبی برای بروز و ظهور آن فراهم آورد. از این رو پیامبر (ص) به صورت آشکارتری برای تغییر حوزه جغرافیای دعوت و فراتر بردن دامنه دعوت از مکه، دوگونه اقدام انجام داد:

  1. از طریق عرضه اسلام- دعوت به پرستش الله و روی‌گردانی از بت‌ها- بر قبایلی که برای حج و تجارت به مکه می‌آمدند، کوشید آنان را به حمایت از خویش وا دارد؛ اما کمتر نتیجه گرفت و شدت عمل برخی از بزرگان قریش همچون ابوجهل و عمومی پیامبر (ابولهب) چنان بود که هر تازه واردی که سخنان آن حضرت را می‌شنید، در این اندیشه فرو رود که در صورت حمایت از پیامبر باید با قریش، که مخالف او هستند، درگیر شود و این کاری بود که هیچ یک از شخصیت‌ها و قبایل، نه آن را در توان خود می‌دیدند و نه به مصلحت خویش می‌دانستند.
  2. اقدام دیگر پیامبر رفتن به خارج مکه و تبلیغ اسلام در نقاط دیگر بود. سفر به شهر طائف در شوال سال دهم بعثت اقدام مهم دیگر آن حضرت در جهت یافتن پایگاه در خارج از مکه یاد شده است. اگرچه رهاورد این سفر تبلیغی نیز خرسند کننده نبود، زمینة امضای پیمان عقبة نخستین با برخی از مردم یثرب را فراهم آورد.

آخرین توطئه و هجرت پیامبر (ص) به مدینه[ویرایش]

یثربیان که خود پیشنهاد مهاجرت حضرت رسول(ص) را مطرح کرده بودند و با پیامبر (ص) بیت کردند، خبر بیعت یثربیان و پیمان آنها به گوش سران شرک رسید. شکنجه و آزار مسلمانان هر روز بیشتر می‌شد. پیامبر خاتم (ص) که وضع را چنین دید، با پیام خداوند فرمان هجرت مسلمانان به یثرب را صادر کرد. بدین ترتیب همة مسلمانانی که به معرفت عقلی، رشد نفسانی، طرد وسوسه‌ها و وابستگی‌های عاطفی رسیده بودند، مخفیانه و باکمترین زاد در مسیر هجرت گام نهادند.

جبهة باطل به زودی دریافت که یثرب پناهگاه مناسبی برای مسلمانان شده است. بنابراین در مهم‌ترین نشست مشورتی «دارالندوه» حضور یافتند. در این مجمع سه نظریه مطرح شد:

  1. به زنجیر کشیدن و به سیاه‌چال افکندن رسول خدا
  2. تبعید پیامبر به نقطه‌ای دوردست
  3. کشتن پیامبر به وسیله نمایندگان کارآزمودة هر قبیله

سرانجام نظر سوم تصویب گردید وافرادی از تمام قبایل آماده شدند تا شب هنگام حضرتش را نابود سازند. پیامبر خدا (ص) گنیجنة اسرارش علی (ع) را فراخواند؛ امانت‌های مردم را به وی سپرد تا به صاحبانش باز گرداند و به او فرمود: در بسترم بخواب و روپوش مخصوص بر خویش بیفکن. در این هنگام علی (ع) پرسید: آیا شما جان سالم بدر خواهید برد؟ پیامبر (ص) فرمود:‌ آری.

بدین ترتیب، علی (ع) با آگاهی از کشته شدن خود، مشتاقانه برای نجات جان مقتدای خویش و تقدیم جان بر ایمان در «لیله المبیت» در بستر پیامبر خفت و رسول حق روانه هجرت شد. این فداکاری آن قدر خالصانه و پراهمیت بود که مورد ستایش خداوند واقع شد. (سوره نساء آیه 97) پیامبر خدا (ص) در حالی که آیاتی از سوره «یس» را می‌خواند، از منزل خارج شد و از بی‌راهه به طرف غار «ثور» که در بیرون مکه بود، حرکت کرد.

ابوبکر که از رویداد آگاهی یافت، در راه به پیامبر پیوست.

یا[ویرایش]

رنج های پیامبر در راه تبلیغ[ویرایش]

شیوه ی تبلیغ و دعوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مدت 23 سال یکی از عوامل اصلی در موفقیت مکتب اسلام در برابر شرک جاهلی (با تمام امکانات و استعدادهایش) شد. این دعوت البته در ارتباط مستقیم با شخصیت کمال یافته ی او بود. شخصیتی که استقامت، صبر و بردباری از ویژگی های بارز اوست.

آنچه در این مقاله می خوانیم (به مناسبت 28 صفر رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله) بازخوانی شفابخش اندکی از انبوه سختی ها و دشواری هایی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در طول دوران نبوت متحمل شد تا بدانیم رسول اکرم صلی الله علیه و آله در چه محیطی و با وجود چه انسان ها و تحمل چه مشکلاتی توانست «تبلیغ دین » را به انجام رساند. این دشواری ها را می توان به دو شیوه ی موضوعی یا تاریخی بازگو کرد ما ضمن رعایت موقعیت تاریخی مطالب خود را به صورت موضوعی ارائه خواهیم کرد.

الف دوره ی دعوت غیر علنی (راز بی تفاوتی قریش)[ویرایش]

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شروع رسالت به مدت سه سال به دعوت غیر علنی پرداخت و در این مدت توانست هسته ی اولیه ی مسلمانان را تشکیل دهد. در این دوره حضرت خدیجه (س)، امیر مؤمنان علی علیه السلام زید بن حارثه، زبیر بن عوام، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابی وقاص، طلحة بن عبیدالله، ابوعبیده جراح، ابوسلمه، ارقم بن ابی الارقم و... آیین اسلام را پذیرفتند. (1) هدف اصلی پیامبر صلی الله علیه و آله در این دوره ایجاد یک پایگاه هر چند کوچک از مسلمانان بود که بتواند دعوت خود را از طریق آنان در گسترده ای وسیع تر ابلاغ کند. زهری می نویسد: «رسول خدا صلی الله علیه و آله به شیوه ای پنهانی مردم را دعوت می کرد و به دنبال دعوت او برخی از جوانان و مستضعفان به او گرویدند، تا آن که شمار آن ها به فزونی نهاد.» قریش در این دوره نسبت به دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله عکس العمل تندی نشان نمی دادند و راز آن، دعوت غیر علنی پیامبر صلی الله علیه و آله در این دوره بود. همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نظریات تندی که صریحا احساسات خویش را جریحه دار کند بر زبان نمی راند و تنها کسانی را که لایق و مستعد می دید دعوت می کرد. بر همین اساس قریش و ابوسفیان در طول این دوره سرمست از عیش و نوش خود، با لبخندی تمسخر آمیز اخبار مربوط به دعوت او را نادیده می گرفتند و بی اهمیت جلوه می دادند. البته این امر سابقه تاریخی نیز داشت. زیرا «ورقة بن عبدالله » و «امیه » نیز داعیه مسیحی گری داشتند و مردم را به تورات و انجیل دعوت می کردند ولی به دلیل نیافتن یار و یاور رفته رفته شعله دعوتشان خاموش شد. خود ابوسفیان هنگامی که اخبار دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله را می شنید می گفت شعله ی ادعای تبلیغ او نیز مانند دعوت ورقه و امیه به همین زودی خاموش خواهد شد و خودش نیز به فراموش شدگان خواهد پیوست.

بعد از آن که پیامبر صلی الله علیه و آله توانست تعدادی از مردم مکه را با خود همراه سازد و به همراه آنان اعمال عبادی به جای آورد، در فکر جذب خویشاوندانش افتاد تا آنان را نیز با خود همراه کند، این کار علاوه بر این که آغاز اصلاح از درون و خانواده بود، مبتنی بر واقع نگری پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به مناسبات اجتماعی آن عصر نیز بود. ساختار قبیله ای آن روزگار به گونه ای بود که با پیروی و حمایت قوم از پیامبر صلی الله علیه و آله، وی پایگاه اجتماعی قوی تری به دست می آورد. این دعوت بر پایه آیه ی «وانذر عشیرتک الاقربین » (2) آغاز شد. مفسران می نویسند: خداوند او را مامور کرد تا خویشان خود را به آیین خویش بخواند. پیامبر صلی الله علیه و آله پس از بررسی جوانب از علی علیه السلام که سیزده یا پانزده سال سن داشت خواست غذایی تهیه کند و شیر نیز بیاورد. آن گاه چهل و پنج نفر از سران بنی هاشم را دعوت کرد و ضمن پذیرایی خواست دعوت خود را برای آن ها بازگو کند، اما یکی از عموهای پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی ابولهب با طرح سخنانی سبک، آمادگی جلسه را برای طرح مطلبی به آن مهمی از بین برد، لذا پیامبر صلی الله علیه و آله فردای آن روز نیز آنان را دعوت کرد و این بار سخن خود را بعد از ستایش خدا و اعتراف به وحدانیت او این گونه ادامه داد: به راستی هیچ گاه راهنمای یک جمعیت به کسان خود دروغ نمی گوید، به خدایی که جز او خدایی نیست من فرستاده شده ی خدا به سوی شما و عموم جهانیان هستم. [ای خویشاوندان]، به خدا سوگند همانگونه که می خوابید می میرید و همانطور که بیدار می شوید برانگیخته خواهید شد، و طبق کارهایتان محاسبه می شوید و این بهشت دائمی خدا (برای نیکوکاران) و دوزخ همیشگی او (برای بدکاران) است (3). سپس ادامه داد: هیچ کس از مردم برای کسان خود چیزی بهتر از آن چه من برای شما آورده ام، نیاورده است. من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده ام. خدایم به من فرمان داده که شما را به جانب او بخوانم. کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود، تا برادر و وصی و جانشین من میان شما باشد؟ «فایکم یوازرنی علی هذا الامر علی ان یکون اخی ووصیی وخلیفتی فیکم.» بعد از پایان سخنان رسول اکرم صلی الله علیه و آله سکوت همه ی مجلس را فرا گرفت، یک مرتبه علی علیه السلام سکوت را شکست و گفت: ای پیامبر صلی الله علیه و آله خدا من آماده ی پشتیبانی از شما هستم.

پیامبر صلی الله علیه و آله از او خواست که بنشیند و دو بار دیگر درخواستش را مطرح کرد اما باز جز علی علیه السلام کسی پاسخ نداد. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی علیکم فاسمعوا له واطیعوه » «[مردم، ] این (علی) برادر و وصی و جانشین من است میان شما! به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید». در این هنگام جلسه پایان یافت و حاضرین با پوزخند به ابوطالب کنایه زدند که: محمد دستور داد از پسرت پیروی کنی و از او فرمان ببری. (4) در این گزارش تاریخی نیز عدم حساسیت قریش به دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله را مشاهده می کنیم و با این که پیامبر صلی الله علیه و آله ضمن این دعوت تمام بزرگان قوم را به طور رسمی از هدف خود آگاه ساخت ولی آنان به دلیل این که خطری تا آن لحظه از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله احساس نکرده بودند، همه چیز را با خنده و تمسخر پشت سر گذاشتند و این نبود مگر به برکت تبلیغ برنامه ریزی شده رسول خدا صلی الله علیه و آله. بنابر این در این دوره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به دلیل رعایت پنهان کاری تبلیغی، سپس کار کردن روی اشخاص به صورت فردی و آن گاه عادی سازی تبلیغ خود در جمع خاندانش موفق شد از ایجاد هر نوع تنش تند جلوگیری کند.

آغاز دعوت رسمی[ویرایش]

بعد از سه سال دعوت پنهانی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دعوت خود را به صورتی آشکار مطرح کرد.

او روزی در کنار کوه «صفا» روی سنگی قرار گرفت تا مردم را به خداپرستی دعوت کند. ابتدا با واژه یا مباحاة که عرب به جای زنگ خطر به کار می برد، توجه همه را به خود جلب کرد، آن گاه با استفاده از شخصیت ممتاز خود و سابقه ی درخشانش در امانت داری و راستگویی به آنان گفت: ای مردم! اگر به شما بگویم پشت این کوه دشمنان شما موضع گرفته اند و قصد تجاوز به مال و جان شما را دارند، باور می کنید؟ همه تصدیق کردند و گفتند: آری! ما تا به حال دروغی از تو نشنیده ایم. فرمود: ای گروه قریش! خود را از آتش نجات دهید من برای شما در پیشگاه خدا نمی توانم کاری بکنم، من شما را از عذاب دردناک می ترسانم. موقعیت من همانند دیده بانی است که دشمن را از نقطه ی دور می بیند و فورا به سوی قوم خود برای نجات آنان می شتابد و با شعار مخصوص آنان را از این پیشآمد با خبر می کند. (5) ادبیاتی که در این گفتار و دعوت به کار رفته چنان است که وجود خدا را فرض مسلم گرفته و قوم را از عذاب او برحذر داشته است و این گویای وجود صبغه هایی از خدا باوری در میان آن قوم است که هر چند رو به اضمحلال بود ولی به دلیل وجود موحدانی اندک هنوز شعله هایش فروغی داشت. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از این پیش زمینه نیز به خوبی استفاده کرد.

نکته دیگر این که تصدیق مردم نشان می دهد دعوت سه ساله حضرت (پنهانی) به گونه ای بود که احساسات قریش و مردم را برنیانگیخت تا آنان دست به تحریف و ترور شخصیت وی بزنند و چنان تبلیغ در محیطی آرام صورت پذیرفت که شخصیت حضرت کاملا بکر و زلال باقی مانده بود. اما اینک دیگر همه چیز عیان شده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله می باید تمام هجمه ها را به جان بخرد و از همین دوره و در پی اعتراض های علنی و بی پرده به آیین بت پرستی بود که موج فشارها به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و اقلیت مسلمان روی آورد. (6) قریش در طول ده سال برنامه های مختلفی را برای از بین بردن نهضت تبلیغی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تدارک دید که آخرین آن نقشه قتل و اقدامات نظامی بود. فهرست این اقدامات و مقاومت های پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر هر یک چنین است.

1- سیاست فشار قبیله ای[ویرایش]

اولین اهرم قریش برای مقابله با تبلیغ رسول اکرم صلی الله علیه و آله فشار از سوی قبیله و به طور طبیعی رئیس قوم، یعنی ابوطالب علیه السلام بود. آنان به طور دسته جمعی نزد او رفتند و گفتند: برادرزاده ات خدایان ما را ناسزا می گوید و آیین ما را به زشتی یاد می کند و به افکار ما می خندد و پدران ما را گمراه می داند. یا از او بخواه دست از ما بردارد یا او را در اختیار ما بگذار و حمایت خود را از او سلب کن (7).

در متن این پیشنهاد دو موضوع «مصالحه » یا «تهدید و رفع حاشیه امنیتی » مطرح بود.

ابوطالب با تدبیری خاص آنان را باز گرداند اما به خاطر بیانات پیامبر صلی الله علیه و آله و تاثیر سخنان وی مخصوصا در ماه های حرام که حجاج به مکه می آمد، آنان بار دیگر نزد ابوطالب آمدند و این بار تنها در قالب تهدید به وی گفتند: ابوطالب! تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری. قبلا هم گفته بودیم که برادرزاده ی خود را از تبلیغ آیین جدید باز دار اما تو اعتنا نکردی، اکنون صبر ما به پایان رسیده است. لازم است او را از هر نوع فعالیت باز داری و گرنه با او و تو که حامی او هستی مبارزه خواهیم کرد. ابوطالب قول داد سخنان آنان را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بگوید و چون پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شد، فرمود: عمو جان! به خدا سوگند هر گاه خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند، تا از تبلیغ آیین و تعقیب هدف خود باز گردم، هرگز چنین نخواهم کرد تا آن که بر مشکلات پیروز شوم و به مقصد نهایی برسم یا در این راه جان دهم (8).

ابوطالب نیز گفت: به خدا سوگند دست از حمایت تو برنمی دارم تا ماموریت خود را به پایان برسانی (9).

2- دورسازی حامیان[ویرایش]

همانطور که گفته شد، قریش دیگر تحمل وجود پیامبر صلی الله علیه و آله را نداشت لذا این بار در صدد برآمدند، تا حمایت های سیاسی و اجتماعی ابوطالب از وی را قطع کنند. (زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از جهت اقتصادی از سوی حضرت خدیجه و از جهت سیاسی و قبیله ای از طرف ابوطالب علیه السلام حمایت می شد.) لذا وقتی دور هم جمع شدند گفتند: حمایت ابوطالب از محمد شاید به این خاطر است که او را به فرزندی برگزیده است، پس زیباترین جوانان قریش را نزد او می بریم. آنان (عمارة) بن ولید بن مغیره را همراه خود بردند و گفتند: ابوطالب! فرزند «ولید» جوانی شاعر، سخنور، زیبا چهره و خردمند است. حاضریم او را به تو واگذاریم تا به پسری برگزینی و در عوض از حمایت محمد دست برداری. ابوطالب که از شدت خشم برافروخته شده بود، بر سر آنان داد زد و گفت: معامله خیلی بدی با من می کنید. من فرزند شما را در دامن خود تربیت کنم و شما فرزند [خوانده] مرا بکشید. به خدا قسم این کار نشدنی است (10).

قریش در صدد بودند به این ترتیب چتر حمایتی ابوطالب را از سر پیامبر صلی الله علیه و آله بردارند و به این ترتیب او را به قتل برسانند. از همین نکته اهمیت وجود ابوطالب برای بقای دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله روشن می شود.

3- تطمیع[ویرایش]

گام بعدی قریش برای متوقف کردن تبلیغ رسول خدا صلی الله علیه و آله، تطمیع بود. اما باز ناموفق ماندند آنان تصمیم گرفتند پیامبر صلی الله علیه و آله را با پیشنهاد منصب، ثروت و تقدیم هدایا و زنان زیبا تطمیع کنند، شاید از دعوت خود دست بردارد لذا با هم به خانه ابوطالب آمدند.

یکی از آنان گفت: ای ابوطالب! محمد صفوف فشرده ما را متفرق ساخت و سنگ تفرقه در میان ما افکند و به عقل ما خندید و ما را و بت های ما را مسخره کرد. هر گاه محرک او بر این کار نیازمندی است ما ثروت هنگفتی در اختیار او می گذاریم. اگر مقام می خواهد، او را فرمانروای خود می کنیم و سخن او را می شنویم اگر بیمار است، بهترین پزشک ها را می آوریم و... ابوطالب رو به پیامبر صلی الله علیه و آله کرد و پرسید: چه می گویی؟. فرمود: من از آنان چیزی نمی خواهم تنها در مقابل چهار پیشنهاد آن ها، یک سخن از من را بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کنند و غیر عرب را پیرو خود کنند. در این لحظه ابوجهل برخاست و گفت: حاضریم به ده سخن تو گوش کنیم، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: تنها سخن من این است که به یگانگی خدا اعتراف کنید (تشهدون ان لا اله الا الله) این سخن، آنان را چنان در بهت و حیرت فرو برد که از در ناامیدی گفتند: سیصد و شصت خدا را ترک کنیم و خدای یگانه ای را بپرستیم!؟ (ندع ثلاث ماة وستین الها ونعبد الها واحدا؟).

4- پیشنهاد مصالحه[ویرایش]

مشرکان همچنان اصرار داشتند که پیامبر صلی الله علیه و آله کار خود را محدود کند و حداقل با خدای آنان کاری نداشته باشند. به نقل سیره نویسان و مفسران سوره ی کافرون در برابر درخواست چند نفر از اشراف قریش مانند (حارث بن قیس، عاص بن وائل، ولید بن مغیرة، امیة بن خلف) نازل شد. آنان گفتند: ای محمد! بیا و از دین ما پیروی کن، ما هم از دین تو پیروی می کنیم. تو یک سال خدایان ما را پرستش کن، یک سال هم ما خدای تو را عبادت کنیم. در این صورت هر کدام که بر حق باشیم دیگری هم نصیبی از حق برده است.

به این ترتیب این اشراف در تلاش بودند با طرح شک در این که صراط واقعی معلوم نیست کدام است، پیامبر صلی الله علیه و آله را به پذیرش قرائت خود وادار سازند و آنان نیز به قرائت پیامبر صلی الله علیه و آله احترام بگذارند و به این ترتیب بذر شک در دل ها کاشته می شد اما پیامبر صلی الله علیه و آله همچنان بر یقین خود باقی ماند و قرائت خود را که از منشاء وحی گرفته بود، یگانه قرائت واقعی دانست و در دام آنان گرفتار نشد. اشراف حتی راضی شدند پیامبر صلی الله علیه و آله در ظاهر به خدایان آن ها احترام گذارد و استلام نماید و آنان خدای محمد را تایید کنند اما سوره ی کافرون در همین زمان نازل شد و آنان را ناکام گذاشت (11).

«قل یایها الکفرون. لا اعبد ما تعبدون. و لا انتم عبدون ما اعبد. و لا انا عابد ما عبدتم. و لا انتم عبدون ما اعبد. لکم دینکم و لی دین ».

5- جنگ روانی (استهزاء)[ویرایش]

مشرکان که از تاثیر روش های قبلی ناامید شده بودند، به ابزارهای روانی جدید روی آوردند آنان با تمسخر و استهزاء این بار تلاش کردند شخصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را منزوی سازند و نزد مردم عادی او را تحقیر کنند، شاید از تعداد پیروانش کاسته شود.

استهزاء به عنوان یکی از فشارهای روحی در تاریخ زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله ثبت شده است حتی ابن سعد، ابن اسحاق و بلاذری اسامی استهزاء کنندگان را ضبط کرده اند (12) از میان ده ها اسمی که ابن سعد آورده، تنها دو نفر ایمان آوردند و بقیه در جنگ های مدینه کشته شدند یا پیش از فتح مکه مردند (13) و سیره نویسان این امر را مربوط به نفرین پیامبر صلی الله علیه و آله در حق آن ها می دانند. (14) ابولهب و ابوجهل، اسود بن عبد یغوث، ولید بن مغیره، عاص بن وائل، عقبة بن ابی معیط و ابو سفیان جزو این گروه هستند. ابولهب در تمام دوران بعثت از هیچ کوششی در راه مبارزه با پیامبر صلی الله علیه و آله کوتاهی نکرد. او و همسرش ام جمیل چنان در تمسخر و آزار پیامبر صلی الله علیه و آله پیشقدم شدند که نامشان در قرآن آمد. ام جمیل وقتی شنید آیاتی درباره ی او و همسرش نازل شده است اشعاری در هجو پیامبر صلی الله علیه و آله سرود (15).

ابوسفیان بن حارث نیز با شعر پیامبر صلی الله علیه و آله را هجو می کرد. و امیة بن خلف نیز چنان استهزاء می کرد که به قول مفسران سوره ی همزه درباره ی او نازل شد (16).

همچنین شخصی از ابوجهل طلبکار بود، زمانی که وی فریاد استغاثه برآورد مشرکان به تمسخر پیامبر را نشانش دادند، پیامبر صلی الله علیه و آله نیز برخاست و به خانه ابوجهل رفت و او بی اختیار طلب مرد را داد (17) میزان تمسخر به اندازه ای بود که خداوند فرمود: «انا کفیناک المستهزئین » (18).

اسود بن عبد یغوث مسلمانان را مسخره می کرد و زمانی که آنان را می دید می گفت: پادشاهان روی زمین آمدند. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله را می دید می پرسید: ای محمد امروز از آسمان با تو سخن گفته شده است؟ گفته اند او با وضع بدی مرد (19).

عاص بن وائل نیز با ابتر خواندن پیامبر صلی الله علیه و آله او را مسخره می کرد، که آیات سوره ی کوثر در این باره نازل شد (20) حکم بن ابی العاص نیز به دنبال رسول خدا صلی الله علیه و آله می رفت و شکلک درمی آورد (21).

6- ناسزاگویی[ویرایش]

در این میدان نیز ابوجهل پیش قدم بود. روزی در صفا پیامبر صلی الله علیه و آله را دید و به او ناسزا گفت! اما رسول اکرم صلی الله علیه و آله جوابی نداد و به خانه برگشت. ابوجهل هم به سوی محفل قریش در کنار کعبه رفت. حمزه که عمو و برادر رضاعی پیامبر صلی الله علیه و آله بود همان روز در حالی که کمان خود را حمایل کرده بود، از شکار برگشت او پس از انجام طواف به سوی خانه اش حرکت کرد. کنیز عبدالله بن جدعان که شاهد ناسزاگویی ابوجهل بود، جلو آمد و آنچه را دیده بود باز گفت. حمزه با ناراحتی و خشم از همان راه که آمده بود بازگشت و بی آن که به کسی چیزی بگوید کمان خود را بر سر ابوجهل کوبید و سر او شکست و گفت: به او ناسزا می گویی. من ایمان آورده ام و راهی که او رفته است من نیز می روم اگر قدرت داری با من نبرد کن(22).

7- آزار جسمی[ویرایش]

وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را به توحید دعوت می کرد، ابولهب در پی حضرت می رفت و سنگ به سوی او می انداخت و می گفت ای مردم اطاعت نکنید (23).

همچنین همسرش چنان پیامبر صلی الله علیه و آله را آزار داد که خداوند در حق آن ها سوره لهب را نازل کرد.

گفته شده خداوند از آن روی همسر ابولهب را حمالة الحطب نامید که خار بر سر راه پیامبر صلی الله علیه و آله می ریخت (24). روزی نیز ابوجهل در جمع قریش گفت: شما ای گروه می بینید که محمد چگونه دین ما را بد می شمرد و به آیین پدران ما و خدایان ما بد می گوید. به خدا سوگند فردا در کمین او می نشینم و سنگی را در کنار خود می گذارم، هنگامی که محمد سر به سجده می گذارد، سر او را می شکنم. فردای آن روز وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله مشغول نماز شد و به سجده رفت، ابوجهل نیز برخاست و به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک شد اما رعب عجیبی در دل او پیدا شد و لرزان و ترسان با چهره ای پریده به سوی قریش برگشت. همه به سویش دویدند و گفتند چه شد! با صدایی لرزان و هراسان گفت: منظره ای در برابرم مجسم شد که در تمام دنیا ندیده بودم لذا منصرف شدم (25).

روزی نیز عقبة بن ابی معیط پیامبر را در حال طواف دید و ناسزا گفت و عمامه اش را به دور گردنش پیچید و از مسجد بیرون کشید که البته عده ای از ترس بنی هاشم پیامبر صلی الله علیه و آله را از دست او گرفتند (26). همو عبایش را بر گلوی حضرت انداخت و تا حد کشتن او را فشار داد (27).

همچنین عقبه همراه ابولهب عذره و کثافات بر در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله می ریخت (28).

پیامبر می فرمود: من در میان دو همسایه ی بد بودم ابولهب و عقبه. آن ها شکمبه ها را بر در خانه من می ریختند(29). انداختن شکمبه و رحم گوسفند بر سر رسول خدا صلی الله علیه و آله در حال سجده هم از کارهای قریش بود (30). یک بار نیز خاک بر سر رسول خدا صلی الله علیه و آله ریختند، آن حضرت به خانه رفت و در آن جا یکی از دخترانش گریه کنان سر پدر را شست (31).

و خلاصه این که به گزارش ابن هشام سخت ترین روز برای حضرت روزی بود که از خانه بیرون آمد و همه (آزاد و برده) تکذیبش کردند و آزارش دادند، آن روز نگران به خانه آمد و خود را در جامه ای پوشاند و سوره مدثر نازل شد (32).

8- توهین و نسبت های ناروا[ویرایش]

مشرکان با واژه هایی چون «دروغگو» «جادوگر» «دیوانه » «جن زده » «شاعر» و... تلاش می کردند قداست پیامبر صلی الله علیه و آله را بشکنند. لذا قریش در برابر سؤال مسافران که از پیامبر صلی الله علیه و آله می پرسیدند، او را به عنوان ساحر و شاعر معرفی می کردند (33) که البته خداوند باز با آیات الهی به کمک پیامبر صلی الله علیه و آله آمد «بدین سان بر آن هایی که پیش از این بودند، رسولی مبعوث نشد جز آن که گفتند جادوگر یا دیوانه ای است. آیا بدین کار یکدیگر را توجیه کرده بودند؟ نه خود مردمی طاغی بودند. پس از آن ها روی گردان شو. کسی تو را ملامت نخواهد کرد». (34)

9- شکنجه ی یاران پیامبر صلی الله علیه و آله[ویرایش]

بلال حبشی، عمار یاسر و پدر و مادر او، عبدالله بن مسعود، ابوذر و... از جمله یاران پیامبرند که آزار زیادی از قریش دیدند.

یکی از این افراد ابوذر غفاری است. او چهارمین یا پنجمین نفر بود که مسلمان شد. در دوره ای که هنوز دعوت آشکار شروع نشده بود، او از پیامبر صلی الله علیه و آله کسب تکلیف کرد و حضرت فرمود به قبیله خود برگرد و اسلام را تبلیغ کن. او سوگند یاد کرد که قبل از برگشتن ندای اسلام را به گوش مردم مکه برساند و همین کار را کرد که البته چنان ضرباتی بر او وارد کردند که بیهوش شد. البته او به سوی قبیله اش رفت و آن ها را به اسلام دعوت کرد (35).

10- اقدامات فکری[ویرایش]

آنچه خواندید تنها تلاش هایی بود که در حد فشار جسمی و روانی بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می شد، اما از جهت علمی نیز قریش در صدد مبارزه با پیامبر صلی الله علیه و آله برآمد تا مانع تبلیغ دین جدید شود. حقیقت این است که اندیشه های عصر جاهلیت سست تر از آن بود که بتواند در مقابل اندیشه های پیامبر صلی الله علیه و آله که برگرفته از وحی بود، مقاومت کند، اما آنان در هر صورت ولو با استفاده از یهودیان در صدد برآمدند با انکار وحی بودن آنچه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می رسید، اساس نبوت او را زیر سؤال ببرند. آنان ادعا می کردند آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله می گوید وحی نیست بلکه مطالبی است که اهل کتاب به او یاد داده اند. قرآن کریم در این باره می گوید: «می دانیم که می گویند [این قرآن را ] بشری به او می آموزد» (36) ابن اسحاق در یک روایت آورده است که منظور از آن بشر (رحمان) در شهر یمامه بوده است (37). قرآن به این شبهه پراکنی، پاسخی علمی می دهد و می گوید: «لسان الذی یلحدون الیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین» (38) «زبان کسی که به او نسبت می دهند عجمی است ولی این قرآن به زبان عربی روشن است ».

همچنین آن ها شباهت قصص انبیاء قرآن را با تورات مطرح می کردند که خداوند فرمود: و کافران گفتند که: این (قرآن) جز دروغی که خود بافته است و گروهی دیگر او را بر آن یاری داده اند، نیست، حقا آنچه می گویند ستم و باطل است و گفتند این اساطیر پیشینیان است که نگاشته و هر صبح و شام بر او املا می شود (39).

برخورد فکری دیگر مربوط به ابن زبعری است. زمانی که این آیه نازل شد «شما و آن چیزهایی که جز خدا می پرستید، هیزم های جهنمید. شما به جهنم وارد می شوید» (40) ابن زبعری گفت اگر این طور باشد ما ملائکه را نیز می پرستیم یهود عزیر و نصاری مسیح را. پس آنان هم در جهنم هستند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: البته از این نوع اگر خودشان دوست داشته باشند که جز خدا معبود واقع شوند، همراه کسی خواهند بود که آن ها را عبادت کرده و در جهنم هستند. خداوند نیز برای دفع توهم این آیه را فرمود: «کسانی که پیش از این مقرر کرده ایم که به آن ها نیکویی کنیم از جهنم به دورند». (41) در اصل منظور از آیه خست بت ها و نظایر آن بود که خداوند آن ها را ناتوان از هر نوع کاری و حتی از وارد شدن به جهنم می شناساند و قاعدتا آیه شامل مردمانی چون فرعون است که به ناحق خود را معبود معرفی می کردند (42).

حکایتی جالب: «ولید از بزرگان عرب بود و بسیاری از مشکلات به دست او حل می شد. گروهی از قریش برای حل مشکل نفوذ اسلام در تمام خانه ها به سوی او رفتند و جریان را گفتند و قضاوت او را درباره ی قرآن محمد خواستند و گفتند: آیا قرآن محمد، سحر و ادوست یا کهانت یا خطابه و سخنرانی هایی است که او ساخته است. ولید مهلت خواست و خود در حجر اسماعیل نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و گفت: پاره ای از اشعارت را بخوان. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود آنچه می خوانم شعر نیست. کلام خداست که برای هدایت شما نازل شده است. بالاخره ولید تقاضای تلاوت کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله سیزده آیه از آغاز سوره فصلت را خواند هنگامی که به این آیه رسید «فان اعرضوا فقل انذرتکم صاعقة مثل صاعقة عاد وثمود» ولید سخت به خود لرزید و موهایش راست شد. با حالت بهت زده ای از جای خود برخاست و به منزلش رفت و چند روز بیرون نیامد به طوری که قریش او را مسخره می کردند که ولید از دین نیاکانش به در آمده و داخل دین محمد شده است (43).

البته عتبة بن ربیعه نیز نمونه ای دیگر از این دست قضاوت کنندگان است که به حقانیت وحی ایمان آورد (44).

11- درخواست های بنی اسرائیلی[ویرایش]

جاهلان آن گاه که از هر دری ناامید می شوند به طرح معماها و خواسته های عجیب و غریب روی می آورند. درست مثل آنچه درباره ی پیامبر صلی الله علیه و آله روی داد. آنان ناامید از هر جا در صدد برآمدند از پیامبر صلی الله علیه و آله خواسته هایی طلب کنند که در آوردن آن عاجز بماند و بطلان دینش ثابت شود.

آن ها روزی در کنار کعبه اجتماعی برقرار کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله را دعوت نمودند. پیامبر صلی الله علیه و آله هم خود را به آنجا رساند. قریش از آنچه محمد صلی الله علیه و آله بر سرشان آورده بود شکوه کردند و گفتند: ما به این شرط ایمان می آوریم که: 1- سرزمین ما خشک است، از خدا بخواه آب هایی در این سرزمین جاری شود.

2- باید باغی در اختیار داشته باشی که از میوه های آن بهره مند شویم و در میان آن آب جاری باشد.

3- آسمان را قطعه قطعه بر سر ما فرو ریزی.

4- خدا و فرشتگان را حاضر کنی.

5- کاخی از طلا داشته باشی.

6- به سوی آسمان بروی و تا نامه ای که نبوتت را تصدیق کند از آسمان نیاوری، ایمان نمی آوریم (45).

البته مسلم است که پیامبران در هر زمینه ای دست به اعجاز نمی زنند بلکه شرایطی لازم است که این درخواست ها فاقد آن ها است: 1- امور محال و غیر ممکن که امکان تحقق ندارد، از قلمرو قدرت بیرون است و هرگز مورد مشیت خدا قرار نمی گیرند.

2- هدف از درخواست اعجاز این است که به وسیله آن صدق گفتار پیامبر به دست آید و سند و دلیل بر ارتباط او با جهان فوق طبیعت باشد. هر گاه مورد درخواست مردم از پیامبری فاقد این خصیصه شود، دلیلی ندارد که پیامبر کاری را که مربوط به شئون او نیست انجام دهد. لذا چشمه ای که از زمین بجوشد، باغی از خرما، خانه ای از طلا، دلیلی بر ارتباط با غیب نخواهد بود.

3- منظور از درخواست معجزه، ایمان آوردن است و وقتی آن ها لجوج هستند، چنین درخواستی اجابت نمی شود (46)

مبارزه مشرکان با قرآن‏[ویرایش]

به دلیل دامنه گسترده تأثیر قرآن بود که مشرکین مصمم شدند تا در برابر آن بایستند؛ آنان کوشیدند تا راههایی برای مبارزه با قرآن بیابند و از تأثیر آن بر افکار مردم بکاهند. در اینجا مروری داریم بر برخوردهای مشرکین با قرآن: یکی از مهمترین مشکلات مشرکین، بُعد ادبی قرآن و جذبه آن بود. نثر استوار قرآن با مضامین دلنشین آنان، اذهان را به سوی خود جلب می‏کرد. آن هم از زبان کسی که سابقه‏ای در بیان این مطالب نداشته و به چنین صفتی شناخته شده نبود. مشرکان در این اندیشه برآمدند تا قرآن را شعر بخوانند(تخیل). شعر جنبه احساسی و عاطفی بالایی داشته و اساس آن ادب و زیبایی صوری بود. تخیل مهمترین ماده شعر بوده و گرایش زیبایی خواهی انسان مهمترین عامل رشد شعر است. با این حال تقریباً این مسأله مورد توافق است که شعر به همان اندازه که از جذبه صوری برخوردار است، از عناصر استدلالی و عقلانی تهی است.

شعر همیشه ابزارِ ابرازِ بیان عقاید عارفانه و احساسی بوده و کمتر برای بیان عقاید معقول و منطقی مورد استفاده قرار گرفته است. درباره شعر گفته‏اند که: أجملها أکذبها، زیباترین شعر، دروغ‏ترین آنهاست؛ زیرا به هر اندازه موج عاطفی آن بالا می‏گیرد بعد عقلانی و واقع نمایی آن کاسته می‏شود. چنین زمینه دوگانه‏ای برای شعر، مشرکین را بر آن داشت تا قرآن را شعر بخوانند. این نسبت در عین توجیه جذبه ظاهری آن، جنبه واقع نمایی آن را تضعیف می‏کرد.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم طبعی شاعرانه نداشت و جز چند مورد، میانه‏ای نیز با شعر و شاعری نداشت. او تابع این سخن خداوند بود که: «و گمراهان از پی شاعران روند. آیا ندیده‏ای که شاعران در هر وادی سرگشته‏اند و چیزهایی می‏گویند که خود عمل نمی‏کنند، مگر آنان که ایمان آورده‏اند و کارهای شایسته کردند و خدا را فراوان یاد کردند و چون مورد ستم واقع شدند انتقام گرفتند.» یعنی در اصل اهل ایمان و عملند. مشرکین قرآن را شعر خواندند؛ یعنی اثری انسانی که از طبع انسان برمی‏خیزد. آنان گفتند: «نه، خوابهای پریشان است یا دروغی است که می‏بندد یا شاعری است». و می‏گفتند: «آیا به خاطر شاعر دیوانه‏ای خدایانمان را ترک گوئیم؟». و یا می‏گویند: «شاعری است و ما برای وی منتظر حوادث روزگاریم.» در برابر، خداوند تأکید می‏کند که رسول او شاعر نیست: «به او شعر نیاموخته‏ایم و شعر سزوار او نیست. آنچه به او آموخته‏ایم جز اندرز و قرآنی روشنگر نیست تا مؤمنان را بیم دهد و سخن حق بر کافران ثابت شود.» و فرمود: «پس سوگند به آنچه می‏بینید و آنچه نمی‏بینید، این سخن فرستاده‏ای بزرگوار است نه سخن شاعری».

البته بر همگان روشن بود که شعر وزنی خاص و قافیه ویژه‏ای دارد در حالی که قرآن چنین ویژگی را نداشته و نهایت در مواردی نثری موزون و مسجّع داشت. آنچه اهمیت دارد این که قرآن بر پایه واقع نگری و عینیت سخن می‏گوید؛ آنچه را بدان توصیه می‏کند اندرزهای عملی است، مفاهیمی ثابت شده و عقلانی است نه نثری بر پایه تخیل. این امر روشنی بود و بارها مشرکان نیز اعتراف کردند که با شعر آشنایند و این نثر، به هیچ روی شعر نیست. نمونه آن برادر ابوذر، انیس بود که خود از شاعران بود و تصریح کرد که سخن محمد صلی الله علیه و آله و سلم شباهتی به شعر ندارد. باید دانست که شعر در برابر قرآن خود را از صحنه کنار کشید. این در حالی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برخی از شاعران را تأیید می‏کرد، با این همه، بی اعتنایی به شعر در میان متدینان و صالحان ادامه یافت. و البته شعر خوب همیشه استثنا بوده است. طبیعی است که بحث «پیامبر و شعر» بحثی مفصل است که جای طرح آن جز اینجاست.

مسأله دیگری که مشرکان مطرح می‏کردند آن بود که قرآن «سحر» و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ساحر است. عنوان سحر و ساحری، آن چنان که از قرآن به دست می‏آید، درباره سایر انبیا و معجزاتشان مطرح بوده است. به عبارتی اصولًا تلقی مشرکان و کفار در برابر «بینات» انبیا این بوده که آنها «سحر آشکار» است. و در جای دیگر فرمود: «کذلِک ما أَتَی الَّذِینَ مِنْ‏ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ، أَ تَواصَوْا بِهِ، بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ، بدین سان بر آنهایی که از این پیش بودند پیامبری مبعوث نشد جز آن که گفتند: جادوگری است یا دیوانه‏ای است. آیا بدین کار یکدیگر را توصیه کرده بودند؟ نه، خود مردمی طاغی بودند.» بنابراین مشرکان همیشه از عنوان سحر و ساحر برای بی‏اعتبار کردن انبیا استفاده می‏کرده‏اند. اطلاق سحر بر معجزات سایر انبیا به تناسب اعجاز مادی آنها بود، اما مشرکان مکه به چه اعتباری قرآن را سحر می‏دانستند؟ «چون آیات ما به روشنی بر آنان خوانده شود، کافران، حقیقتی را که برایشان نازل شده است، گویند: جادویی آشکار است.» به نظر می‏آید مشرکان در صدد توجیه جذبه قرآن آن هم جذبه سحرگونه آن بوده‏اند.

مشکل این بود که چه ویژگی در قرآن است که توده مردم این چنین علاقمند به شنیدن نوای آن هستند. تشبیه قرآن به سحر و یا متهم کردن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به جادوگری با قرآن، به عنوان وردی از اوراد، برای پاسخ دادن به چنین وضعیتی بود. روشن است که این اتهامات برای سرگرم کردن توده‏های عامی مردم بوده و طبیعی است که در میان آنان اثر خود را داشته است. اما خود اشراف و کسانی چون ولید بن مغیره تصریح داشتند که قرآن سحر نیست. او این امر را با توجه به تجربه خود در دیدن ساحران و کارهای آنان بیان می‏کرد. اما همو همان‏طور که قرآن اشاره کرده، از سر ادبار و استکبار قرآن را سحر خواند.

از گزارشات دیگر، چنین به دست می‏آید که کاربرد سحر در مورد سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آن روی بوده که همچون سحر سبب اختلاف میان خانواده می‏شده است.

مشرکین به طفیل بن عمرو گفتند: «تو به شهر ما درآمده‏ای و این مرد در میان برآمده، کار را بر ما دشوار کرده، جماعت ما را متفرق کرده و امور ما را در هم ریخته است. سخن او همچون سحر است که میان فرزند و پدر، میان دو برادر و میان مرد همسرش اختلاف می‏اندازد.

این که چگونه سحر در میان آنان اسباب اختلاف و نفاق بوده، محتمل است که اشاره به سابقه عملکرد کسانی بوده که برای ایجاد اختلاف میان خانواده‏ها (همچون زمان ما) متوسل به سحر و جادو می‏شده‏اند. شاید آنان نیز قرآن را به این جهت سحر خوانده‏اند. باید دانست که این اتهام خود نشانگر جذبه بی‏اندازه قرآن در میان مردم است. از نظر کمّی، آیاتی که اتهام مشرکان را به عنوان سحر به قرآن، بیان کرده بسیار بیش از آیاتی است که مسأله شعر را مطرح کرده است. این باید نشانگر سرمایه گذاری بیشتر مشرکین در این امر باشد.

مشرکان در مقیاس کمتری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را کاهن دانسته و آیات قرآنی را نظیر سخن کاهنان می‏دانسته‏اند. طبقه کاهنان در جاهلیت کسانی بودند که مدعی داشتن غیوبات بوده و به کار قضاوت برپایه ادعای علم غیب می‏پرداختند. آنان سخنانی سجع گونه که شنونده را جذب می‏کرد بر زبان می‏آوردند و از این طریق جاذبه‏ای خاص در کلام خویش ایجاد می‏کردند. برخی از این کاهنان یهودی بودند. بعدها مخالفت جدی اسلام با کهانت، سبب تضعیف شدید این مرام گردید، گرچه همیشه عوام مردم زمینه رشد این گرایشات نامشروع را فراهم می‏کرده‏اند. گویا مشرکان به اعتبار آن که از سویی آیات الهی از غیب خبر می‏دادند و از سوی دیگر نثر قرآن تا اندازه‏ای مسجّع بود، آن را شبیه سخن کاهنان می‏دانستند. در اصل مشرکان با اتهاماتی نظیر سحر و شعر بر آن بودند تا ریشه انسانی بر وحی قائل شوند و آن را «قول بشر» بدانند نه سخن خداوند. عقیده مشرکان چنان بود که: گفت: «این جز جادویی که دیگرانش آموخته‏اند، هیچ نیست. این جز سخن آدمی نیست.» و خداوند در برابر آن به رسول خود فرمود: «پندشان ده که تو به برکت نعمت پروردگارت نه کاهن هستی و نه مجنون». و در جای دیگر فرمود: «قرآن سخن شاعر نیست؛ چه اندک ایمان می‏آورید. و نیز سخن کاهنی نیست، چه اندک پند می‏گیرید، از جانب پروردگار جهانیان نازل شده است.» مطلب دیگری که مشرکان عنوان کردند این بود که قرآن «اساطیر الاوّلین» است. آنها مدخلهای ورودی مکه را میان خود تقسیم کرده بودند و هرکس وارد می‏شد و از قرآن می‏پرسید به او پاسخ می‏دادد که این «احادیث الاولین و اباطیلهم» است. در کتابهای لغت اسطوره را به معنای اباطیل و اکاذیب و گفتارهایی که فاقد نظام است دانسته‏اند. در آغاز باید توجه داشت که به احتمال زیاد مقصود آنان قصص قرآنی بوده است؛ زیرا اصولًا ریشه کلمه اسطور همانند معادلهای انگلیسی و یونانی خود کاربرد قصص و تاریخی دارد. در زبان لاتینی کلمه airotsiH و در انگلیسی yrotsiH و در یونانی ayirotsI بر محور قصص‏ و تاریخ به کار برده می‏شود. همچنین باید توجه داشت که در آیه مذکور کلمه اساطیر به تنهایی بکار برده نشده بلکه «اساطیر الأوّلین» آمده است. در ترجمه گفته می‏شود: اساطیر پیشینیان، یعنی متقدمین و در نهایت به معنای اخبار تاریخی یا قصص تاریخی پیشینیان.

اتهام مزبور در نه مورد در قرآن آمده است در بیشتر موارد صرفاً آمده است که مشرکین قرآن را «اساطیر الاولین» دانسته‏اند. اما در سوره فرقان آمده است: «و کافران گفتند که این جز دروغی که خودبافته است و گروهی دیگر او را بر آن یاری داده‏اند هیچ نیست. حقا آنچه می‏گویند ستم و باطل است و گفتند: این اساطیر پیشینیان است که هر صبح و شام بر او املا می‏شود و او می‏نویسدش». بنابراین باید مقصود آنها داستانهای مشخصی باشد.

دکتر جواد علی می‏گوید: این اساطیر مکتوباتی بوده که اعراب جاهلی با آنها آشنایی داشته‏اند. آنان لفظ یونانی را گرفته و به شکل مذکور بکار برده‏اند. او می‏افزاید: بعید نیست که این کتب به زبان یونانی یا لاتینی در مکه بوده؛ بردگان رومی در مکه بوده و به این زبانها می‏خوانده و تکلم می‏کرده‏اند. بدین ترتیب این مسأله با اتهام دیگر مشرکان به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیوند می‏خورد که آیات قرآنی برگرفته از گفته‏های دیگران است. در این باره که مکتوباتی در مکه بوده سخن جواد علی صرفاً حدسی است اما این که در مجموع اعراب جاهلی اخبار تاریخی پیشینیان را از طریق یهود و نصاری شنیده‏اند امری کاملًا محتمل است. گذشت که قرآن اتهام آنان را با توجه به دو نکته ناروا می‏شمرد: یکی آن که زبان آن کسان عجمی است با این که قرآن عربی مبین است. به علاوه که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم توانایی خواندن و نوشتن نداشته تا به قول آنها، آنچه را بر او املا می‏کنند بنویسد. در آیه دیگری نیز آمده که مشرکان گفتند: آیات قرآن «افک قدیم» است. شاید مقصود آنان همین تعبیر بوده که این آیات قصص تاریخی غیر واقعی قدیمی است. آنچه بیش از همه محتمل است همان قصص یهودی است که مورد نظر مشرکان بوده است. اهل سیره از قول یکی از مشرکان آورده‏اند که به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏گفت: «إنّما یعَلِّمک أهلُ الکتاب اساطیرهم.» در اخبار سیره آمده است که این اتهام را نضر بن حارث مطرح می‏کرد؛ کسی که قصه‏های عامیانه ایران همچون داستان رستم و اسفندیار و شاهان ایرانی را از حیره به مکه آورده و از مردم می‏خواست تا قصص او را که بهتر از قصص محمد صلی الله علیه و آله و سلم است! گوش‏ دهند. گفته شده که آیه ذیل درباره این اقدام او نازل شده است: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ یتَّخِذَها هُزُواً أُولئِک لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ، بعضی از مردم خریدار سخنان بیهوده‏اند تا به نادانی مردم را از راه خدا گمراه کنند و قرآن را به مسخره می‏گیرند. نصیب اینان عذابی است خوار کننده».

باید توجه داشت که برخوردهای به ظاهر علمی مشرکان گرچه برای برخی از جاهلان عامی کارساز بود اما مانع نفوذ اسلام نشد. از این رو مشرکان به شیوه‏های عملی دیگری نیز متوسل شدند تا مانع از تأثیر قرآن در میان مردم شوند. قرآن به شماری از این برخوردها اشاره کرده است از جمله می‏فرماید: «کافران گفتند: به این قرآن گوش مدهید و سخن بیهوده بدان بیامیزید، شاید پیروز گردید.» زمانی که ابن مسعود تصمیم گرفت قرآن را بلند بخواند، مشرکان بر سر او ریخته و کتکش زدند. گفته‏اند این آیه نیز که خدا به رسولش فرمود: «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِک وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَینَ ذلِک سَبِیلًا، صدایت را به نماز بلند مکن و نیز صدایت را بدان آهسته مکن و میان این دو راهی برگزین» در این باره بود که اگر رسول خدا نمازش را بلند می‏خواند مشرکان که صدای آیات را می‏شنیدند دشنام می‏دادند. خداوند از او خواست تا چندان بلند نخواند که آنان دشنام دهند و چندان آهسته نخواند که اصحابش استفاده نبرند.

اشراف قریش به مسافران که وارد مکه می‏شدند هشدار می‏دادند تا نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشده و سخنان او که در اصل آیات الهی بود گوش فراندهند.

تمسخر آیات قرآنی نیز راه دیگری بود که مشرکان برای بی‏اعتباری کردن آیات قرآنی بکار می‏بردند. زمانی که این آیات نازل شد که «هر آینه درخت زَقُّوم طعام گناهکاران است که همانند مس گداخته در شکمها می‏جوشد» ابوجهل دستور داد تا قدری کره و خرما برای او آوردند و گفت: از این دو زقوم درست کنید، ما زقوم را جز این نمی‏شناسیم. در آن وقت آیات دیگری در وصف زقوم آمده که زقوم: «درختی است که از اعماق جهنم می‏روید، میوه‏اش همانند سر شیاطین است». آنگاه قریش از روی تمسخر گفتند: آیا درخت از آتش‏ می‏روید. همین نقل را درباره آیه پنجاه و یکم سوره واقعه که در آنجا نیز سخن از زقوم به میان آمده آورده‏اند.

آن چنان که خداوند از قول مشرکان آورده، آنان به استهزاء می‏گفتند: «دلهای ما در حجاب است» و خداوند ادامه می‏دهد: «نه، خدا آنان را به سبب کفری که می‏ورزند، مطرود ساخته و چه اندک ایمان می‏آورند». همین کفر آنان بود که سبب شده بود که: «چون تو قرآن بخوانی، میان تو و آنان که به قیامت ایمان نمی‏آورند پرده‏ای ستبر قرار می‏دهیم و بر دلهاشان پرده افکنیم تا آن را درنیابند و گوشهاشان سنگین کنیم و چون پروردگارت را در قرآن به یکتایی یاد کنی، باز می‏گردند و می‏رمند. ما بهتر می‏دانیم که چون به تو گوش می‏دهند، چرا گوش می‏دهند؛ یا وقتی با هم نجوا می‏کنند، چه می‏گویند. کافران می‏گویند: شما در پی مرد جادو شده‏ای به راه افتاده‏اید». بی اعتنایی به آیات الهی نیز از سوی مشرکان در چند آیه دیگر گوشزد شده است.

علل مقابله مشرکین در برابر اسلام‏[ویرایش]

کسانی که با اسلام از در مخالفت در آمدند، توجیهاتی برای مخالفت خویش داشتند. بحث ما در اینجا پاسخ به این سؤال است که، چرا آنان حاضر به پذیرش اسلام نشدند؟ مطالب فراوانی در این باره در آیات قرآنی و اخبار تاریخی آمده که می‏تواند دلایل این مخالفت را نشان دهد. برخی از این مطالب، جنبه اجتماعی و سیاسی و شماری نیز جنبه فکری و فرهنگی دارد. طرح آنها از جهت شناخت ماهیت تعارضاتی که میان اسلام و مشرکان بوده مفید بلکه برای فهم درست تحولی که منجر به غلبه اسلام بر جامعه جاهلی شده لازم است.

1- شگفتی مشرکان از توحید:[ویرایش]

این درست است که اسلام خود را ادامه گرایش حنیفی می‏دانست، اما به دلیل اصرار فراوانش بر توحید به ویژه نفی تمامی معبودها، سخن تازه‏ای را مطرح می‏کرد. این سخن برای اشراف قریش و اصولًا عرب جاهلی، شناخته شده نبود.

آنان بتان را به عنوان معبود یا سمبل معبود اصلی خو گرفته بودند؛ اکنون اگر اسلام را می‏پذیرفتند می‏بایست اعتیاد فکری خود را به کناری بگذارند. پذیرفتن دین جدید حتی برای کسانی که در جامعه باز زندگی می‏کنند دشوار است چه رسد به جامعه عرب جاهلی.

به هر روی ارائه توحید خالص، شگفتی آنان را برانگیخته و آنان را به مخالفت واداشته بود.

قرآن در این باره می‏فرماید: «وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کذَّابٌ، أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَی‏ءٌ عُجابٌ، در شگفت شدند از این که بیم دهنده‏ای از میان خودشان برخاست. و کافران گفتند: این جادوگری دروغگوست. آیا همه خدایان را یک خدا گردانیده است؟ و این چیزی شگفت است. آنان نه تنها اظهار شگفتی‏ نسبت به توحید کرده و اظهار می‏کردند که آن را نمی‏شناسند بلکه مدعی آن شدند که چنین توحیدی را حتی‏ مسیح علیه السلام نیز مطرح نکرده است: «مهترا نشان به راه افتادند و گفتند: بروید و بر پرسش خدایان خویش پایداری ورزید که این است چیزی که از شما خواسته شده؛ ما در این آخرین آیین، چنین سخنی نشنیده‏ایم و این جز دروغ هیچ نیست.» اعتراض مشرکین به نو مسلمانان این بود که: آیا دین پدرانتان را رها می‏کنید و به دین «جدید» می‏گروید؟ ابوجهل در جنگ بدر می‏گفت: خدایا آیین ما، آیینی «قدیمی» و آیین محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آیینی «جدید» است، هر کدام را که دوست داری یاری کن.

خداوند در برابر سخن مشرکان که می‏گفتند: نظیر سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در آیین مسیح نیز نشنیده‏اند، فرمود: «بگو: من از میان دیگر پیامبران بدعتی تازه نیستم.» کوشش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای اثبات حنیفی بودن خود می‏توانست چاره‏ای برای این مشکل باشد. اسلام می‏بایست برای چندی در این منطقه مقاومت می‏کرد تا پس از مدتی، برای مردم طبیعی شود. همچنین اسلام برای رفع این مشکل، اصرار بر ریشه‏های تاریخی قوی خود داشته و با پیوند زدن خود با انبیای گذشته، توحید را به عنوان جریان اصولی تاریخ زندگی فکری انسان شناساند.

2- ترس از دست دادن سروری عرب:[ویرایش]

قریش به‏طور طبیعی، به دلیل تسلط بر مکه و تجارت منطقه، سروری عرب را به دست آورده بود. آنان با نامیدن خود به عنوان «اهل حُمْس» و تشدد در دین، خود را حافظ نظام دینی جاهلی می‏دانستند. پذیرش اسلام از سوی آنان سبب می‏شد تا دست کم برای مدتی، تا آن زمان که بتوانند به کمک اسلام و تسلط مجدد خود را به دست آورند- و تازه آینده چنین امری در آن زمان نامعلوم بود- سروری خویش را از دست بدهند. آنان با پذیرش دین جدید، نه تنها سروری خویش را از دست می‏دادند بلکه خود را رودرروی قبایل دیگر که به احتمال در اندیشه رقابت با قریش نیز بودند قرار می‏دادند. آنان به ابوطالب گفتند: «محمد را به ما سپار تا او را بکشیم مبادا دین ما را تغییر دهد و ما را به جنگ با عرب روبرو کند.» آنان به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏گفتند: «بد یمن‏تر از چون تویی برای قومش در میان عرب ندیدیم؛ تو جماعت ما را متفرق کرده، امور ما را در هم ریخته، از دین ما عیب جویی کرده و ما را در میان عرب مفتضح کرده‏ای به‏ طوری که شایع شده در قریش ساحر و کاهن وجود دارد.»

3- رقابت طوایف قریش با بنی هاشم:[ویرایش]

در میان قریش طوایف مختلفی بود که به‏طور طبیعی و گاهی قرار دادی مناصب مکه را میان خود تقسیم کرده بودند. با این حال رقابتهای چندی میان آنان وجود داشت. هر یک از آنها می‏کوشید تا در رقابت با یکدیگر، چهره بیرونی خود را برجسته کرده و میان اعراب نفوذ بیشتری به دست آورد. بنی هاشم خاندانی برجسته و صاحب نفوذ بود و گرچه در این اواخر برخی چهره‏های آن ثروت چندانی نداشتند، اما به پشتوانه هاشم و عبد المطلّب و خاندان کثیرالنسل وی، از برترین طوایف قریش بودند.

بالاتر از آن، خاندان عبدمناف که بنی هاشم در شمار آنان بود، از موقعیت ممتازی برخوردار بود. زمانی که خورشیدِ اسلام در خاندان بنی هاشم طلوع کرد، بر همه روشن بود که اگر این حرکت به ثمر برسد، سبب برتری هرچه بیشتر بنی هاشم خواهد شد. در برابرِ آنان بنی امیه، و در مجموع، در برابر بنی عبدمناف، رؤسای طوایف مختلف قریش قرار داشتند. ابوجهل می‏گفت: «ما و فرزندان عبدمناف در شرف رقابت داشتیم. آنان اطعام دادند، ما نیز چنین کردیم؛ آنان اموال خود را بخشیدند ما نیز بخشیدیم تا برابر شدیم، این رقابت ادامه داشت تا آنکه گفتند: ما پیامبری داریم که از آسمان بر او وحی می‏شود؛ ما چگونه چنین کاری می‏توانستیم بکنیم؟ نه، هرگز به او ایمان نخواهیم آورد.» مغیرة بن شعبه نقل می‏کند که زمانی با ابوجهل در مکه می‏رفتم که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برخورد کردیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را دعوت به اسلام کرد. ابوجهل گفت: حتی اگر بداند او حق است از وی پیروی نخواهد کرد. مغیره می‏گوید: بعد از آن ابوجهل به من گفت: من می‏دانم او حق می‏گوید، اما فرزندان قصّی گفتند: پرده داری از آن ما باشد؟ ما پذیرفتیم.

گفتند «الندوه» میان ما باشد، قبول کردیم. گفتند: پرچم در دست ما باشد موافقت کردیم.

آنگاه طعام دادند و ما چنین کردیم تا برابر شدیم و تا آن زمان که گفتند ما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داریم.

نه به خدا، چنین کاری نمی‏کنم.» ابوجهل با اشاره به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ابوسفیان می‏گفت: ای فرزندان عبدشمس این پیغمبر شماست.

اشراف قریش که می‏دیدند یتیم بنی هاشم، ادعای نبوت کرده، احساس حقارت کرده نمی‏خواستند او را بپذیرند. در واقع آنان نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم احساس حسادت‏ می‏کردند. منبه و نبیه دو فرزند حجاج سهمی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏گفتند: «خدا کسی جز تو را نیافت که پیامبریش دهد؟ در اینجا کسانی هستند که از تو مسن‏تر و ثروتمندترند. آنان می‏گفتند: او یک تعلیم داده شده دیوانه‏ای است که آنچه می‏خواند اهل کتاب به او تعلیم می‏دهند.» اعتراض به نبی شدن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از میان آن همه مردمی که در مکه وطایف زندگی می‏کردند، فراوان بوده است. در سوره زخرف که به بسیاری از دعاوی مشرکین اشاره شده آمده است: «گفتند: چرا این قرآن بر مردی از بزرگمردان آن دو قریه نازل نشده است؟» و خداوند در پاسخ فرمود: «آیا آن رحمت پرودگارت را تقسیم می‏کنند؟ حال آنکه ما روزی آنها را در این زندگی دنیا میانشان تقسیم می‏کنیم. و بعضی رابه مرتبت، بالاتر از بعضی دیگر قرار دادیم تا بعضی دیگر را به خدمت گیرند و رحمت پروردگارت از آنچه آنها گرد می‏آورند بهتر است.» خداوند از این احساس «اکابر مجرمین» در میان اقوام گذشته یاد می‏کند که گفتند: «ما ایمان نمی‏آوریم تا آنگاه که هرچه به پیامبران خدا داده شده به ما نیز داده شود؛ بگو: خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد.» آنان نه تنها این احساس را نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داشتند بلکه حتی نسبت به کسانی که در اطراف وی بودند همین سخن را می‏گفتند؛ خداوند می‏فرماید: «وَ قالَ الَّذِینَ کفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ کانَ خَیراً ما سَبَقُونا إِلَیهِ، کافران مؤمنان را گفتند: اگر در آن خیری می‏بود، اینان در پذیرفتنش بر ما سبقت نمی‏گرفتند.» مشرکین از سر کبر، خود را معیار حق تصور می‏کردند و ضعیفان را معیار نادرستی اسلام. و در جای دیگر آمده: «وَ کذلِک فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِیقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَیهِمْ مِنْ بَینِنا، أَ لَیسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاکرِینَ؟ همچنین بعضی را به بعضی آزمودیم تا بگویند: آیا از میان ما اینان بودند که خدا به آنها نعمت داد؟ آیا خدا به سپاسگزاران داناتر نیست؟» زمانی که صُهَیب و عمار و خبّاب از برابر قریش می‏گذشتند، قریشیان با تمسخر آنها، می‏گفتند: اینان همنشینان محمداند.

قریش بر این باور بود که تنها «ضعفة الناس» از وی پیروی کرده‏اند. صُهَیب و عمار و خبّاب و خداوند دربارة تمسخر قریش نسبت به مؤمنان می‏فرماید: «گناهکاران به مؤمنان می‏خندیدند. و چون بر آنها می‏گذشتند به چشم و ابرو اشاره می‏کردند.» و به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور می‏دهد تا مراقب این افراد ضعیف اما مؤمن باشد: «کسانی را که هر بامداد و شبانگاه پرورگار خویش را می‏خوانند و خواستار خشنودی او هستند، طرد مکن. نه چیزی از حساب آنها بر عهده تو است ونه چیزی از حساب تو بر عهده ایشان. اگر آنها را طرد کنی، در زمره ستمکاران در آیی.» خداوند نوع برخورد مشرکان با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اصحاب وی را در آینه تاریخ انبیای سلف با قوم آنان تصویر می‏کند. این بُعد از مسأله نوعادر قصه حضرت نوح آمده، آنجا که مشرکان قوم نوح به او: «گفتند: آیا به تو ایمان بیاوریم و حال آنکه فرومایگان پیرو تو هستند؟ و نوح گفت: «و من مؤمنان را طرد نمی‏کنم.» و در جای دیگر آمده که: «مهتران قومش که کافر بودند گفتند: ما تو را جز انسانی همانند خویش نمی‏بینیم.

و نمی‏بینیم که جز اراذل قوم از تو متابعت کنند.» و در آنجا نیز پاسخ نوح همان است که او مؤمنان را طرد نخواهد کرد.

4- ترس از دست دادن آرامش در مکه:[ویرایش]

نکته دیگر آن بود که اسلام آرامش طبیعی شهر مکه را دستخوش یک بحران جدی کرده بود. این امر شامل آرامش سیاسی و بویژه آرامش فکری جامعه می‏شد. شهروندان مکه و سایر نقاط، در سایه ساختار کهن جاهلی، مناسبات اجتماعی و ارزشی خویش را برقرار کرده بودند. در این میان نظام دینی جاهلی نقش مهمی در شکل دهی این مناسبات و حتی مناسبات اقتصادی آنان داشت. شکستن این نظام کهن، جز ایجاد بی‏نظمی و از هم گسستگی در جامعه نتیجه‏ای نداشت. چنین وضعیتی برای کسانی که به آن روابط عادت کرده و براساس آنها، شخصیت فردی و اجتماعی خود را ساخته بودند، قابل تحمل نبود. آنان بتان را سمبل عزّت و برزگی خود قرار داده بودند: «وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِیکونُوا لَهُمْ عِزًّا، و به غیر از الله خدایانی اختیار کردند تا سببب عزتشان گردند.» نظام بت پرستی با نظام اخلاقی و ارزشی آنان پیوند خورده بود، آن چنان که خداوند از قول ابراهیم به مردمش نقل کرده: «گفت: شما بتانی را به جای خدای یکتا به خدایی گرفته‏اید تا در این زندگانی دنیا میانتان دوستی باشد.» البته جامعه جوان مکه و نیز کسانی که در این نظام کهن گرفتار محرومیت بودند، زمینه همآواز شدن با حرکت انقلابی‏ جدید را داشتند. گفته شده، قریش هراس از آن داشت که جوانانش به محمد بگروند:، زمانی مروان بن حکم به پیرمردی گفت: ای پیر، آن اندازه در پذیرش اسلام تأمل کردی تا جوانان بر تو سبقت گرفتند. آن پیر پاسخ داد: چندین بار تصمیم بدین کار گرفتم اما هر بار پدر تو (حکم بن ابی العاص) ممانعت کرده به من می‏گفت: آیا شرف خویش فرو می‏گذاری و دین پدران خود را به خاطر آیین جدید به کناری می‏نهی؟ به هر روی این مشکلِ هر جنبش بنیادی است که نظم کهن جامعه را در هم می‏ریزد. در این میان اشراف مانع از اسلام آوردن توده‏های مردمی می‏شوند که زیر ستم و فشار مناسبات ظالمانه نظام پیشین هستند. در جامعه قبیله‏ای، هر فردی، عضوی از قبیله بود. به همین دلیل، به سادگی نمی‏توانست اسلام را بپذیرد زیرا با این عمل، می‏باید دشمنی اشراف قبیله را برای خود می‏خرید. میسره بن مسروق در برابر دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏گفت: چه اندازه سخن تو نیکو و نوارنی است، اما قوم من، با من به مخالفت بر می‏خیزند و البته انسان است و قومش؛ اگر آنان حمایتش نکنند، دیگران به مراتب از او حمایت نخواهند کرد. با این حال بودند کسانی که دل به دریا زده از قوم خود جدا شدند و حتی در برابر آنان در جنگ ایستادند. علی بن ابی طالب علیهما السلام بعدها در خطبه‏ای فرمود: ما در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با پدران، فرزندان، برادران و عموهایمان جنگ می‏کردیم و این جز بر ایمان و تسلیم ما نمی‏افزود. قرآن نیز بر این امر تأکید می‏ورزید. کسی چون مصعب بن عمیر خشنود بود که برادرش در بدر به اسارت در آمده؛ او به مسلمان که وی را به اسیری گرفته بود گفت: اسیرت را سخت نگاه‏دار که اموال فراوانی در مکه دارد! مصعب در برابر اعتراض برادرش گفت: در واقع، آن مسلمان، برادر اوست. به همین دلیل بود که مشرکین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متهم می‏کردند که خانواده‏ها را متلاشی کرده است.

5- تصور نادرست از نبوت:[ویرایش]

تصور ناقصی که مشرکین از رسالت داشتند، باید برگرفته از مطالبی باشد که نصاری درباره مسیح می‏گفته‏اند. افزون بر آن، ذهن عربها آکنده از اعتقاد به ملائکه و جن بوده و آنان را در کنار بتان به عنوان معبود می‏شناخته‏اند. همه اینها در کنار اعتقاد به خدایی بود که در لابلای این همه معبودهای مصنوعی، ناشناخته باقی مانده بود.

اکنون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خود را فرستاده همان خدای ناشناخته- یا دست کم تا اندازه‏ای ناشناخته- معرفی می‏کرد. پرسش اعراب این بود که، به فرض آنکه رسالتی در کار باشد چرا از میان آن همه فرشتگان، یکی از آنها به رسالت برگزیده نشده است- بااینکه براساس ذهنیت آنان- طبیعی آن بود که پیام‏آور از سوی خدا، تا اندازه‏ای در صفاتش به خدا رفته باشد. اما اکنون یک بشر، مدعی چنین رسالتی شده بود. بشری که همانند خود آنان بود، و در اندیشه آنان امکان تماس وی با خدا وجود نداشت. این تصور، مشکل مهمی را برای مشرکین ایجاد کرده بود تا آنجا که خداوند آن را مانع عمده اسلام آوردن مشرکین بیان کرده: «هیچ چیز مردم را از ایمان آوردن، آنگاه که هدایتشان می‏کردند، باز نداشت مگر اینکه می‏گفتند: آیا خدا انسانی را به رسالت می‏فرستد؟» همچنین خداوند از شگفتی آنان در اینکه رسولی از میان خود آنان برگزیده شده، یاد کرده است. البته این مشکل در مورد سایر انبیا نیز وجود داشته و نشانه آن است که ذهنیت عادی بشر در وهله نخست به دشواری می‏توانسته این مسأله را درک کند، به همین دلیل انبیا اقدام به ارائه معجزه می‏کرده‏اند. مشرکان انتظار نداشتند که رسولی که خدا فرستاده همانند خود آنان غذا بخورد و در بازار راه برود. چنین کاری را، آنان به دید شگفتی می‏نگریستند.

در برابر، خداوند پاسخ می‏دهد. اولًا آنکه: «پیش از تو پیامبرانی نفرستادیم جز آنکه طعام می‏خوردند و در بازارها راه می‏رفتند»، ثانیاً این که جنس رسول باید به تناسب کسانی باشد که رسالت برای آنان است نه آنکه به تناسب فرستنده آن باشد. اگر در روی زمین ملائکه زندگی می‏کردند رسولشان فرشته می‏بود؛ در حالی که ممکن نیست فرشته‏ای در روی زمین همانند انسان زندگی کند. «بگو: اگر در روی زمین فرشتگان به آرامی راه می‏رفتند، بر ایشان، فرشته‏ای به پیامبری، از آسمان نازل می‏کردیم.» آمدن فرشته در روی زمین با حفظ ویژگی فرشتگی، به مصلحت زمینیان نیست: «و گفتند: چرا فرشته‏ای بر او [بااو] نازل نشده است؟ اگر فرشته‏ای می‏فرستادیم، که کار به پایان می‏رسید و به آنها هیچ مهلتی داده نمی‏شد. و اگر آن پیامبر را از میان فرشتگان بر می‏گزیدیم باز هم او را به صورت مردی می‏فرستادیم و این غلط و اشتباه که پدید آورده‏اند بر جای می‏نهادیم.» قسمت اخیر آیه بدان اشاره دارد که حتی اگر رسول ملک بود باید در صورت آدمی می‏آمد و در اینجا نیز مشکل همچنان وجود داشت. این درست است که تصور مزبور یک مشکل فکری بوده اما برای مشرکین به صورت یک توجیه در آمده بود، این بعد از آنی بود که دلایلی کافی برای اثبات رسالت عرضه شده بود: «و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل کرده بودیم و مردگان با ایشان سخنی می‏گفتند وهر چیزی را دسته دسته نزد آنان گرد می‏آوردیم، باز هم ایمان نمی‏آوردند.» این را نیز باید افزود که خداوند اصرار بر بشر بودن رسول خود دارد و با این اصرار سر آن دارد تا هر گونه تصور غیر بشری را درباره او زایل کند. او فقط یک بشر است و تنها به اذن خداوند است که رسول می‏تواند اعجازی داشته باشد. بدون اذن خدا برای انجام هر کاری، تنها رابط انتقال الهی به مردم است.

6- درخواست کارهای خارق العاده:[ویرایش]

براساس تصوری که در قسمت قبل بیان کردیم، مشرکین خواستار انجام کارهای غیر عادی خلاف و فرق عادت بودند. در اصل، پیامبران برای اثبات رسالت خود می‏بایست معجزه‏ای می‏آوردند. قرآن در چگونگی زندگی رسولان سلف به معجزات ایشان نیز اشاره کرده است. بنابراین شاید بتوان گفت از دید قرآن ارائه معجزه امری عمومی برای انبیا بوده است اما همین قرآن، بار اصلی استدلال رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بر پایه آیات قرآن قرار داد و از آنان خواست تا برای درک درستی رسالت آن حضرت در آیات قرآن تأمل کنند. بدین ترتیب تفاوت در ارائه معجزه نبوت میان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با انبیای سلف از خود قرآن ناشی شده است. اما مشرکین عرب اصرار بر آن داشتند تا معجزه‏ای محسوس و ملموس از آن حضرت ببینند. در برابر، اصرار خداوند آن بود که خواست خداوند چنین نیست و از خود محمد صلی الله علیه و آله و سلم نیز که تنها «بشری است فرستاده خدا» چنین کاری ساخته نیست: گفتند: ما به تو ایمان نمی‏آوریم تا برای ما از زمین چشمه‏ای روان سازی، یا تو را بُستانی باشد از درختان خرما و انگور که در خلالش نهرها جاری گردانی، یا چنان که گفته‏ای آسمان را پاره پاره بر سر ما افکنی، یا خدا و فرشتگان را پیش ما حاضر آوری، یا تو را خانه‏ای از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی؛ و ما به آسمان رفتنت را باور نکنیم تا برای ما کتابی که از آن بخوانیم بیاوری. بگو: پرودگار من منزه است. آیا جز این است که من انسانی هستم که به رسالت آمده‏ام؟» و در جای دیگر آمده: «وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ یأْکلُ الطَّعامَ وَ یمْشِی فِی الْأَسْواقِ، لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَیهِ مَلَک فَیکونَ مَعَهُ نَذِیراً، أَوْ یلْقی‏ إِلَیهِ کنْزٌ أَوْ تَکونُ لَهُ جَنَّةٌ یأْکلُ مِنْها، گفتند: چیست این پیامبر را که غذا می‏خورد و در بازارها راه می‏رود؟ چرا فرشته‏ای بر او فرود نمی‏آید تا با اوبیم دهنده باشد؟ چرا از آسمان گنجی برایش افکنده نشود؟ چرا او را باغی نیست که از آن بخورد؟». در اینجا نیز مشرکان خواستار آن بودند که خداوند مستقیم با آنان سخن گوید یا نشانه‏ای بفرستد، چنان که همین مطلب را اقوام دیگر نیز در برابر انبیا مطرح می‏کرده‏اند. دلیل آن بود که [تشابهت قلوبهم‏]، دلهاشان همانند یکدیگر بوده است. این اصرار مشرکین به اندازه‏ای بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دلگیر کرده بود؛ خداوند این چنین به او آرامش می‏دهد: «مبادا که برخی از چیزهایی که بر تو وحی کرده‏ایم واگذاری و بدان دلتنگ باشی که می‏گویند: چرا گنجی بر او افکنده نمی‏شود؟ و چرا فرشته‏ای همراه او نمی‏آید؟ جز این نیست که تو بیم دهنده‏ای بیش نیستی و خداست که کارساز هر چیزی است.» در ادامه همین آیه خداوند از رسول می‏خواهد تا به قرآن تحدی کند: «یا آنکه می‏گویند که از خود بر می‏بافد و به دروغ به خدا نسبتش می‏کند. بگو: اگر راست می‏گویید، جز خدا هر که را می‏توانید به یاری بطلبید و ده سوره مانند آن به هم بربافته بیاورید، پس اگر شما را اجابت نکردند، بدانید که قرآن به علم خدا نازل شده و نیز هیچ خدایی بجز او نیست، آیا تسلیم می‏شوید؟» در جای دیگری در پاسخ این سؤال مشرکین «و گفتند: چرا از جانب پروردگارش آیاتی بر آنها نازل نمی‏شود» فرمود: «آیا آنان را بسنده نیست که بر تو کتاب فرستاده‏ایم و بر آنها خوانده می‏شود. در این کتاب برای مؤمنان رحمت و اندرز است.» به هر روی دامنه این بحث در قرآن گسترده است و این نشانگر آن است که مشکل مزبور را مشرکان، مکرر عنوان می‏کرده‏اند. در اصل، این نیز با وجود قرآن، اشکال بیهوده‏ای بود زیرا اشراف قریش که عوام پسندی این اشکالات را می‏دیدند بر آن پافشاری می‏کردند، در حالی که خداوند گواهی می‏دهد که آنان سر ایمان آوردن ندارند: «تا آنجا که توانستند، به سخت‏ترین قسم‏ها، به خدا سوگند یاد کردند که اگر معجزه‏ای بر ایشان نازل شود، بدان‏ ایمان آورند. بگو: همه معجزه‏ها نزد خداست و شما از کجا می‏دانید که اگر معجزه‏ای نازل شود ایمان نمی‏آورند. خداوند مکرر این نکته را بیان کرده که آنان هر نشانه‏ای ببینند اعراض می‏کنند، آن را استهزاء و مسخره می‏کنند، و به آن ایمان نمی‏آورند. شامی مذاکراتی را که میان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مشرکین روی داده در فصلی خاص و به تفصیل آورده است.

7- جبرگرایی مشرکان:[ویرایش]

سخن دیگری که از مشرکان درباره دلیل عدم ایمان خود نقل شده، این است که خدای رحمان چنین تقدیر کرده که آنان بت پرست باشند. در این صورت ایمان و کفر آنان به دست خودشان نیست تا در این باره تصمیمی بگیرند: «مشرکان گفتند: اگر خدا می‏خواست ما و پدرانمان هیچ چیز جز او را نمی‏پرستیدیم و آنچه را حرام کرده‏ایم، حرام نمی‏کردیم، مردمی هم که پیش از ایشان بودند چنین می‏گفتند. آیا پیامبران را جز تبلیغ روشنگر وظیفه دیگری است؟» «وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِک مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا یخْرُصُونَ، و گفتند: اگر خدای رحمان می‏خواست ما فرشتگان را نمی‏پرستیدیم. آنچه می‏گویند از روی نادانی است و جز دروغ سخن نمی‏گویند.» استناد به عقیده جبر به احتمال برگرفته از عقایدی است که به عهد جاهلی وجود داشته است. اما محتمل است که آنان به دلیل اصرار قرآن بر اینکه خداوند هادی انسانهاست و هر کسی را بخواهد هدایت می‏کند، چنین سخنی را مطرح کرده باشند. در این صورت باید گفت از همین دو آیه‏ای که گذشت چنین به دست می‏آید که خداوند تأویل جبرگونه را از آنچه که خود درباره هدایت فرموده، نمی‏پذیرد. در امر هدایت بخشی از تصمیم به عهده انسانهاست و قسمتی از آن از لطف و عنایت پروردگار. در قرآن تأکید شده که خداوند انتخاب راه فجور و تقوی را به نفس انسانی واگذار کرده؛ بدین ترتیب به نحوی انسان، و به گونه‏ای خداوند، در تعیین راه هدایت سهیم‏اند و البته سهم انسان در پرتو قدرتی است که در اصل، خداوند بدو الهام کرده است. عقیده به جبر بعدها یکی از مباحث کلامی مهم اسلامی شده و در زندگی اجتماعی و سیاسی مسلمانان تأثیر فراوانی نهاد.

8- پایبندی به سنت های قبیله‏ای:[ویرایش]

زیست قبیله‏ای برپایه حفظ سنتهای آباء و اجدادی و ارزشهای متعلق به گذشته قبیله است. حمایت از این سنتها وظیفه ضروری تک تک افراد قبیله است زیرا روح حاکم بر قبیله با حفظ این سنن امتداد یافته و حیات قبیله را تضمین می‏کند. درستی یا نادرستی یک سنت بسته به آن است که سنت مزبور در پیشینه قبیله و حیات قبیله وجود داشته یا نداشته باشد. طبعاً کسی که بر خلاف آن سنتها حرکت کرده، آنها را باطل دانسته و راه و رسم آباء و اجداد را گمراهی می‏داند، یک خطر جدی برای قبیله و نظام قبیله‏ای است. این امر بویژه درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صدق می‏کرد که به‏طور اصولی می‏کوشید ساختار قبیله‏ای را تغییر داده و نظام متحدی را بر پایه اعتقاد به خدای واحد و ارزشهای واحد ایجاد کند. بر پایه نگرش حاکم بر جامعه جاهلی، همین اندازه که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آباء و اجداد مشرکان را گمراه می‏دانست، در ردّ دین او کافی بود. در مذاکراتی که میان مشرکین و ابوطالب صورت گرفته یکی از نگرانی‏های مشرکین از سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همین است که او پدران ما را گمراه دانسته و می‏گوید که در دوزخ هستند.

زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در میان قبایل می‏رفت و آنان را به اسلام فرا می‏خواند، ابولهب می‏گفت: این مرد از شما می‏خواهد تا دین پدران خویش را ترک کنید. همین مسأله را خداوند از مشرکان در برابر هود علیه السلام نقل می‏کند: «گفتند: آیا نزد ما آمده‏ای تا تنها، الله را بپرستیم و آنچه را پدرانمان می‏پرستیدند رها کنیم؟» «بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلی‏ آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ، وَ کذلِک ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِک فِی قَرْیةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلی‏ آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ، می‏گویند: پدرانمان را بر آیینی یافتیم و ما از پی آنها می‏رویم؛ بدین سال پیش از تو به هیچ قریه‏ای بیم دهنده‏ای نفرستادیم مگر آنکه متنعمانش گفتند: پدرانمان را بر آیینی یافتیم و ما به اعمال آنان اقتدا می‏کنیم. گفت: حتی اگر برای شما چیزی بیاورم که از آنچه پدرانتان را بر آن یافته بودید، هدایت کننده‏تر باشد؟ گفتند: ما به آیینی که شما را بدان فرستاده‏اند بی‏ایمانیم.» و در آیه دیگر آمده: «وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ، قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَیهِ آباءَنا، و چون به آنان گفته شود: آنچه را که خدا نازل کرده پیروی کنید، می‏گویند: بلکه آن چه که پدرانمان را بر آن یافته‏ایم پیروی می‏کنیم.» این مسأله در آیات دیگری نیز طرح شده و پاسخ خداوند همان است که آنان می‏بایست از پدران گمراه خود که تعقلی نداشته‏اند، پیروی نکنند.

در همین جهت عضویت فرد در قبیله، با ویژگیهای شناخته شده برای قبیله- اسلام آوردن او را تا حدودی ناممکن می‏کرد. زمانی یکی از مشرکان بنی المصطق در برابر دعوت‏ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: من به دین شما در نمی‏آیم تا ببینم قومم چه می‏کنند؛ اگر ایمان آوردند من نیز ایمان می‏آوردم و در غیر این صورت من هم یکی از ایشانم.

9- سرکشی در برابر حق:[ویرایش]

توجیهات فکری و حتی اجتماعی، سرپوشی است بر اغراض باطنی و درونی و دنیا گرایانه. انسان برای فرار از توحید، سر آن دارد تا خود را از بندگی خدا برهاند و برای خود و حتی بر دیگران خدایی کند. بندگی خداوند تبعات فراوانی از لحاظ روحی و نیز زندگی دنیوی بشر به همراه دارد. از دید قرآن مشرکین در پی آن بودند تا ولایت خدا را نپذیرفته و سلطه طاغوت را بجای آن بگذارند. این اقدام ناشی از خواستهای فزون طلبانه و برتری جویانه آنان بوده و هیچ گونه زمینه معقول و اندیشمندانه نداشت.

مشرکان معجزه موسی علیه السلام را انکار می‏کردند در حالی که در درون خویش بدان باور داشتند: «با آنکه در دل به آن یقین آورده بودند، ولی از روی ستم و برتری جویی انکارش می‏کردند.» تأکید قرآن در روشن کردن عامل اصلی عدم ایمان مشرکان مکه، همین برتری جویی آنهاست. آنان در برابر توحید، مدعی خدایی و استکبارند: «إِنَّهُمْ کانُوا إِذا قِیلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ یسْتَکبِرُونَ، چون به آنان گفته می‏شد که جز خدای یکتا، خدایی نیست استکبار ورزیدند. و می‏گفتند: آیا به خاطر شاعر دیوانه‏ای خدایانمان را ترک کنیم؟». بدین ترتیب دعوت توحیدی اسلام برای مشرکین قابل تحمل نبود: «تحمل آنچه بدان دعوت می‏کنید بر مشرکان دشوار است.» این همان استکبار است: «وای بر هر دروغپرداز گناهکاری؛ آیات خدا را که بر او خوانده می‏شود، می‏شنود؛ آنگاه به گردن کشی پای می‏فشرد، چنان که گویی هیچ نشنیده است. پس به عذابی درد آورش عذاب ده. چون چیزی از آیات ما فراگیرد به مسخره‏اش می‏گیرد. اینان در خور عذابی خوار کننده‏اند.» خصلت دنیاگرایی نیز از لوازم برتری طلبی و فزون خواهی است. اسلام مشرکین را به دلیل تعلق خاطر شدیدشان به دنیا مورد نکوهش قرار داده و سرزنش می‏کرد. در آیات قرآنی زندگی دنیوی نمی‏توانست تکیه گاه اساسی باشد و نمی‏بایست جز برای آخرت و به نفع آن مورد بهره برداری قرار گیرد در غیر این صورت زندگی «لغو» و بیهوده بود. این برخورد قرآن، برای مشرکین دشوار بود؛ آن زمان که مشرکین آیات قیامت را می‏شنیدند، از قرآن ابراز تنفر می‏کردند: «چون خدا را به یکتایی یاد کنند دلهای آن کسان که به قیامت ایمان‏ نیاورده‏اند نفرت گیرد، و چون نام دیگری جز او برده شود، شادمان شوند.» مشرکین با اعتماد به مال و منال و فرزندان خویش، بر این باور بودند که عذاب نمی‏شوند.

در برابر خداوند آنان را مورد سرزنش قرار می‏دهد: «وای بر هر غیبت کننده عیب جویی؛ آن که مالی گرد کرد و حساب آن نگه داشت. می‏پندارد که دارایی‏اش جاویدانش گرداند.» «بدانید که زندگی این جهانی بازیچه است و بیهودگی و آرایش و فخر فروشی و افزون جویی در اموال واولاد.» به هر روی عامل اصلی مخالفت مشرکین همین استکبار و فزون طلبی است که در آیات دیگری نیز بدان اشاره شده است: «آنان که بی‏هیچ حجتی که از آسمان آمده باشد درباره آیات خدا مجادله می‏کنند، در دلشان جز هوای برزگی نیست؛ ولی به آن نخواهند رسید. پس به خدا پناه ببر که او شنوا و بیناست.»